امروز وقتی تنها ناهار میخوردم، تنها کتاب میخریدم، تنها میدوییدم، تنها یه آوازی رو زمزمه میکردم، داشتم فک می کردم که چه بلایی سرم اومده؟ چی کار کرده با من، این روزها؟ پایین ِ پله های پل ِ عابر ِ میدون انقلاب فهمیدم که "پنچرم کردن"! با جدیت ِ زیادی یک عده آدم ِ دلسوز ِ دوست ِ عزیز، هر کدوم از یه جایی و یه طوری زدن منو پنچر کردن؛ هف هش تا پله رفتم بالا، در حالی که فقط هزار و دویست تومن پول داشتم تا ته روز و دیوان حافظ هم تو کیفم بود، خم شدم و یه پاکت از دست ِ پسرک نازنین برداشتم به دویست تومن، رفتم بالای پل، با اطمینان از پنچربودگی، بازش کردم و این پایینی اومد. همین دیگه؛
ما ز یاران، چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
تا درخت دوستی بر کی دهد،
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم...
گفتگو آیین درویشی نبود؛
ور نه با تو ماجراها داشتیم...
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت،
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد ،
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
یک وقتی من و یک نفری، جدی جدی نگران ِ خودمون شده بودیم که چرا عاشق نمیشیم پس ما؟! چه وضعشه این آخه؟ چرا انقد بی عرضه ایم ما؟ ای تف به روزگار و از این مسائل.
دیشب برای لحظاتی احساس کردم عاشق شدم! * بعد هی نشستم توی تاریکی اتاق، به خودم گفتم: جدی؟! جدی ینی؟! توی همون تاریکی احساس کردم که "جدی ام خب انگار"! پریدم که به اون یه نفری که باش اون بحثا رو کرده بودیم پیرامون ِ عدم عاشق شدنمون، اس.اُ.مس بدم که "یوووووووهووووووو! من تونستم! :)" که به دلیل ِ بی اعتباری ِ ایران سل ِ مبارک نشد؛ صبح بعد از تشکیل نشدن کلاس ِ محترمه، شارژ خریدم، اومدم درفت رو سِند کنم که دیدم نه، اصلاً هم عاشق نشدم! :(
ولی اگه میشد واقعاً فصل ِ مناسبی ه؛ هوام خیلی ایده آل ه اصن.
* من به یه چن تا از رفقا قول دادم که به محض ِ این که احساس کردم عاشق شدم بهشون بگم، دو تا از خراشونم به من قول دادن بعد؛ من گاهی جدی جدی منتظر میشینم که یه اس.اُ.مسی از پناهی یا ارجمندی بیاد که "عاشق شدم." و بعد من هی بپرم بالا پایین و شاد شم، فعلاً اما که دوستان در استراحتند! :)
ضمناً: هم که پست ِ قبل.
برای جلوگیری ِ از خسران ِ مبین ِ ندیدن برگ های پاییزی، همین چاهارشمبه، داریم میریم پاییز بینی!
به این شرح که چاهارشمبه 5 صبح میریم میدون راه آهن، سوار ِ قطار محلی ِ فیروزکوه میشیم با بهای بیلیت ِ (بلیط!) 500 تومن، ایستگاه ِ سیمین دشت پیاده میشیم، تا ایستگاه زرین دشت پیاده روی می کنیم تا حوالی ِ ساعت سه، بعد سوار ِ قطار برگشت میشیم و حداکثر 7 تهرانیم!
از همین جا از چند گروه دعوت ِ خاص به عمل میارم:
1. پیش دانشگاهیون! (واضح ه اشاره ی خاص به کودوم دو نفره؟! :) )
2. فارغ التحصیلای 88 مدرسه! (که فک نکنم هیچ کودوم اینجا رو بخونن جز خانوم ِ دکتر ط...)
3. همسفرای ِ همه ی سفرای پیشین.
4. عکاس جماعت!
5.هم پایه ای جماعت!
6. هر کی دلش پاییز خواسته جماعت!
