تبليغاتX
سمت وحشی کلمات
 

 

برو بمیییییییییییییییر

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:46 توسط مهتاب |

 

 قبل از یک ام . نوشتن طعم انگور

 

یک ام. اصل جریانی وجود نداره، چون اساساً جریانی وجود نداره. من با ۴ تا دفتر مختلف همه جا می رم که شاید یه جایی بشینم و بنویسم اما نمی نویسم. همه ی جاده رو ـ دور از همه ی خنده ها و خوندنا و فکرای گند همیشه ـ دارم می نویسم، که همه ی این روزها شده نوشتن و ایده و موضوع؛ که حتی یک کدومشون روی کاغذ نیومدن. می رسیم وقتی و زیر نور ماه ِ بی نهایت عجیب که تنها می شینم وسط خیابون هیچ چی نیست. نه کلمه ای، نه حسی. زل می زنم به ماه بی هیچ فکری. لذتی هم در کار نیست که انگار همه چیز مسخره ست و گند. که وقتی همه ی آدمای این روزای زندگی م خسته ان و نا راضی این که من راضی باشم چه فایده ای داره؟

 

دوم . می خندم. ناراحت نیستم. حواسمم نیست. بعدتر حتی ناراحتم که چرا حواسم نیست. "تو شب چطور خوابت می بره وقتی که انقدر کار مونده ؟ " می خندم باز. جدی ام اما... که چرا باید همه غر بزنن که بفهمیم که "انقدر کار مونده". شک می کنم که نکنه خودم هم نمی فهمم اما دارم همه چی رو به شوخی برگزار می کنم. که نکنه این خنده به خاطر این که غر نزنم نیست و از سر بی خیالی ِ واقعاً. انقدر که اشکم در آد وسط خنده ها و روسری مو بگیرم جلوی صورتم که این بغض لعنتی ِ این روزا که حالا با یه لبخند کش اومده قاطی شده پخش نشه همه جا و گند بزنه به حال "متوسط رو به افتضاح" همه ی اون جمع و چایی می خوریم. 

 

سوم. توی لیست آدما دنبال یه نفری می گردم که فردا صبح بیاد مدرسه. هیچ کی نیست. مائده می گه "آدما دارن لذت می برن از زندگی شون ". من ِ خر ِ زر مفت زن که معتقدم که باید زنده زیست در آنات میرنده، حسودی م می شه به هر ادمی که الان تابستونشه و دغدغه ی تابستونی داره و زندگی می کنه. توی لیست ۲۰۰ نفری دنبال یه آدمی می گردم و نیست...

 

چهارم ." با من در مورد سفر حرف نزن."

 می دونی رفیق چندین و چند ساله (به تعبیر خودت البته!) من و تو و ما به یک اندازه بی چاره ایم. هر کدوم یه طور عجیب بی چاره؛ من کلافه می شم از بغض های نمی دونم از کجا و از امتداد این "نمی دونم ..." ها و "کاش ..." ها  و از حرف هایی که تا ابد هم نمی تونم بزنم اما همیشه و هی نشخوار می شن و من خسته می شم از کلنجار، که انگار بی فایده ترین کار شده.  نه رفیق! من مرد تصمیم گرفتن های فوق العاده نیستم. گفتم که من عمیق ام. انقدر عمیق که گرمای زمین دیگه کلافه م نمی کنه. انقدر که مدام بخندم. من خسته م ، نه از زمین و زمان که از خودم و سکون و سکوت و عمق ...  ما انگار محکومیم که بی چاره بگردیم و من حتی جرات نکنم به "امروز تولد زنده ترین آدم روی زمین ه" فکر کنم بس که کوتاهی بوده و فکرای چرت. من خسته م. تو هم .

 

پنج ام.  توی ماشین اس.اُ.مس می دم که "من فکرامو کردم بالاخره! نمی آم ... "دارم به همه ی یه سالی که گذشت فکر می کنم و به هنوز مثل ِ یه سال ِ پیش کوچیک بودنم. صد بار خواستم بپرسم که "چطور منو تحمل می کنید؟" من که انقدر ... نمی پرسم اما و خیره ام. تمام وقتی که آهنگ بوسه های بی شرم!! پخش می شد و ما توی جاده ی جنگلی پیش می رفتیم من بغض کرده بودم و به همه ی حرفا فکر می کردم که گاهی تا چند ماه رسوب کردن تا شاید بزرگ بشم و نشدم. صد بار نوشتم که بگم من چقدر مدیون تو اَم قسمتی از این مهتاب رو و چقدر پر از بال و پرم از این مهتاب اما روی کاغذ ... هنوز هم نمی دونم چی بگم؟ از لذت خوندن اون اس.اُ.مس توی مترو و شل شل راه رفتن تا همه ی شک ِ گندی که بالا اومد تا ته اش من دلم داد بخواد و یه گوشه ای و حرفی یا از همه ی حرفایی که بود و نگفتم و نمی گم. نمی دونم... راستکی چطور منو تحمل می کنید؟!  ـمی بینید! وقتی فکر می کنم به "تو " فکر می کنم و وقتی حرف می زنم با "شما"ـ 

