شنبه صبح که رسیدیم تهران، قرار بود یک هفته ی پرکار داشته باشم، اصلاً پاشدیم بند و بساط شادی عروسی خواهر مهدی رو رها کردیم که به امورات مهم برسیم. الان، سه شنبه عصره و من از پنج تا کلاس این هفته م یکیشو رفتم فقط، چهار روزی هست به محض قدم از قدم برداشتن به نفس نفس میفتم و حالت تهوع می گیرم، شبها نمیتونم درست نفس بکشم و روزها بی حوصله ام؛ اینها یعنی من به فاصله ی کمتر از ده روز دوباره سرما خوردم، سرماخوردنی!
بنده زن عموی ِ این جوجه ای که می بینید هستم! :دی
بعد بنده حتی دلم تنگ هم میشه واسه این جوجه!
این عزیزان دل هم که معرف حضور هستند!
ضمناً: گفتم این عکسا رو بعد بیشتر از یک ماه که رو دسکتاپ بودن بذارم ببینید، پانشید نوشته ی قبل رو بخونید فک کنید من یک افسرده ی بخ بختم! این طوريا نیست عامو.
ضمناً2: این دو تا عکس آخرين عکسایین که من گرفتم به گمونم که برمیگردن به تعطیلات عید؛ من چنین دانشجوی ِ عکاسی ای هستم یعنی.
دلم خیلی زیاد برای نوشتن تنگ شده؛ بعد هرچی فکر می کنم از چی بنویسم نمیدونم، حس می کنم احوالاتم بیشتر از وقتای دیگه گذرا هستن و غیر اصیل!
یک دمدمی مزاج ِ ولگرد ِ هیچ کاري نکنی شدم که خودم هم گاهی به تنگ میام از خودم. به شدت مایلم که از هر جایی که هستم فرار کنم به ویژه از دانشگاه، به ویژه شنبه و سه شنبه ها 2 تا 6. دلم میخواد استادا طوري باشن که روم بشه برم بگمشون که تو خوب، تو استاد، تو عالی، من اما نمیتونم، نه که نخوام و نه که همیشه این طور بوده باشم یا بخوام این طور بمونم، اما الان تو این حال و روز، جان ِ من اجازه بدید من با موضوع ِ وحشت و امريکا و انتظار و خوردن و رنگ و عید، دست به آفرينش هنري نزنم؛ اجازه بدید به خودم اجازه بدم تا اردیبهشت تموم نشده قدم زنان برم پارک لاله بشینم به تماشای بهار بی که عذاب وجدان ِ این همه پروژه ای رو داشته باشم که ذره ای بهشون تعلق خاطر ندارم؛
ضمناً: بعد از دو خط اول، یک آدم عاقل باید چیزی ننویسه. من اما اینطور آدم ِ غیرعاقلی ام.
این دو تا فاطمیه ای که سر و همسر داشته ام، سخت تر می گذره. تاب ِ بودن در مجلسی رو ندارم که درش از علی(ع) بگن بی فاطمه(س)؛ "قرار بود كه عمری قرار هم باشیم" ، "خوشا من و تو كه ابر بهار هم باشیم"، "پس از تو من امیری بیسپاهم"، "پس از تو من سلامی بی جوابم"، "خداحافظ گل پیغمبر خاتم"، "خداحافظ علی ماند و غم عالم"، "لکلّ اجتماع من خلیلین فرقه..."، "لا خیر بعدک فی الحیوه"و ...
خدایا، چه صبري به ماها دادی!
بودن به از نبودن، خاصه در بهار...*
* اصلاح شد با تذکر ناهید:
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
وقتی دختر مجرد باشی، همیشه میشه رفتن به مهمونی رو بپیچونی حتی دو دیقه مونده به بیرون رفتن از خونه و حتی تر وقتی دلت برای همه ی آدم های مهمونی تنگه اما خب حوصله نداري الان. این روزها اما، این اتفاق برای من چیزی شبیه آرزوئه؛ درسته که من خودم یه پا مهمون بازم و کلاً کیفور میشم از رفت و آمد اما خب یه روزهایی مثل این روزا دلم میخواد برا خودم باشم، پاشم برم یه جا بیکار بشینم اصن. هیع.
همین. انقدر تحت فشار عید در خدمت خانواده و آخر هفته های از کلی قبل رزرو شده برای یک کارهایی هستم و انقدر تا آخر اردیبهشت مجالی نیست که از الان غصمه.
امام رضا! به نظرتون درسته این کار؟
شما که با ما از این کارا نمی کردید که حضرت رئوف؛ ما که از شما این طور چیزهایی ندیده بودیم حضرت خورشید؛
آقا! دل ِ ما این روزها خیلی خیلی داغ و درد داره؛
فکر ِ مدینه نرفتن ها، هر فاطمیه میکشه بنده رو، مشهدتون رو چرا دريغ می کنید دیگه آقا؟
همیشه همین طوره؛ حال روحم بده و بی اعصابم، سرما میخورم. در اثر استراحت تو خونه و هیچ کاري نکردن و قطع هرگونه رابطه ای با امور جدی زندگی، حال روحم خوب میشه. تصمیمات کلان و جامعی برای آینده میگیرم. افق ها، روشن میشن. در حال چیدن جزئیات حماسه ای که برای آینده تدارک دیدم، دوباره علائم سرماخوردگی رو حس میکنم. چندساعت یا چند روز بعد، سرما خورده م. در اثر ویران شدن همه ی برنامه هایی که برای روزهای خوش آینده ريختم، حال روحم بد میشه و ...
ضمناً: کور شم اگه دروغ گفته یا اغراق کرده باشم.