از نگاه تابانش گرچه دورم امشب/ جام جانم از عشق او بود لبالب



جزیره ی هرمز-بهمن 1387
عکاس: مائده ا.




چشمانت دریاهای جهان را آرام می‌کند،
نگاهت مرا؛

راه که می‌روی پرنده‌گان به درخت‌ها برمی‌گردند،
فرزندانْ به خانه‌های سال‌مندان؛

نیم‌کُره‌ی شمالیِ زمین بهار می‌شود،
این یعنی اجازه داده‌ای عاشقت باشم؛

بخند!
با هر لب‌خندت جهان جای به‌تری می‌شود
...





ضمناً: دلم از الان پرکشیده و رفته جنوب؛ با همه ی خستگی و حال نداري و حجم کارهایی که نیمه تمام میذارمشون تو سال 90 و میرم فردا از تهران، ترکیب بندرعباس و اهوازی که بینش چندساعتی شیراز هم هست، طور ِ عجیبی روح نوازه.



بی تو زمین آسمون نداره...




همین امشب که من ِ بی قرار، بی تاب ِ آرشیوخونی ِ وبلاگه توئم بلاگفا قر میاد.
دلم فک می کنه با تو غريبه ست و میخواد نوشته هاتو بخونه، دلم خره.


«در خلوت بعد از يك تشييع»


دلم براي جبهه تنگ شده است
چقدر جاده‌هاي هموار، كسالت‌آورند!
از يكنواختي ديوارها دلم مي‌گيرد
مي‌خواهم بر اوج بلندترين صخره بنشينم
آن بالا به آسمان نزديك‌ترم
و مي‌توانم لحظه‌هاي تولد باران را
پيش‌بيني كنم

دلم براي جبهه تنگ شده است
آن‌جا معنويت به درك نيامده بسيار است
آن‌جا ما مقابل آسمان مي‌نشينيم
و زمين را مرور مي‌كنيم
و به اندازه‌ي چندين‌هزار چشم معجزه مي‌بينيم
چقدر تماشاي دور زيباست

دلم براي جبهه تنگ شده است
در كوچه‌هاي بن‌بست
يك ذره آفتاب به دست نمي‌آيد
و ما هر روز به انتها مي‌رسيم
و درهاي عافيت باز مي‌شوند
و ميز مهرباني ما را
با يك ليوان شربت خنك تمام مي‌كند
وقتي يك جرعه آب صلواتي
عطش را مي‌خشكاند
ديگر به من چه كه كوكا خوشمزه‌تر از پپسي است

بايد گذشت
بايد عطش و سنگلاخ را تجربه كرد
آسايش از مقصد دورمان مي‌دارد
اسب من به آسمان نگاه مي‌كند
مردان جبهه چه حال و هوايي دارند
چه سربلند و بانشاط مي‌ايستند
برويم سربلندي بياموزيم
آي با شمايم!
چه كسي دوست دارد صاحب آسمان باشد؟

بيا
براي هواخوري
به جنگل‌هاي مجاور پناه ببريم
سنگرها ييلاق تفكرند
و كوه‌ها نگاه ما را به بالا سوق مي‌دهند
كوه هميشه عجيب است
در كوه تكلم خدا جريان دارد
از عادت كوچه‌هاي داغ عربستان
تا كوه دور حرا
پيغمبري به بار نشست

بيا به جبهه به كوه برويم
شتاب كن آقاي عادت!
پل هوايي فاصله‌ي ديگري است
كه آسمان را از ما مضايقه مي‌كند
من مي‌خواهم بيش‌تر آفتاب ببينم
مي‌خواهم برف را، باران را، بهاران را بفهمم

نگاه كن هواي دودگرفته‌ي شهر
تنفس راحت را از ما گرفته است
دلم براي فضاي ناپيداي مه لك زده است
مه، مهرباني مبهمي است
تا خود را تنها تصور كنيم
تنهايي راز بزرگي است
در تنهايي بي‌تعارف
مهمان دل‌مان خواهيم بود
اين‌جا همه با آسمان حرف نمي‌زنند
اين‌جا زير نور نئون آسمان پيدا نيست
مردم براي بازگشايي دل‌شان
به كافه مي‌آيند
آنان به لحظه‌هاي بعد از اكنون
به عبث اميدوارند

آن‌ها هنوز
بهانه‌هاي روشن دل را نشناخته‌اند
و در نيم‌كره‌ي تاريك دل آرميده‌اند
و فكر مي‌كنند تمام دل
خوشحالي پس از پيدا كردن يك جنس
با قيمت نازل در بازار سياه است

بيا به جبهه برويم
من آن‌جا را يك بار بوييده‌ام
آن‌جا رطوبت مطبوعي دارد
كه به ايستادگي درخت كمك مي‌كند
ما چقدر جاهاي ديدني داريم

ما چقدر غافل‌ايم
ما كه به بوي گيج آسفالت
عادت كرده‌ايم
و نشسته‌ايم هر روز كسي بيايد
زباله‌ها را ببرد
چه انتظار حقيري!

