رجبعلی عکاس

  تو وقف ِ خراباتی، دخلت می و خرجت می

 

 

انصاف نیست که نصفه شبی که سردرد و بی خوابی زده به کله ی آدم، نصفه شبی که دلتنگی برای هر سفری زده به استخون آدم و نه وقت هست و نه توفیق و نه پول، نصفه شبی که دلتنگی، همه ی این روزها برای رفقا بالا گرفته و یاد جنوب ها و قطارها و کتاب شعرها و حتی بی سیم های  رفقا و دوربین من، یاد ماسه های دم اسکان اون شبی! که روشون با ته بی سیم نقاشی می کشیدم و با چیت و علی و شریعت چرند می گفتیم( البته من و علی چرند می گفتیم، شریعت و چیت هم طبق معمول نصیحتمون می کردن )، یاد همه ی خستگی ها اما بودن ها پیچیده به جونم اونقدری که دلم می خواد برم چندروزی فقط بشینم تو گلزار شهدا و خاطره بگم و بشنوم، یک این طور نصفه شبی وبلاگ چیت رو بعد مدتها پیدا کنم و بخونم و دلم بره براش... شب تولدشم باشه، یاد اون سالی که رفتیم قزوین صبح تولدش بی خبر دم خونه شون یهو زنده شه... آخ...

دیوونه می شم اگه ادامه بدم! 

 

دنیا خیلی جای ناجوری ه اگه نشه آدم یه روز بهاری اسفندی پاشه بره قزوین بشینه تو خونه ی چیت، نور افتاده باشه رو فرشای قرمز اتاق، بعد چایی بخوره و چیت حرف بزنه... دنیاانقد ناجور نباش، واسه خودت میگم.

 

 سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳|  1:50 |مه تاب|
           
 
 

برام خیلی عجیبه، چطور آخه آدم انقد بزرگ میشه که کلی  درد و غصه ی دیگرانو میدونه و در عین حال خیلی شیک و مجلسی به زندگی شخصیش میپردازه؟ 

کلا البته عرض میکنم، اما خب واقعا عجیبه. 

مثلا بچه تو بخاطر یه ویروس ساده میبری بیمارستان، بعد یه بچه ای رو میارن تو همون اثنا که تشخیص یه بیماری لاعلاج دادن براش، اون وقت تو  با تقریب خوبی فقط دغدغه ی بالا آوردن بچه تو داری و بنظرت حق هم داری! از دورم اون یکی مامان باباهه رو نگاه میکنی هی... 

 

حالا الان ساعت خوبی برا شرح و بسط نیست، اما خداییش عجیبه.

 

 چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳|  5:36 |مه تاب|
           
 
 

دلم میخواست مثل پارسال برای تولدم چیزکی اینجا می نوشتم اما ترکیب تبلت و اینترنت نداری و بچه و ویروس و مهمانی همکاری لازم رو نکرد؛ و البته بر هر کسی که من رو بشناسه پوشیده نیست که تنبلی ه که نمیذاره بنویسم و همه ی اون قبلیا بهونه. الان هم ساعت 4 نیمه شب یهو لپتاپ مهدی و اینترنت اتفاقی خونه تو راه خوابیدن بهم چشمک زدن و منو نشوندن پای نوشتن.
ننوشتم اما هزار جمله اومد و رفت. برای خودم اسم "ربع قرن تجربه و افتخار" رو گذاشته بودم روی تولد امسال و البته بزرگش هم نکرده بودم مثل تولد 20 سالگی که آخ و وای و عبور از مرزهای ربع قرنی و اینا چون می دونم این فکرا آدمو مستعد افسردگی و کز کردگی می کنه. 

از نمای بالا واقعا تصویر خوشایندی دارم در 25 سالگی. خونه و زندگی و بچه و شوهر و لیسانس! خداییش دستاوردای مهمی ه اونم تو این وضع مملکت. اما خب اگه از نمای درونی هم راضی می بودم که نمیشد فلذا انقد به خودم گیر دادم از درون که حال جسم و روحم هم بد شده بود اما تا الان که یه هفته گذشته حد خوبیش رد شد و الان بهترم!

امسال از هدایا و مراسمات دوستان خبری نبود. چندتایی اسمس و ایمیل بود و البته مهدی یک تنه همه ی نبودها رو جبران کرد، نه با دو تا مهمونی و کلی برنامه ریزی که اونام الحق جای تشکر داره، که با کلی کلی گل نرگس که کله سحر روز تولدی رفته بودن با بابا از بازارگل خریده بودن و برا نماز صبح که بیدار شدم خونه غرق بوی نرگس بود و یه خونه ی کوچیک نقره ای از نقره های حرم اباعبدالله.
گوهرشاد هم که هنوز حتی به سنی نرسیده که با یه نقاشی دل منو شاد کنه بالاخره بعد حدود 11 ماه تصمیم گرفت صبح اولین روز 26سالگی وقتی من لنگ ظهر از خواب بیدار شدم و بهش صبحونه دادم با لمس دو تا دونه برنج تو لثه ی پایینش مامانشو شاد کنه! و الحق شاد شدم.

