امروز که رفته بودم بیرون و هوا، خودٍ هوای ِ روزای آخر ِ اسفند بود که دل ِ آدم بنفشه میخواد و پامچال؛ و نرگس های دیشبی که یکهو سرازیر شدن توی خونه و این که من از صبح تا حالا هی به جای ِ خوندن ِ درس برای ِ این امتحان ِ باقی مانده* آروم آروم تو خونه چرخیدم و دستمال کشیدم و سبزی پاک کردم برای دوشنبه که مهمون دارم، و تموم شدن ِ نسبی امتحانا و نمیدونم شاید حتی حرفای سارا از مدرسه و کارگاه هنري، بدجوري بی تابم کرده؛ دلم سفر می خواد؛ هرچی اما فکر می کنم نمی فهمم چه سفري؛ هی به ترکیب های ِ زمانی مکانی همسفري ِ مختلف فکر می کنم و هی به نتیجه ی مطلوب نمیرسم؛ مهدی هم که تا اطلاع ثانوی همچنان زیرپرچم به خدمت مشغوله و نمیشه برنامه ی سفر ِ واقعی ريخت باهاش، تنهام نمیشه رفت بس که خب طفلکی ه؛ دلش میخواد اونم سفر...
بعد از سفر دور و دراز که ناامید شدم، نشستم فکر کردم به شابدولعظیم، بعد به بهشت زهرا و حرم ِ امام، به بازار و بعدش حتماً ناصرخسرو و جلوی کوچه مروی وایسادن و خیره شدن به اون فلافلی ه که اون روز آقای غیاثی برامون فلافل خريد ازش؛ یا مثلاً خیابون ولیعصرگردی، ازجمهوري تا بهشتی؛ دلم تئاتر هم خواست و جمعه بازار و بازارگل و برف بازی در تبت(سلام فاطمه:دی)، و هزارتا از این عجایب.
خلاصه ش این که دلم تنگه.
*من این ترم با جلایی پور جامعه شناسی هنر داشتم؛ بعد امتحان فردای اربعین بود و استادنا قبول کرد که من برم کربلا و بعد امتحان بدم و قرار بر این بود که من برگشتم زنگ بزنم؛ من برگشتم. زنگ زدم. گفت شنبه.شنبه خودم امتحان داشتم. گفت همون شنبه زنگ بزن که هماهنگ کنیم.و نامبرده از بعد از تماس اول دیگه پاسخگوی من نبوده! حالا حال ِ منو تصور کنید که هیچ درسی نخوندم و استاد ممکنه هرلحظه زنگ بزنه و بگه بیا الان امتحان بده؛ و بعد تصور کنید که من حال ِ پایان ترم دارم و مهمون هی دعوت می کنم و خوش حالم و آخرِ هفته م دارم میرم اصفهان کلاً! حالا شما اگه صلاح می دونید دعا کنید ختم ِ به خیر شه این دو واحد اختیاري ِ ما که لعنت به هرچی درس اختیاري ِ این دانشکده.
ضمناً: کسی هست که مایل به تفریحات ِ درون شهري و حاشیه شهري ای که بالا مثال زدم باشه؟
باید دوید؛
http://barayeayeha.persianblog.ir/post/124
از این جا به بعدش، یعنی از نخل های مهران و باد و صف اتوبوس ها و آدمها به بعدش رو نمیدونم چطور باید گفت، یا کجا رو باید گفت...
ضمناً: باورم نمیشه دوسال گذشته...
حالا که از حدود اذان مغرب تا اذان صبح دربست نشسته ام پای فتوشاپ و یک کارهایی کردم احساس می کنم آمادگی افتتاح آتلیه عکس عروس-داماد و بچه و مادر و عکاسی اسپرت و این چیزها رو دارم و این که در آخرين روزهای ترم هفتم به چنین آمادگی ای رسیدم واقعاً جای تبريک داره.
چشم اساتید روشن.
:)
ضمناً: ربیع مبارک؛ پارسال امروز مشهد بودیم؛ صبح روسري سبز-زرد خوشحال سر کردم با رفقا رفتیم حرم، بشارت ربیع به امام ِ رئوف دادیم...

امروز به همت ِ هم کربلایی، ذوعلمنا(!) رفتیم امامزاده علی اکبر ِ چیذر؛ امامزاده ای که شهید احمدی روشن کنار شهید علیمحمدی و شهدای زیادی از جنگ دفن شدن...
ضمناً: با دیدن ِ هرگنبدی که طلایی نباشه، دلم میره تا مدینه؛ شهري که سخت دلتنگشم...

