اساساً برخورد ِ ماها اینطوری ه همیشه، که یا تو موافقی با من و بهم حال میدی و هم سازی با من، پس من عاشقتم و باهات حرف میزنم یا که نه، تو مخالفی با من و هم ساز نیستی با من، پس من بهت اخم می کنم و غر غر میکنم.
هیچ کسی هم این وسط فکر نمی کنه به بقیه؛ ینی همه تا جایی هم دل ایم با هم که یه چیزی تومون راضی باشه، قضیه هه اصلاً هم این نیس که ما با هم دوستیم، رفیقیم، هم کلاسیم، هم سنگریم، یا ناسلامتی مادر و دختریم.
بعد فقط یه جاهای ِ کمی، سر ِ یه کارای خیلی خیلی کمی، با یه آدمای خیلی خیلی خیلی کمی احساس میکنم اصلاً قضیه این نیس، آدما دل دادن به هم، زلفی به هم گره زدن و عاشق شدن با هم؛ اونجا دیگه به آدم غر نمیزنن واسه چیزای الکی، واسه موافق نبودنای ِ یلخی، واسه همیشه تمام قد مهتاب بودن و همیشه بودن، اونجاها همه ناامیدن از اصلاح ِ آدم انگار و هم چنان همه یه کارایی می کنن که تو اصلاح ِ خودکار شی! من کلاً بلد نیستم توضیح اینا بدم، اونجاها اما خیلی خوبه، خیلی هم کمه.
ضمناً: بچه ها دارن میرن هرمز؛ من نمیرم. الان صد سال هم اگه بپرسم از خودم که چرا نمیرم نمیدونم، بلد نیستم که چرا، فقط میدونم که نمیتونم برم؛ اون وقت این طوری دارم گنددد میزنم به حال ِ خودم و صد نفر دیگه، اما مطلقاً نمیدونم/نمیتونم کاری انجام بدم. به آوارگی از هر نوعیش، حتی نوع ساده ی یه شب خونه نبودنش که فک میکنم همه ی بدنم یخ میزنه...
با هر قدمی، توی ِ هر لحظه ای، هر جایی که نشستم و خیره شدم به یه گنبدی از چارشمبه تا حالا، هیچ چیزی جز دل ِ خراب نداشتم؛
عجیب ه؛ فکر کنید که برای ِ عزیزترین های ِ زندگیت چیزی جز دل ِ خراب نداشته باشی، تازه اگه بشه اون دل رو هم جمع و جور کرد و آورد، که بیشتر وقتا من بودم و این دل ِ خراب ِ لعنتی پی ِ یه چیز ِ دیگه و یه جای ِ دیگه...
ضمناً: اگر باور کنیم زیارت یعنی حضور ِ زائر درست جلوی ِ میزبان، من از چارشمبه هفت بهمن تا دیروز، پیش ِ امام رضا(ع)، امام علی(ع)، امام حسین(ع)، حضرت عباس(ع)، امام موسی کاظم(ع)، امام جواد(ع) نشستم با این دل ِ خراب.
از چارشمبه طرفای نه صبح که گیج و منگ از کم خوابی برای پاسپارتو و این خزعبلات به حرفای ف.پ گوش میدادم و بش میگفتم آره خب معلومه که میام، احساس می کنم دارم تو ژله دست و پا میزنم؛
صب چارشمبه، ارائه، افشار، حرفای ِ نجم آیادی و مهاجر، مائده، زهرا، قطار، مشهد، امام رئوف، امپراتور و آر جان و مهدیه و لویلاهه و زهره و فائقه و منصوری و هاجر و سارا و نیلوفر و سهیل و زینب و حرم ِ غریب الغربا.
حرف ها و نوحه های در گوشی و غذاها و خنده ها و اشترودل و این پانتومیم ِ دم ِ آخر؛
حاج یکتا که یکهو پیدا شد وسط ِ سفر ِ ما و بهشت رضایی که بالاخره نرفتم و شهید برونسی و هاشمی نژاد؛
سمپادی که پای ِ حرفش کشیده شد حتی به دار الحجه، عصر جمعه.
عکس ِ دسته جمعی که نگرفتیم دست ِ آخر و چمدونی که رفقا بستن و راهی کردن من ِ توی ِ ژله مونده رو؛
کولی بازی ِ اون دوتا دیوانه توی ِ صحن رضوی که چه و چه.
هواپیمایی آسمان و اصابت یه پرنده به شیشه و تاخیر تا فردا صبح و بدو بدوی گریه ئو برای بلیط و ماهان و های های ِ بغضی که بالاخره اشک شد، گیرم خیلی دیر بعد از سه ساعت تاخیر پرواز و توی ِ قسمت ِ فرست کلاس ِ هواپیمایی که اصلاً نمی فهمیدم چرا توشم و بین ِ اون همه آدم ِ غرغرو و منتظر ِ شام.
باور نمی کنم از چارشمبه تا الان فقط چاهار روز گذشته باشه و تو باز من رو هول هولکی و یلخی "خونده" باشی؛ دعام کنید.
الان بعد از صحن ِ انقلاب، کنار ِ در ِ ورودی ِ شیخ حر، بیشتر از هر جای ِ دیگه ای دل اَم مدرسه میخواد؛ بدجوری هوایی کرده منو هوای ِ بهمن.
انگار اما من باید نه آدم ببینم این روزا نه مدرسه نه کلاً.
