رجبعلی عکاس

  تو وقف ِ خراباتی، دخلت می و خرجت می

 

 

چندوقتی بود صبح قبل از 8 از خونه بیرون نرفته بودم، بارون حسابی آب و جارو کرده بود، هوا عالی، نه گرم، نه سرد. قیافه  آدمها مثل همه ی صبح ها گرفته و دمغ. من اما انگار پرواز می کردم، کم چیزی نیست! رزق یک سال آدم است! دل گرمی قبل محرم،قوت قلب برای شروع دوباره، خلاصه که عالی. جای همگی رفقا هم خالی.

 پنجشنبه یکم آبان 1393|  0:52 |مه تاب|
           
 
 

وقتهایی هست که آدمهای خوب کارهای حرص درآر و به نظر من-والبته خیلی ها که کلاهشون رو قاضی میکنن!- دور از ادب انجام میدن، بعد اینجور وقتا آدم دقی میشه، آخ دقی میشه، آی دقی میشه، و بعد بدتر این که مثلا اینو برا شوهرت توضیح میدی بعد میگه دقی شدن یه چیزه درونی ه! ربطی به اتفاقا و کارای بقیه نداره، بعضیا کلا دقی میشن!

 

خدایا من الان خیلی دقی ام، خدایا نمیخوام باشم که اما هستم، بغضم کردم، گریه هم کردم، مثه بقیه زناا اینجور وقتا،رفتم ظرفم شستم، سینک رو با پودر حسابی سابیدم و برق انداختم و بعد انقد دستم ذق ذق کرده اومدم خسته و بغض آلود و همچنان دقی، کرم زدم به دستم و نشستم به نوشتن، خدایا خودت درستمون کن. هم من رو هم آدم خدبای حرص درآر رو!

 

 

 

 سه شنبه بیست و نهم مهر 1393|  2:56 |مه تاب|
           
 
 

مادر بودن نسبت آدم با دیوانگی رو بیشتر می کنه. 

ساعت 12 میخوابم و 4بیدار می شم و انگار که وسط روزه به کارهای روزمره می پردازم در حالیکه صدای یخچال و ساعت به راحتی شنیده میشه و همه چی یه حال وهمی داره.کاش می  شد از خونه بیرون زد. رفت خیابون گردی، رفت و با رفقا معاشرت سبک بالانه کرد...

 

 

 یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393|  4:9 |مه تاب|
           
 
 

چقدر دلم نوشتن میخواد،اصلا انگار شبهای پاییز و زمستون رو گذاشتن برا خوندن و نوشتن. می شینم وبلاگ معدود رفقای هنوز وبلاگ نویس رو میخونم و حسودی میکنم. از تبلت متنفرم و از اینستاگرام که نوشتن رو ازم گرفتن. دیروز کتابخونه ها و میز رو از وسط هال جمع کردیم بردیم تو اتاق گوهرشاد به این امید که اتاقی باشه برای خوندن و ندشتن، کاش باشه، کاش بشه.

 

 

 

 

 پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393|  3:33 |مه تاب|
           
 
 

در حالی که با مته و تیشه و سوزن هر دو دستش تو دهنمه میگه اوضاع دندونات های ریسکه! باید عکس جدید بگیری و زود به زود بیای چکاپ. بعد یک ساعت که دهنم مدام باز بوده وفکم شروع کرده به لرزیدن از خستگی، میپرسه چیز سفت که نمی خوری؟ با چشم میگم نه و به هویج و سیب و ته دیگایی که میخورم فک می کنم.

 

انصاف نیست آدمی که هنوز ربع قرن هم سن نداره دندوناش های ریسک باشن و از لذت گاز زدن هویج محروم بشه...

 

 

 یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393|  22:56 |مه تاب|
           
 


باران که می بارد، تو اینجایی...



 شنبه شانزدهم فروردین 1393|  1:40 |مه تاب|
           
 

چندشماره پیش همشهری جوان پرونده ای درباره ی 'چ' کار کرده بود، فیلم رو ندیده بودم و یادداشت ها رو سرسری خوندم. یادداشت حبیبه جعفریان اما بدجوری به دلم نشست. آخرهای نوشته، جایی داشت از حال غاده وقت جداشدن از چمران می گفت که "از اضطراب این جدایی دچار تهوعی مدام شده بود"؛ کاری به فیلم و نوشته ندارم، این جمله ی یادداشت اما عجیب حال و هوای این روزهای منه.  اضطراب و تهوع...


ضمنا: ما همه خوبیم! و شکرگزار بهار!



 چهارشنبه ششم فروردین 1393|  15:3 |مه تاب|
           
 
اسفند برای من همیشه ماه عزیزی بوده، ماه گشت و گذار و سفر! هرچقدر هم که از شلوغی تهران  می نالیدم، باز دلم به خانه نشینی راضی نمی شد، حتما چندباری می رفتم توی شلوغی بازار پرسه می زدم، حتما حتما می رفتم شهرکتاب و افق و فروشگاه های این چنینی، پارک می رفتم و با زنده شدن درخت ها، زندگی می کردم و سفر هم، تا جایی که دنیا راه می داد می رفتم.

حالا امسال، فرو رفته ام توی ظرف عسل انگار!  با دخترک از صبح تا شب و بعضا شب تا صبح سر و کله می زنم و به همه ی کارهای سال های قبل فکر می کنم!  قربون صدقه ش می رم و خیلی رو راست بهش می گم خوش حالم که تا روز اول بهار 40روز دونفره رو باید با هم بگذرونبم که هیچ شبیه نیست به روزهای قبل، اما خب یک ساعت هایی هم دلم لک می زنه برا  کارای قبل، هوس میکنم زنگ بزنم به رفیقی که بیاد پیش دخترک باشه تا من یک ساعتی برم  بیرون یا که مثل همین حالا دلم میخواد گوهرشاد رو که خیلی آروم خوابیده بذارم پیش مامان و برم محل کار همسر و با هم بریم پیاده روی شب عید! :دی

خلاصه که روزهای خوبی ست و بسیار سریع در گذر. 


 پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392|  15:34 |مه تاب|
           
[-Design-]