 

شش ام. گند زدم به رابطه هایی که خوب شروع شد؛ خیلی خوب. حالا می ترسم از آدما. "من دلم می خواد تنها برم پارک به جای این که برم یه جایی با یه آدمی یه چیزی بخورم"  دروغ می گم . یعنی نمی گم "من می ترسم از با یه آدمی بودن ". چرت می گم که حوصله ی آدما رو ندارم. چرت ِ محض! فقط باز روانی شدم و دلم آدمی می خواد که سکوت ناب باشه یا حرف واقعی بزنه یا بخواد یه چیزی بهم یاد بده. یا شاید باز دارم دروغ می گم! دلم یه دوست واقعی می خواد و کلی وقت ...

 

هفت ام. 

But I'm waiting for the miracle

 

    

 

       

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:31 توسط مهتاب |

 

 

 

شمال خانوادگی.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 11:55 توسط مهتاب |

 

از سر ظهر، بعد ِ از مدرسه تا شرق تهران رفتن و بعد تا امیرآباد برگشتن برای خاطر ۳ تا بچه، دارم فکر می کنم؛ فکر نه. دارم با خودم کلنجار می رم که یه نکته ی مثبت داشته باشه این جریان. که هی توی دلم فحش ندم، که بدبین نباشم، که بفهمم که کوچیکن هنوز؛ و مطمئن ام همه ی "که..." ها چرت ه. منم بچه بودم، منم کنکور دادم، منم نمی دونستم چی کار باید بکنم، منم اعصاب کلی آدم رو داغون کردم ـ سلام هانیه :)ـ ،  من اما این طوری نبودم! حتی خیلی قبل ترها . الکی مسترس نمی شدم، ادا در نمی آوردم، عده ای رو به مسخره نمی گرفتم ... یعنی می شه که یه بچه ی ۱۸ ساله نفهمه که من بی کار نیستم که توی اون گرما پاشم برم ور دلش که چرت و پرت بشنوم؟!

 تقصیر اونا نیست شاید ـ که من می گم هست ـ ؛ بابا ماماناشون به جای این که انقدر وسواس داشته باشن توی انتخاب آموزشگاه و رشته شون باید کمی روی شعور اجتماعی شون وقت می ذاشتن!

 

همین.

عصبانی نیستم؛ ناراحتم من.

 

 

 

         

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:46 توسط مهتاب |

 

 

 

من نمی دونم هف هش ماه حفظ کردن اسم کتاب و نویسنده و مکتب و سبک توی درس "خلاقیت (؟!)نمایشی" چه فایده ای می تونه داشته باشه، اما امروز که رفتم توی کتاب فروشی مولی* فک کردم  که من چه غلطی کردم تا حالا و چه غلطی می خوام بکنم با این همه نویسنده؟

 

بد وضعی بود.

 

کتاب نخوندن در حالی که اسم هزار تا کتاب رو می دونی و اسم نویسنده شون و بعضاً خلاصه شون بد وضعی ه.

 

 

 

 

* توصیه می شود! مخصوصاً با اون فروشنده هه که عینک بند دار داره و که وقت آوردن هر کتاب یه بیت شعر می خونه یا واسه ت توضیح می ده که این کتاب چی چی ه و تو اگه سه سال هم اون تو بمونی و خیره شی به کتابا چپ چپ نگات نمی کنه و تو می تونی ته اش بگی که "آقا قربان شما، من باز می آم این جا بهتون سر می زنم!"

(انقلاب. تقاطع وصال. جنوب غربی چار راه . کنار قنادی فرانسه. انتشارات مولی)     

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 22:33 توسط مهتاب |

 

این ها هذیان نیست.