خودم؟ آخ خودم دلم میخواست به خودم سفر هدیه بدم! یه مشهد آخر هفته ای. شمال دو روزه و جنگل؛ یا لااقل یک خونه ی تمیز که میزها و کتابخونه هاش خاک نداره و سبد رخت چرکهاش خالی ان اما خب ندادم متاسفانه!  

 

باید نوشتنو تموم کنم چون اگه همینجوری ادامه بدم و نخوابم صبح یا ظهر گوهرشاد بیدار میشه و من هنوز خیلی خیلی خوابم میاد. دلیل مسخره ای ه! نه؟ نخیر، اصلا.

 

 

 سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳|  4:33 |مه تاب|
           
 
هی با خودم کلنجار میرم که برم یا نه؟ 

یکبار اولای دوران دانشجویی رفته بودم، انقدر بهم فشار اومد بدن درد گرفتم، شاید من زیادی حساسم یا ادای روشنفکری دارم، نمیدونم... 

اما حاضر نبودم این بار با دخترک برم که مداح جماعت بگریونه و عکاس جماعت زارپ زارپ از اشکها عکس بگیره!

پیشتر هم گفته بودم دلم هیاتی میخواد نهایتا 50 نفره، پیرمرد و پیرزن و یه مداح قدیمی که بخونه، چنین روز و شبی به جای این کارهای عجیبی که این سالها مد شده فقط آروم بدون میکروفن بخونه، علی لای لای.... 

لجم ازین میگیره که همین "علی لای لای..." کافی نیست برای ماها، که دلمون عادت کرده به روضه های باز و رنگی.

خلاصه که نرفتم! در عوض سوار اتوبوس شدم رفتم تکیه ی تجریش، گوهرشاد توی راه خوابید توی بغلم و من هی نگاش کردم، باز نگاش کردم و نگاش کردم...

خوب شد نرفتم وگرنه می مردم به گمانم!

 شنبه دهم آبان ۱۳۹۳|  1:16 |مه تاب|
           
 
 

چندوقتی بود صبح قبل از 8 از خونه بیرون نرفته بودم، بارون حسابی آب و جارو کرده بود، هوا عالی، نه گرم، نه سرد. قیافه  آدمها مثل همه ی صبح ها گرفته و دمغ. من اما انگار پرواز می کردم، کم چیزی نیست! رزق یک سال آدم است! دل گرمی قبل محرم،قوت قلب برای شروع دوباره، خلاصه که عالی. جای همگی رفقا هم خالی.

 پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳|  0:52 |مه تاب|
           
 
 

وقتهایی هست که آدمهای خوب کارهای حرص درآر و به نظر من-والبته خیلی ها که کلاهشون رو قاضی میکنن!- دور از ادب انجام میدن، بعد اینجور وقتا آدم دقی میشه، آخ دقی میشه، آی دقی میشه، و بعد بدتر این که مثلا اینو برا شوهرت توضیح میدی بعد میگه دقی شدن یه چیزه درونی ه! ربطی به اتفاقا و کارای بقیه نداره، بعضیا کلا دقی میشن!

 

خدایا من الان خیلی دقی ام، خدایا نمیخوام باشم که اما هستم، بغضم کردم، گریه هم کردم، مثه بقیه زناا اینجور وقتا،رفتم ظرفم شستم، سینک رو با پودر حسابی سابیدم و برق انداختم و بعد انقد دستم ذق ذق کرده اومدم خسته و بغض آلود و همچنان دقی، کرم زدم به دستم و نشستم به نوشتن، خدایا خودت درستمون کن. هم من رو هم آدم خدبای حرص درآر رو!

 

 

 

 سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳|  2:56 |مه تاب|
           
 
 

مادر بودن نسبت آدم با دیوانگی رو بیشتر می کنه. 

ساعت 12 میخوابم و 4بیدار می شم و انگار که وسط روزه به کارهای روزمره می پردازم در حالیکه صدای یخچال و ساعت به راحتی شنیده میشه و همه چی یه حال وهمی داره.کاش می  شد از خونه بیرون زد. رفت خیابون گردی، رفت و با رفقا معاشرت سبک بالانه کرد...

 

 

 یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳|  4:9 |مه تاب|
           
 
 

چقدر دلم نوشتن میخواد،اصلا انگار شبهای پاییز و زمستون رو گذاشتن برا خوندن و نوشتن. می شینم وبلاگ معدود رفقای هنوز وبلاگ نویس رو میخونم و حسودی میکنم. از تبلت متنفرم و از اینستاگرام که نوشتن رو ازم گرفتن. دیروز کتابخونه ها و میز رو از وسط هال جمع کردیم بردیم تو اتاق گوهرشاد به این امید که اتاقی باشه برای خوندن و ندشتن، کاش باشه، کاش بشه.

 

 

 

 

 پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳|  3:33 |مه تاب|
           
[-Design-]