بریم بیایم شاید درستمون کردن...
نشستیم توی اتوبوس ِ پایانه ی شهید افشار، کمتر از دو سه ساعت گذشته از دیدن ِ نمایشگاه ِ مهاجر، به قول ِ تو درستش این ِ که توی ِ این مربع سفید سرمون رو بکوبونیم به دیوار تا خون بپاشه همه جا، حالم بده، حالت بده، زورمون به همدیگه نمیرسه، زورمون به خودمون نمیرسه که حالمون رو تغییر بدیم، اتوبوس داره میاد بالا از منیریه که ما رو ببره اسکان کفش بخریم، در حال ِ پیچیدن دور ِ میدون ونک، اشک توی ِ چشمای ِ تو جمع شده، میپرسم به نظرت گراف بهتره یا پشت توسی (طوسی؟)؟ برمی گردی، اشکهای ِ قلمبه شده ی چشماتو قورت میدی و میگی خاکستری، همون طور که میدونی من طرفدار ِ پرو پاقرص ِ خاکستری اَم...
رسیدم خونه؛ له کم کلمه ای ِ برای ِ این حال ِ قاطی پاطی ِ من. مثه خرا هی به تئاتر فکر میکنم و به این که هفته ی پیش چه ابلهانه منت ِ دوهزار نفر رو کشیدم و هیش کی نیومد که بریم، بعد من فکر کردم که تنها حوصله ش نیست و نرفتم(درست به چیزهایی انقدر احمقانه فک میکردم)؛ نوشته ی تولد علی شاهی همین طور نصفه مونده رو میز و حتی نمیتونم یونی بال رو بردارم و بنویسم کلمه هایی رو که هفته هاست میخوام بنویسم، نوشته ای که میخواستم برای ِ مهدیه بنویسم رو بی خیال میشم از فرط ِ غمی که الکی اومده که بکشه منو انگار، حافظ رو برمیدارم، باز میکنم و با مصرع ِ اول های های دارم گریه میکنم، جلوتر میرم و هی وضع بدتر میشه، دل اَم میخواد یکی باشه که بفهمه، لیلا که امتحان داره و خودش به اندازه ی کافی دیوونه هست(ه.ک.ه)، فاطمه رو امروز صبح انقدر چزوندم که میترسم بش نزدیک شم(!)، به هزار نفر فکر میکنم و بی خیال ِ همه میشم و شروع می کنم یک به یک غزلا رو واسه ت اس.ام.اس کردن؛ درست مثه اون شبی که سعدی میخوندم و با سعدی جواب ِ سوالای ِ اس.ام.اسی تو میدادم، بعد تو، تو درست، درست و درمون میزنی منو له می کنی، از دیشب تا حالا دل اَم فرار میخواد یا به قول ِ خودت دل اَم میخواد تنهایی ِ از دست رفته مو باز پیدا کنم...
امروز فکر میکردم چقدر تنهایی ِ ماها دست نخورده ست، چقدر من هیچ کسی رو راه ندادم و چقدر دل اَم آشوب ِ از این دست نخوردگی؛ بعد اگه تو فکر کنی که به تو فکر میکردم! نه، آروم آروم تاریکی ِ دانشگاه رو بالا میومدم خیس ِ خیس زیر ِ بارون و به امام ِ رئوف و مشهد ِ دوباره فکر میکردم...
احمق اَم من و احمقی تو، اگه فکر کنیم من دل بسته ی چیزی اَم توی ِ این دوستی ها و این شهر، مدت هاست که بی خیال ِ همه شدم من، غرغرهای ِ دل تنگی ای که گاهی اس.ام.اس میشه و میرسه به چشم ِ مبارک تو و بقیه ی رفقا هم، نمیدونم چی ه، نمی فهممش.
بعد از صد سال که اومدم اینجا و بعد از این همه بغضی که هنوز هم هست و هی داره قلمبه تر هم میشه که به قول ِ رفیق ِ گراممون به زانوم بندازه پنج شمبه صبح، جا داره از نوشته ی امیرخانی پیرامون سمپاد صحبت کنم، والسلام.
درد به خروار میاد و به مثقال میره.
ضمناً: می گفت "دوستای ِ من، عکس دیگه نمیتونه زندگی رو تغییر بده، عکس دیگه مدت هاست نمیتونه جلوی ِ جنگ و خشونت و فقر و بیچارگی رو بگیره... "این که انقدرررر راست میگفتش سخته، سخت کرده دوربین رو بالا گرفتن و عکاسی کردن، سخت کرده بیرون از خونه رفتن و عکس گرفتن رو.
کلاً همه ی اراجیف ِ بی ربط رو بذارید به پای ِ غم ِ بزرگ ِ معلم هام امروزها، که استاد و رفیق و هم کلاسی ِ چندین و چند ساله شون یکباره رفته؛ آدم غم اش میگیره از غم ِ آدمهای بزرگ.
از اون ور هم چنان هائیتی.
هزار بار هزار کلمه ردیف میشه که بنویسم، بغض اما، عصبانیت اما، بیچارگی اما، سردرگمی اما، بی حوصلگی اما، کوچیکی اما، من اما نمیذارم.
دوست دارم گریه کنم؛ از دیشب دارم جون میکنم که تولد رو تبریک بگم با چار تا کلمه و هنوز تا این لحظه نتونستم.
دلم گریه میخواد.