 

دارم فکر می کنم که "درسته که دارم یه کارایی انجام می دم اما اگه من نباشم هم یه نفر دیگه هست که این کارا رو انجام بده " که  "درسته که لذت می برم از کارایی که می کنم و آدمایی که هستن و مثه سگ دلم براشون تنگ می شه همه ش اما تا کی دووم میارم اینطوری یلخی زنده بودن رو؟"که "حواسم باشه آدم سر شلوغی نشم ناگهانی! که اگه بشم یهو می بینم چاااار سال گذشته و آره دیگه منم انواع کلاس زبانا رو رفتم و چه خوش بختم و برم بعد انگلیسی و فرانسه، آلمانی بخونم! "که "من چرا انقد مثه سگ و یا سگ تر از خود جناب سگ پاچه می گیرم؟ دقیقاْ چِِتَمه؟ به من چه که هر کی چی کار می کنه یا نمی کنه؟" که "واای فردا صبح خونه م و می تونم چند تا کتاب بزارم کنار تخت که صبح توی تخت بخونم و هی یاد تابستونای سالای قبل نباشه و کتابای ردیف شده ی کنار تخت ـ و امسال که کتابا هنوز از توی کتابخونه یه بارم پایین نیومدن ـ" که "برم دندون پزشکی " که "چرا من دیگه با خودم حرف نمی زنم؟" که "امروز ۲۰ ام مردااااااااااد بود" که " مگه ارزش دارم انقدر که به خاطر خودم کار کردن رو بی خیال بشم و تا بهمن بمیرم یه جایی؟" که"این سومیا (پیشیا؟) رو چه کنیم که اومدن هنر به هزار امید و هیچ تضمینی نیست؟" که "چرا تئاتر نمی رم؟" که "چرا انقدر مسخره ست تهران که من فقط ۴ تا خیابونش رو مثلاً خوب می شناسم و بقیه ی جاها رو شاید تا ته عمرم نبینم هم؟ "بعد کلنجاری ه جدای از این چرت و پرت ها که چرا من که بی حال و تب و لرزی نشستم جلوی اتاق آقای کاظمی یه مثلاً غریبه باید بیاد و سوال واقعی کنه که خوبم یا نه و کسی نفهمه حتی که من خوب نیستم(جسمی) و وقت رفتن حتی دست ندیم که چه بهتر؛ چون هیچ نمی خواستم سردی اون دست ها رو باز حس کنم و بعدِ روزها باز هیچی نگیم و بریم و بیایم و من نفهمم که چرا انقدر ستمکار و احمق به نظر می رسم و خفه شم و خفه شم و دوست داشته باشم عمیقاً که خفه شید و هی تکرار کنم با خودم که "یه رابطه هایی حتی انقدر فرصت نداشتن که الان بشه گفت توی قسمت فرودن؛ چون اساساً اوجی نبوده و دل بستگی ای نبوده که هر چی بود چشم بستگی بود انگار... "

 

بعد هیچ کس نفهمید که خوش حالی من به خاطر هدیه های از کوه نمی دونم کجاست که بالاتر از ابرهایی اونجا و جمعاً ۳۰ تا خونه ست و تصویرا و خیالا و به خاطر ایده های کارت دعوتی که خجالت کشیدم من از خودم و به خاطر چند تا آدم و ف و ل (هه ها هو هی) و حرف های خوب این روزا با مامان.

 

  بعد هیچ کس نمی فهمه که ناراحتی من ـ اگه اسمش ناراحتی باشه ـ از چی ه؛ چون من که حکم سوهان رو ندارم که توی گرمای هوا روی روح های عزیزتون فعالیت کنم که.

 

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:26 توسط مهتاب |

 

حالا من که الان به این فک نمی کنم که می شه شمبه شب برم مدرسه یا نه؛ مدام داره قند توی دلم آب می شه واسه دم غروبای حیاط که خلوت ِ و صدای اذان می پیچه توی حیاط و لابد ولو شدیم توی حیاط یا راهروی آمفی (یا جدیدتر ها توی آبدارخونه!).

 

  

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:57 توسط مهتاب |

 

یکی از سخت ترین شرایطی که آدم میتونه توش قرار بگیره - به نظر من- وقتیه که می دونی بعضی از تجربه هات می تونن به یه نفر کمک کنن. مطمئنی که زندگی بهت یاد داده چی کار باید کرد تو اون شرایط. . . ولی نمی دونی که تا کجا حق داری جلو بری. از کجا به بعد دیگه دخالته. اصن اون آدم می خواد چیزی از تو بشنوه یا این که می خواد شنونده باشی فقط. نمی دونم چی باید بشه که این شکها از بین برن. شاید کمی زمان. . . به هر حال الان شرایط سختیه ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:8 توسط مهتاب |