مهدی ماموريت رفته فکه ی شمالی؛ دیشب برداشته دوربین فیلمبرداري و عکاسی رو هم آورده خونه که از اینجا مستقیم بره؛ ترکیب دوربین و فکه رو دوستان کنایه فهم خوب می فهمند؛ حال ِ نزارم زارتر شده؛
اصلاً هروقت یک نفري شهید می شه یا می میره یا مرده یا شهید شده، من بلد نیستم خودم رو بذارم به جایی اونی که رفته. هی می شینم فک میکنم به اونی که مونده؛ بعد وقتی میرم نجف، تو حرم آقا امام علی مدام این تو ذهنمه که این امام علی ِ کوفه و نجف، علی ِ بعد از فاطمه بوده، علی ِبی فاطمه؛ بعدتر وقتی اربعین میرم کربلا، که همه چی حول محور ِ گروهی ِ که همه ی دار و ندارشون، همه ی هستیشون ازشون رفته و حالا باید محکم بایستند و باشند و همه ی این حرفهایی که میدونیم و شانشون اجل از این وبلاگه،بدجور گنگ می شم؛ اینطور که گريه هم نمی کنم حتی؛ خیره ام بیشتر و واقعا دوست دارم بدونم چطور تونستن این بازمانده ها، موندن رو و بودن رو، بعد از عزیز/عزیزان از دست رفته شون؟
ترکیب فکه و دوربین فیلمبرداري و نامه ی همسر شهید احمدی روشن و زیارت اربعین کربلا، این شده که من شده م مهتابی پر از عجز، که تنها چیزی که به ذهنش میرسه اینه که همسرشو قانع کنه که نره! که بشم شبیه این زنهایی که خودم هم نمیشناسمشون از فرط ناتوانی.
متاسفانه اما واقعیت اینه که من با همه ی بضاعت روحیم بیشتر شبیه م به همین آدمهای ترسو تا آدمهایی که قوت ِ قلبن برای دیگران و بلدند که چطور زینبی زندگی کنند...
***
این روزها فکر کردن به همسر شهید احمدی روشن، منو دچار استیصال میکنه...
خوش به سعادتشون که تو ایام اربعین بی حسینی ِ زینب، خدا مصطفاشونو برد..
ضمناً: این نوشته ی رفیقمون هم آتشی بود بر دل:
http://mabar10.blogfa.com/post-221.aspx

نوزده دی نود-مرز مهران
گاری دارهای ِ(!) مرز در مه صبحگاهی...

نوزده دی نود-مرز مهران
کاروان هیئت محبین اهل بیت علیهم السلام
هیچ باورم نمیشه سه روز مونده تا نجف...
تقدیم ب رفقای ب.د.د.ت و هیئت، البته که با احترام! :)
بس که مردم هی پست رمزدار گذاشتن منم دلم خواست خب.
رمز هم اسم ِ شهید ِ پارسال ِ اردوی ِ جنوب.
فارسی تایپ کنید.
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا؟
...
ضمنا: شب جمعه ای، حتما خوندن فاتحه برای قیصر امین پور خالی از لطف نیست؛ برای اون و برای همه ی رفتگان ِ من...
حالا آشوب ِ دلم هزار برابر شده، اما خوب فهمیدم که هستند مهربان مردانی که همه جا حواسشون هست به ما و حتی ذکر ِ به ظاهر کوچیک ِ ما بین دو نماز.
من می دونم یه حبه قند نماینده ی جامعه ی ما نیست، همون قدر که سعادت آباد نیست؛ ترجیحم اما اینه که یه حبه قند رو دوست داشته باشم و نباشم مثل ِ هم دانشکده ای های عزیزی که توی ِ دیدار -نشريه انجمن اسلامی دانشکده هنرهای زیبا- می نویسن یه حبه قند واقعی نبود و جامعه ی ما اونجور نیست که تو دیدی میرکریمی بلکه اینجوره که جناب کارگردان و نویسنده ی سعادت آباد و امثالهم دیدن؛
دوست دارم مردم انقدر تلخ و پیچیده و عصبی نباشند، که گاهی هستند.
دوست دارم مردم همونقدر شیرين و روون و مهربون باشند، که خب گاهی هم نیستند.
مرتبط: "آقایان سعادت آباد! مردمان شهر من کِی اینهمه مریض شدند؟"
http://mostatab.blogfa.com/post-95.aspx
و تو را هنوز نداشتم که فراق زد شررم علی
و رسید قصه به کوچه ای که هنوز شعله ورم علی
و غروب شد که غروب شد که غروب شد، سحرم! علی
چه قیامتی است قامتت، به تو تا که می نگرم، علی
دل من گرفته اذان بگو، پسرم علی، پسرم علی