دلم براي جبهه تنگ شده است
چقدر صداقت نيست
چقدر شقايق‌ها را نديده مي‌گيريم
حس مي‌كنم سرم سنگين است
امروز دوباره كسي را آوردند
كه سر نداشت



ضمناً: این شعر سلمان هراتی، برام حکم یه صحبت خنک بهاري با یه رفیق هم دل رو داره؛ انقدر دوستش میدارم که خدا میدونه؛ و من رو یاد عزیزترين آدمهام (که بخش زیادیشون الان هویزه ان و من حتی توانشو ندارم که بهشون اس ام اس بدم) و خوب ترين دوران های زندگیم میندازه.
و البته الان اینجا گذاشتن این شعر، ربط مستقیم داره به حرف زدن با محبوبه که می گفت بیست و یک شهید رو تشییع کردن همین چند ساعت پیش...
و البته تر از فاطمه و لیلا جا داره یاد کنم به طور کلی و از فاطمه ع و عطیه و معصومه و فاطمه که این مشهد آخري فال سلمان هراتی می گرفتیم با هم و چقدر هم خوب بود ترکیب صحن انقلاب و سلمان هراتی.
شادی روحش صلوات..







بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...



کاش این روزها این جا بودی یا کاش من اینجا نبودم؛ یعنی لااقل هم تو نبودی هم من. اینطور که هم من اینجا خوبم و سرگرم، هم تو اونجا خوبی و سرگرم یک طور نه چندان دلچسبی خوبه که عین ِ خوبیای قبل نیست.





شکر ِ خدا که از مردمیم و درد رو هنوز می فهمیم.


صبح توی تاکسی داشتم رادیو مجلس گوش می دادم؛ جالب بود، بیشتر از نیم ساعت لاريجانی و دوستش(که اسمشو نمیدونم) داشتن تک تک نام می بردن از نماینده ها که بیان رای بدن و دم در واینسن. میدونم عادی ه این اتفاق تا حدی اما امروز دیگه خیلی طولانی شد؛ دوستان خیالشون راحت شده بود گویا؛ یا هستند یا نیستند. امانت مردم هم... همه ی شعارهای برگه های انتخاباتی هم... همه ی جلسه های مسجدهای پایین شهر و وعده ها هم...

***

صبح توی تاکسی، خانومه داشت پسرشو میبرد بیمارستان شريعتی ام آر آی؛ پول نداشت... بچه هر چندساعت تشنج می کرد... بچه جون نداشت... مامان ِ رمق نداشت...




ضمناً: چقد سخته که هردو تا حرف بالا واقعی ه.



در احوالات ِ منشی ِ صندوق ِ انتخابات بودن



هنوز هفت و نیم نشده بود که رسیدیم؛ یه پیرزن و دو تا پیرمرد قبل ما اومده بودن وایساده بودن یه کناري از حیاط مسجد منتظر بودن هشت بشه که رای بدن؛ هرچقدر هم بچه ها اصرار کردن که خانوم پیرزن بشینه رو صندلی تا 8، قبول نکرد. هی این پا و اون پا کرد تا 8 شد؛ اولین رای ِ صندوق رو با سلام و صلوات داد و با خوش حالی ای به اندازه ی روزهای ِ عید رفت.



کو سفري که ما را ببرد؟


شب جمعه ی هفته ی قبل که اصفهان بودیم، دم غروب رفتیم نقش جهان؛ قرار بود چندتایی قلمکار بگیريم برای خونه و یک آدمهایی. وقتی رسیدیم یک طرف میدون روز بود یک طرف شب. درست همون طوري که دل ِ آدم قیلی ویلی میره برا آسمون.
غرفه ی امانت ِ دوچرخه ای اونجا بود که رفتیم ازش یک دستگاه دوچرخه گرفتیم و مهدی به آقا اطمینان داد که من سوار نمی شم و خودش سوار شد و من هم آروم آروم پشت سرش رفتم تا رسیدیم به مغازه ی مورد علاقه مون و غرق قلمکارها شدیم تا اذان.
نماز رو توی مسجد امام خوندیم؛ بین پیرزن پیرمردایی که اونجا محله شونه، بعد از نماز، کمیل آرومی می خوندن، من محو کاشی های ِ نامنظم چیده شده روی دیوار بودم و مست ِ کمیل.
از نماز که برگشتیم به مهدی اطمینان دادم که خسران ِ که من سوار دوچرخه نشم؛ سوار دوچرخه شدم تو تاريکی ِ میدون و خب عالی بود، جای رفقا هم بی شک خالی بود.




ضمناً یک: تا به حال این میدون رو انقدر خلوت و خواستنی، نیافته بودم! واقعا کیست که نداند اسفند ماه ِ سفر رفتنه؟

ضمناً دو: نطقم باز شده؛ یا افسرده ام یا نطق بازشدگی ِ بعد از افسردگی ه.

ضمناً سه: امروز زن عمو شدم! احساس متشخص بودگی دارم! :دی




وعده ی دیدار ِ ما! :)



عکس از سعید صادقی




...



                      چشمم به راه
                      تا که خبر می دهد ز دوست ...







جایی که عرض زندگی زیاد تشریف دارن.

 

 

دلم امروز دوباره، درست مثل اون روزایی که میومدم سبزه میدون اصفهان از دوچرخه ها عکس می گرفتم* و ساعت ها میرفتم تو خلسه ی زندگی مردمان اینجا، زندگی خواست. اینجا بودن و آروم بودن و شناختن مغازه دارا و آدمای محل.

با مامان مهدی رفته بودیم سبزه میدون، خرید میوه و سبزی برای مهمونی امشب.

 

 

ضمنا: * آذر88 هم در بهت بودم از میدون عتیق اصفهان.

 

تهران ِ لعنتی.



خدا می دونه چقدر خوشحالم که هنوز هم میشه گاهی از تهران رفت و نبود توی ِ این شهر ِ متناقض.