رجبعلی عکاس

  تو وقف ِ خراباتی، دخلت می و خرجت می

 

 

در حالی که با مته و تیشه و سوزن هر دو دستش تو دهنمه میگه اوضاع دندونات های ریسکه! باید عکس جدید بگیری و زود به زود بیای چکاپ. بعد یک ساعت که دهنم مدام باز بوده وفکم شروع کرده به لرزیدن از خستگی، میپرسه چیز سفت که نمی خوری؟ با چشم میگم نه و به هویج و سیب و ته دیگایی که میخورم فک می کنم.

 

انصاف نیست آدمی که هنوز ربع قرن هم سن نداره دندوناش های ریسک باشن و از لذت گاز زدن هویج محروم بشه...

 

 

 یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393|  22:56 |مه تاب|
           
 


باران که می بارد، تو اینجایی...



 شنبه شانزدهم فروردین 1393|  1:40 |مه تاب|
           
 

چندشماره پیش همشهری جوان پرونده ای درباره ی 'چ' کار کرده بود، فیلم رو ندیده بودم و یادداشت ها رو سرسری خوندم. یادداشت حبیبه جعفریان اما بدجوری به دلم نشست. آخرهای نوشته، جایی داشت از حال غاده وقت جداشدن از چمران می گفت که "از اضطراب این جدایی دچار تهوعی مدام شده بود"؛ کاری به فیلم و نوشته ندارم، این جمله ی یادداشت اما عجیب حال و هوای این روزهای منه.  اضطراب و تهوع...


ضمنا: ما همه خوبیم! و شکرگزار بهار!



 چهارشنبه ششم فروردین 1393|  15:3 |مه تاب|
           
 
اسفند برای من همیشه ماه عزیزی بوده، ماه گشت و گذار و سفر! هرچقدر هم که از شلوغی تهران  می نالیدم، باز دلم به خانه نشینی راضی نمی شد، حتما چندباری می رفتم توی شلوغی بازار پرسه می زدم، حتما حتما می رفتم شهرکتاب و افق و فروشگاه های این چنینی، پارک می رفتم و با زنده شدن درخت ها، زندگی می کردم و سفر هم، تا جایی که دنیا راه می داد می رفتم.

حالا امسال، فرو رفته ام توی ظرف عسل انگار!  با دخترک از صبح تا شب و بعضا شب تا صبح سر و کله می زنم و به همه ی کارهای سال های قبل فکر می کنم!  قربون صدقه ش می رم و خیلی رو راست بهش می گم خوش حالم که تا روز اول بهار 40روز دونفره رو باید با هم بگذرونبم که هیچ شبیه نیست به روزهای قبل، اما خب یک ساعت هایی هم دلم لک می زنه برا  کارای قبل، هوس میکنم زنگ بزنم به رفیقی که بیاد پیش دخترک باشه تا من یک ساعتی برم  بیرون یا که مثل همین حالا دلم میخواد گوهرشاد رو که خیلی آروم خوابیده بذارم پیش مامان و برم محل کار همسر و با هم بریم پیاده روی شب عید! :دی

خلاصه که روزهای خوبی ست و بسیار سریع در گذر. 


 پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392|  15:34 |مه تاب|
           
 


آفتاب صبح 22بهمن نزده از خونه میرم به این امید که یک یا دو روز دیگه با دخترکی کوچیک برگردم به خونه مون، خونه ای که تو هر اتاقش به لطف رفقا و مهربان همسر دسته ای نرگس هست، خونه ای که دوستش دارم و مطمینم بعد از این دوست تر هم خواهم داشتش...



 سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392|  1:50 |مه تاب|
           
 

دلم یه دسته ی بزرررگ نرگس میخواد.

یه مهمونی دخترونه ی شلوغ شاد.

یه سفر سرد زمستونی.

یه عالمه لباسای گل گلی و خال خالی و مربع مربعی .

یه عالمه کمد و قفسه و کتابخونه .

کلی غذاهای خوشمزه ی دست پخت یه آدم مهربون.

کیک و شیرینی و دسرای هیجان انگیز.

زیارت امام رضا، مفصل، طولانی.

پریدن و ورجه ورجه.

رفتن خونه ی یه دوست و ساعتها اونجا موندن و زندگی عادیشو نگاه کردن.

یه خونه ی خیلی تمیز و لم دادن و یه کتاب گرم خوندن.

شمال و دریا و جنگل و چای.

جنوب و هرمز و هوای بهاری.

سوپهای خوشمزه.

عطرهای زیاد خوشبو.

کافه های قشنگ با خوراکی های خوشمزه.

فیلمهای تمیز و داستان دار .

نوشتن های دیوانه وار از جزییات روزمره.

حرفهای خرکی زیاد با رفقا و خندیدن.

