اما این یکی که الان خوردم، بعد ِ همه ی اتوبان رسالت رو از اول ِ اولش از شرق ِ تهران تا خونه اومدن، تو سرخ بود؛
همه ش که نه، سه چار تاش توسرخ بود، بقیه ش تونارنجی ِ معمولی، کلاً اما مزه ی پرتقال توسرخ می داد.
عمار هنگامی که تصمیم گرفت گام به میدان نهد *در میان یاران امام علی (ع) برخاست و سخن خود را چنین آغاز کرد: بندگان خدا، به نبرد قومی برخیزید که انتقام خون کسی** را میخواهند که به خویش ستم کرد و بر خلاف کتاب خدا حکم نمود و او را گروهی صالح، منکر تجاوز، آمر به معروف کشتند. ولی گروهی که دنیای آنان در قتل او به خطر افتاد زبان به اعتراض گشودند وگفتند که چرا او را کشتند. در پاسخ گفتیم که به سبب کارهای بدش کشته شد. گفتند: او کار خلافی انجام نداد! آری، از نظر آنان، عثمان کاری بر خلاف انجام نداد. دینارها در اختیار آنان نهاد وخوردند و چریدند. آنان خواهان خون او نیستند، بلکه لذت دنیا را چشیدهاند و آن را دوست دارند و میدانند که اگر در چنگال ما گرفتار شوند از آن خوردنیها و چریدنیها باز خواهند ماند.
خاندان امیه در اسلام پیشگام نبودهاند تا از این جهت شایسته ی فرمانروایی
باشند. آنان مردم را فریفتند و ناله ی «امام ما مظلومانه کشته شد» سر دادند تا بر
مردم ظالمانه حکومت و سلطنت کنند. این حیلهای است که از طریق آن به آنچه که
میبینید رسیدهاند. اگر چنین خدعهای به کار نمیبردند دو نفر هم با آنان بیعت
نمیکرد و به یاریشان برنمیخاست.
عمار این سخنان را گفت وبه سوی میدان روانه شد و یاران او
به دنبالش به راه افتادند...
*جنگ ِ صفین.
** عثمان
الان وقتشه که برف بیاد و تعطیییییییل شه زیاد و من بشینم تو اتاق اَم آناناس، انار، پرتقالای ِ تو سرخ - ه تو نارنجی!- ه هدیه ی تولدم رو بخورم و آدم نبینم و کتاب بخونم مثه تراکتور؛ درست ِ درست الان وقتشه؛ ببار برادر ِ من، ببار.
در حدی وقتشه که من بی خیال ِ سفر ِ ده تومنی ِ مراغه شدم و نشستم توی خونه، منتظر.
لهوف خریده بودیم که بخونیم تا قبل ِ تاسوعا و عاشورا؛ کتاب گم شد توی ِ شلوغی ِ اتاق تا چند روز پیش که پیداش کردم، نشستم کمی بخونم از حوادث پس از عاشورا، اون جایی باز شد که حضرت زینب(س) خطبه شونو گفته ن و یه گروهی از مردم آه و واویلا که چه کردیم ما آخه؟!
امام سجاد(ع) آدم ها رو ساکت می کنن و بهشون می گن: از شما ما را همین بس که له و علیه ما نباشید، به نفع ما و به زیان ما نباشید.
...
من اَم، جانا
و جانی در هوایَت.
یه طوری ه که آدم تحت ِ یه فشاری ه که حتماً یه چیزی باید بگه، که اگه نگه اصن انگار نمیشه تموم شه نوزده سالگی و آدم تلپی بیفته اون ور ِ خط، که بییییست سال.واقعیت اما این ِ که هیچ چیزیم نمیاد؛ اصن خدا شدم من بس که چیزیمه یا چیزیم نیست بس که. دل اَم چیزی هم نمیخواد انگار، هنوز اما محو ِ اون خبر ِ عجیب ِ یهویی اَم و منتظر ِ تایید شدنش؛
انگار همین امشب صاف باید بیاد بذاره تو کاسه م یه اینطور انتظاری رو که حالیم کنه چه قدر نامنتظر اَم من؛ چقدر کم و کوتاه اَم، چه کم آداب دان اَم برای روزهام و حرف هام و بودن اَم...
به هر حال اما، بیست سالگی م مبارک و همیشه در سفر و شادی باد! :)
بعد حتی دلم رفتن هم نمیخواد الان؛ دلم اس.اُ.مس بازی در حد مرگ با لیلا و فاطمه میخواد مثلاً؛ یا گوش دادن ِ هزار و هشصد بار ِ یه آهنگ تو یه روز؛ یا پاستای ِ کدوی چارمیز؛
خب هیچ کدوم هم نمیشن هی.
توی سال ِ پیش دانشگاهی یه روزی لیلا و فاطمه نشسته بودن از فرط ِ چرتکیَت، فک کرده بودن که ده سال بعد هر کودوم از ما تو چه حال و روزی هستیم؛ به نظر ِ من پیش بینی شون در مورد همه درست بود الّا در مورد خودم! آخه اینم شد حرف که "ده سال بعد تو خارجی و ..." ؟! به کجای ِ من میاد که بخوام برم آخه؟؟
اون روز و روزای ِ بعد من هی مظلومانه از خودم دفاع میکردم که من هرگز نخواهم رفت و مگه خرم و مگه احمق اَم و آخه جدی چه دردی ه و اینا، اونا هم خب میخندیدن که مییییی بیییینیییم!
می ترسم؛ از این که فکر میکنم اینجا و اونجا نداره که؛ از این بی تفاوتی ِ عظیم اَم، از این همه دل گنده شدن اَم که اجازه میده وقتی به چار سال بعد فکر می کنم یکی از مطلوب ترین حالتا یه جایی باشه که ایران نیست و چه و چه.
میترسم از این که هشت سال بعد باشه و من یه جای ِ دوری باشم و تو هنوز نیومده باشی و غریب باشیم ما؛ درست ِ درست مثل ِ حالا، که توی ِ این شهر ِ عزیز انگار که غریب ِ غریب اَم که "از دست دادن دوستان، خود غربت است. *"
*امام علی (علیه السلام)