شک نامه
اگه این نوشته ها پراکنده ست دو تا علت داره: اولیش این ه که بین نوشتنشون مجبور شدم برم نهار بخورم . دومیشم این ه که خوب نوشته ها دارن منو نشون می دن منم الان به همین پراکندگی و آشفتگی ام!
قبل ترها که شک می کردم به وجود خدا بود. تا چند وقتی به هم می ریختم .گریه می کردم .عملا هیچ کاری انجام نمی دادم همه جا دنبال یه چیزایی برای اثبات یا انکار وجود خدا بودم.
بعد از چند روز که به یقین می رسیدم غرق در لذت می شدم! با چیزای ساده شکم به یقین تبدیل می شدو اصولا این چیزهای ساده بچه ها بودن.خنده ی بچه ها وبازی بچه ها و از این چیزا......گاهی اوقاتم کتابام(مخصوصا روی ماه خداوند را ببوس و من او)
چند ماهی ه که به وجودش شک نمی کنم نه که نخوام انگار وجودش تو وجود من حل شده .اگه بخوام بگم اون نیست انگار خودمم هستیمو از دست می دم!
از این وضع که به همه چیز یقین داشته باشم حالم به هم می خوره!آدم وقتی مطمئن باشه دیگه حرکت نمی کنه. شک کردن رو دوست دارم تو همه ی مسائل
حالا دیگه به زندگی شک می کنم ..به این که چقدر مضحک ه که این همه آدم هر کدوم یه زندگی دارن و عموما به زندگی دیگران غبطه(نمی گم حسودی ها!) می خورن !
به این که هر کسی واسه زندگی یه فلسفه ای بافته و فکر می کنه بهترین فلسفه رو بافته و مطمئن داره پیش می ره(حالا این که داره کجا می ره خودش کلی بحث و اعصاب خوردی داره)گاهی عصبانی می شم از دست خودم چون همه ش دارم به عواقب کارام فکر می کنم و این فکرا گاهی وقتا باعث می شه نتونم هیچ کاری رو شروع کنم.گاهی از فلسفه ی خودم خسته می شم ...از مثلا خوب بودن .هر وقت نمی تونیم کار دیگه ای انجام بدیم خوب می شیم. اینو فک کنم تو روی ماه خداوند را ببوس خوندم. این جمله خیلی اعصاب خورد کن ه .وقتی یه کار مثلا خوب( می گم مثلا خوب چون ممکن ه در واقع بد باشه)می کنم مدام یه فکر مثه خوره تو وجودم ه که چون این تنها راه بود این کارو کردی ؟!چون جرئت انجام کار بده رو نداشتی این کارو کردی؟یا واقعا اگه همه ی راه ها هم شبیه هم بود من خوبه رو انتخاب می کردم؟! اگه نمی ترسیدم از نتیجه ی یه کار بد آیا انجامش می دادم؟!!
و اغلب جواب مثبت ه که آره من از نتیجه می ترسم نه از نفس عمل!
بعضی وقتا حسودیم می شه به کسایی که کارای بد رو انجام می دن بدون هیچ فکر آزاردهنده ای (و اینو می دونم که معدود افرادی اینطورین!)
ما آدما یه جورایی خیلی خودمونو دوست داریم وقتی یه ذره اذیت می شیم تا مرز کلافگی و خودکشی و ... پیش می ریم . به همین خاطر وقتی یه کار بد انجام می دیم بعدش که فک می کنیم و می بینیم هیچ سودی نداشته و کلی هم مضر بوده داغون می شیم! من از این حال بدم می آد و فک می کنم بیشتر به این خاطر که کارای مثلا بد انجام نمی دم.
این که صبح یه کاری کنم بعدش شب بشینم و چاره جویی کنم و گریه و آه وناله واسه م سخت ه .نه سخت نیست درواقع واسه م گرون ه!
قبل تر ها شک می کردم به خدا
حالا شک می کنم به این روزها.........
و این شک دومی خیلی آزاردهنده ست چون کمتر کسی هست که بتونه به یقین برسه.خودم می دونم این شک دوره ای یه .بعد چند روز همه چیز عادی می شه . انگار که زنده بودن من راه رفتنم ...موقعیتم ...دوستام ...حرفام واضح و روشنن!هیچ مشکلی نیست و همه چیز طبق برنامه ست!همین رفتارمم کلی شک برانگیزه ها!
خدایا همیشه منو یه جایی بین شک و یقین قرار بده! یه جای خوب!
شاد باشین و مصمم