آقا بیاید بریم شاد باشیم دور ِ هم. اگه میاید هم همین جا اعلام بدارید. :)
لازم ِ که هزار تومن پول بیلیت + صبحانه و ناهار و تنقلات و آب+ لباس ِ گرم ِ مناسب پاییز+ کفش مناسب پیاده روی داشته باشید!
قربون ِ تک تکتون :)
ضمناً: این برنامه رو از روی برنامه ی دوستانی که جمعه ی همین هفته رفتن دزدیدیم! بعله :)
دل اَم برای موهات تنگ شده؛
فک کن.
همین چار روز پیش چرت گفتم که دل اَم مدت هاست واسه کسی یا چیزی تنگ نمی شه.
بعد الان در حال ِ خوندن ِ تبلیغای نرم کننده ی موی ِ فلان، دل اَم واسه موهات تنگ شده.
گفته بودند از چند وقت قبل آماده باشید، کم چیزی نیست که، به مدد ِ کارهای ِ زیادم غیر آماده(!)رفتم.
گفته بودند بار ِ اول باید از فلان در وارد بشی؛ به مدد ِ ندانم کاری از بهمان در وارد شدیم.
گفته بودند به نیابت از امامتان نماز بخوانید، به مدد ِ ندانم کاری نخواندیم.
گفته بودند به نیابت از یازدهمین امامتان که مشرف نشدند به مکه، محرم شوید، به مدد ِ تنبلی محرم نشدم.
گفته بودند سه روز روزه در مدینه، به مدد ِ جهالت، نگرفتم.
گفته بودند ختم ِ قرآن، به مدد ِ تنبلی، نکردم.
گفته بودند اولین نگاه به بیت العتیق و آرزو، به مدد ِ گیجی، دعا هم نکردم.
گفته بودند ربیع و مدینه!؟، نفس بکشید بوی ِ پیامبرتان را، به مدد ِ گیجی نکشیدم.
گفته بودند اولین نگاه به گنبد ِ سبزش، به مدد ِ منگی یک هو دیدم توی ِ دل ِ گنبد ِ سبزم بی هیچ حرفی.
گفته بودند هر "سبحان الله" اینجا حکم ِ طلا را دارد، به مدد ِ سرشلوغی، نمی گفتم.
گفته بودند التماس ِ دعا، به مدد ِ سرشلوغی و پراکندگی ِ ذهن و روان، یاد نمی کردمتان.
گفته بودند معتمره میشوی، خندیدیم که مستعمره می شویم، معتمره که هیچ، مستعمره هم نشدیم.
این همه گفتند، یک بار نگفتند اینجا مثل ِ بقیه ی جاها نیست. یک بار نگفتند این سفر آیینه ست. یک بار نگفتند هر گندی که میزنی، هر چقدر بی حالی برای زیارت، هر چقدر خسته ای برای قرآن خواندن، هر چند بار که نماز صبح ازت قضا می شود، هر چقدر که درک نمی کنی کجایی، هر چقدر پرتی، درست ِ درست خود ِ توئی این پرت ها و گیج ها و خسته ها و بی حال ها؛ هوایی مان کرده بودند که بهشت است، من یکی باورم شده بود که با آناناس و انبه و فندق تازه و توت فرنگی پذیرایی می شوم!
همین است که هنوز هم باورم نمی شود، که کجا بود و چطور و چرا.
همین است که فکر نمی کنم بهش؛ همین است که میترسم از یادآوری ِ سفری که هر لحظه اش را باید استغفار کرد. من تاب ِ این همه استغفار را ندارم؛ تو هی نگو که الان چند هزار نفر بین ِ بقیع و مسجد النبی، کمیل می خوانند، من اگر فکر کنم به فاصله ی این دو حرم، باید تا ته ِ عمرم بنشینم به استغفار...
سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است... ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟
از صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132
ضمناً: کی چی میگه؟!
ضمناً: از سید حسن حسینی به نقل از مجله ی راه (گویا!)
ضمناً2: قند توی ِ دل ِ آدم آب میشه؛ که قیصر امین پور...