ساعت ها بین قبرهای گلزار شهدا راه رفتن و لذت بردن.

مهمونی خانوادگی و شیرین زبونی های بچه ها.

خواب راحت شبانه و صبح زود بیدار شدن.

یه جلسه اخلاق خوب و نیم ساعت حرف شنفتنی.

خرید سبزیجات.

روبالشی های جدید.

سرسره برفی و تیوپ سواری.

بازار گل و دیته دسته گل زمستونی خریدن.

شهربازی حتی.

تو ماشین آهنگ خوب گوش دادن.

وضعیت سفید دیدن.




دلم پکید.

پکیدم.



 یکشنبه سیزدهم بهمن 1392|  1:38 |مه تاب|
           
 

یک ماه پیش، چنین شبی نجف بودیم. آخرین ساعت های سفر بود. من رمق رفت و آمد و بازارگردی و  در واقع هیچ کاری جز خوابیدن در حرم امیرالمومنین نداشتم. از بقیه جدا شدم و رفتم حرم تا ساعت 12 که برگردم سر قرار. مامان  هم با  این که از ظهر و حتی قبل تر کمی سرما خورده و بی حال بود با بقیه رفت. رفتم توی حرم، تنها. نماز خوندم، گشتم و جای گرم و نرمی با یک پتو پیدا کردم و دو ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم فکر مامان رهام نمی کرد، حس می کردم که نباید ازشون جدا می شدم و میاوردمشون این کنج خلوتی که پیدا کردم استراحت کنن اما هیچ راهی هم برای پیدا کردنشون نبود. شروع کردم به راه رفتن توی صحن، باید که شب ها نجف بوده باشید و از یک ساعتی به بعد حرم را دیده باشید تا بفهمید چه حالی بود و بودم. گروه گروه زوار سرگرم کارهای خودشان و از هر سمتی صدایی و دعایی... و هربار که سرم را بالا میگرفتم و ایوان طلا را می دیدم ناخودآگاه می گفتم"ایوان نجف عجب صفایی دارد، حیدر بنگر چه بارگاهی دارد"و در همان حال میرفتم سمت ضریح برای اولین و آخرین بار در آن سفر. نزدیکی های ضریح ایستادم به تماشا، تماشای خوشه های انگوری که روی ضریحند و هی به خم و می و مستی فکر کردم. جلوتر فاطمه رو دیدم که نشسته بود و حالی داشت در مایه های همون مستی. رفتم که جایی بشینم به زیارت وداع خوندن که سارا رو دیدم و مامان رو که کنارش خواب بود، سارا خسته بود اما بیدار کنار مامان نشسته بود، حال مامان هیچ خوب نبود و بی رمق بود. حالم خیلی بد شد، حس کردم چقدر واقعی نگران بودم چند ساعت پیش. دلم میخواست کاری کنم اما من اون دختر خوبی نبودم که بتونم کاری کنم. حس میکردم انقدر کوتاهی کرده م که اگر نبود حرم امیرالمومنین و انبساط روح و قلبی که توش هست، جا داشت سکته کنم. فکر همه ی بیخیالی هام و بی تفاوتی هام نسبت به همه ی آدمهای عزیز زندگیم رهام نمی کرد، گریه هم نمی شد کرد و حتی بغض. زیارت وداع سریعی خوندم و رفتیم...

باقی ماجرا از رسیدنمون سر قرار و فرودگاه  هم خودش داستانی ه، اما امشب که دوباره خوابیدن توی روز کار دستم داده و خوابم نمیبره، یکهو یاد حال اون شبم افتادم و باز خیلی ترسیدم. کاش  بهتر بودم لااقل برای کسایی که برای من بهترین ها بودن و هستن همیشه. 


پ.ن1: از اول تا آخر نوشته رو یکبار خوندم، علاوه بر پرش های نگارشی،  روایت بی سر و تهی هم شده، اما... هیچی. صرفا جهت ثبت در وبلاگ مثلا!


 جمعه چهارم بهمن 1392|  3:56 |مه تاب|
           
 

چیزی تا اذان مغرب و شب جمعه نمونده. صدایی مثل صدای مناجات های قبل از اذان صبح حرم امام رضا از یک جای دوری میاد.

دل ه تنگم بدجور هوایی میشه، هوایی وقت هایی که برای نماز صبح میری حرم و از دور تو خیابون که میری سمت حرم صدای مناجات گنگی شنیده میشه، آخ که چه عاشقانه ی خواستنی ای ه. 

دلم ترکیب دوییدن تو سرما برای رسیدن به نماز جماعت صبح و اون صدای بهشتی رو خواست...



 

 پنجشنبه بیست و ششم دی 1392|  17:16 |مه تاب|
           
[-Design-]