رجبعلی عکاس

  تو وقف ِ خراباتی، دخلت می و خرجت می

 

 

مادر بودن نسبت آدم با دیوانگی رو بیشتر می کنه. 

ساعت 12 میخوابم و 4بیدار می شم و انگار که وسط روزه به کارهای روزمره می پردازم در حالیکه صدای یخچال و ساعت به راحتی شنیده میشه و همه چی یه حال وهمی داره.کاش می  شد از خونه بیرون زد. رفت خیابون گردی، رفت و با رفقا معاشرت سبک بالانه کرد...

 

 

 یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393|  4:9 |مه تاب|
           
 
 

چقدر دلم نوشتن میخواد،اصلا انگار شبهای پاییز و زمستون رو گذاشتن برا خوندن و نوشتن. می شینم وبلاگ معدود رفقای هنوز وبلاگ نویس رو میخونم و حسودی میکنم. از تبلت متنفرم و از اینستاگرام که نوشتن رو ازم گرفتن. دیروز کتابخونه ها و میز رو از وسط هال جمع کردیم بردیم تو اتاق گوهرشاد به این امید که اتاقی باشه برای خوندن و ندشتن، کاش باشه، کاش بشه.

 

 

 

 

 پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393|  3:33 |مه تاب|
           
 
 

در حالی که با مته و تیشه و سوزن هر دو دستش تو دهنمه میگه اوضاع دندونات های ریسکه! باید عکس جدید بگیری و زود به زود بیای چکاپ. بعد یک ساعت که دهنم مدام باز بوده وفکم شروع کرده به لرزیدن از خستگی، میپرسه چیز سفت که نمی خوری؟ با چشم میگم نه و به هویج و سیب و ته دیگایی که میخورم فک می کنم.

 

انصاف نیست آدمی که هنوز ربع قرن هم سن نداره دندوناش های ریسک باشن و از لذت گاز زدن هویج محروم بشه...

 

 

 یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393|  22:56 |مه تاب|
           
 


باران که می بارد، تو اینجایی...



 شنبه شانزدهم فروردین 1393|  1:40 |مه تاب|
           
 

چندشماره پیش همشهری جوان پرونده ای درباره ی 'چ' کار کرده بود، فیلم رو ندیده بودم و یادداشت ها رو سرسری خوندم. یادداشت حبیبه جعفریان اما بدجوری به دلم نشست. آخرهای نوشته، جایی داشت از حال غاده وقت جداشدن از چمران می گفت که "از اضطراب این جدایی دچار تهوعی مدام شده بود"؛ کاری به فیلم و نوشته ندارم، این جمله ی یادداشت اما عجیب حال و هوای این روزهای منه.  اضطراب و تهوع...


ضمنا: ما همه خوبیم! و شکرگزار بهار!



 چهارشنبه ششم فروردین 1393|  15:3 |مه تاب|
           
 
اسفند برای من همیشه ماه عزیزی بوده، ماه گشت و گذار و سفر! هرچقدر هم که از شلوغی تهران  می نالیدم، باز دلم به خانه نشینی راضی نمی شد، حتما چندباری می رفتم توی شلوغی بازار پرسه می زدم، حتما حتما می رفتم شهرکتاب و افق و فروشگاه های این چنینی، پارک می رفتم و با زنده شدن درخت ها، زندگی می کردم و سفر هم، تا جایی که دنیا راه می داد می رفتم.

حالا امسال، فرو رفته ام توی ظرف عسل انگار!  با دخترک از صبح تا شب و بعضا شب تا صبح سر و کله می زنم و به همه ی کارهای سال های قبل فکر می کنم!  قربون صدقه ش می رم و خیلی رو راست بهش می گم خوش حالم که تا روز اول بهار 40روز دونفره رو باید با هم بگذرونبم که هیچ شبیه نیست به روزهای قبل، اما خب یک ساعت هایی هم دلم لک می زنه برا  کارای قبل، هوس میکنم زنگ بزنم به رفیقی که بیاد پیش دخترک باشه تا من یک ساعتی برم  بیرون یا که مثل همین حالا دلم میخواد گوهرشاد رو که خیلی آروم خوابیده بذارم پیش مامان و برم محل کار همسر و با هم بریم پیاده روی شب عید! :دی

خلاصه که روزهای خوبی ست و بسیار سریع در گذر. 


 پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392|  15:34 |مه تاب|
           
 


آفتاب صبح 22بهمن نزده از خونه میرم به این امید که یک یا دو روز دیگه با دخترکی کوچیک برگردم به خونه مون، خونه ای که تو هر اتاقش به لطف رفقا و مهربان همسر دسته ای نرگس هست، خونه ای که دوستش دارم و مطمینم بعد از این دوست تر هم خواهم داشتش...



 سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392|  1:50 |مه تاب|
           
 

دلم یه دسته ی بزرررگ نرگس میخواد.

یه مهمونی دخترونه ی شلوغ شاد.

یه سفر سرد زمستونی.

یه عالمه لباسای گل گلی و خال خالی و مربع مربعی .

یه عالمه کمد و قفسه و کتابخونه .

کلی غذاهای خوشمزه ی دست پخت یه آدم مهربون.

کیک و شیرینی و دسرای هیجان انگیز.

زیارت امام رضا، مفصل، طولانی.

پریدن و ورجه ورجه.

رفتن خونه ی یه دوست و ساعتها اونجا موندن و زندگی عادیشو نگاه کردن.

یه خونه ی خیلی تمیز و لم دادن و یه کتاب گرم خوندن.

شمال و دریا و جنگل و چای.

جنوب و هرمز و هوای بهاری.

سوپهای خوشمزه.

عطرهای زیاد خوشبو.

کافه های قشنگ با خوراکی های خوشمزه.

فیلمهای تمیز و داستان دار .

نوشتن های دیوانه وار از جزییات روزمره.

حرفهای خرکی زیاد با رفقا و خندیدن.

ساعت ها بین قبرهای گلزار شهدا راه رفتن و لذت بردن.

مهمونی خانوادگی و شیرین زبونی های بچه ها.

خواب راحت شبانه و صبح زود بیدار شدن.

یه جلسه اخلاق خوب و نیم ساعت حرف شنفتنی.

خرید سبزیجات.

روبالشی های جدید.

سرسره برفی و تیوپ سواری.

بازار گل و دیته دسته گل زمستونی خریدن.

شهربازی حتی.

تو ماشین آهنگ خوب گوش دادن.

وضعیت سفید دیدن.




دلم پکید.

پکیدم.



 یکشنبه سیزدهم بهمن 1392|  1:38 |مه تاب|
           
[-Design-]