کو سفري که ما را ببرد؟
شب جمعه ی هفته ی قبل که اصفهان بودیم، دم غروب رفتیم نقش جهان؛ قرار بود چندتایی قلمکار بگیريم برای خونه و یک آدمهایی. وقتی رسیدیم یک طرف میدون روز بود یک طرف شب. درست همون طوري که دل ِ آدم قیلی ویلی میره برا آسمون.
غرفه ی امانت ِ دوچرخه ای اونجا بود که رفتیم ازش یک دستگاه دوچرخه گرفتیم و مهدی به آقا اطمینان داد که من سوار نمی شم و خودش سوار شد و من هم آروم آروم پشت سرش رفتم تا رسیدیم به مغازه ی مورد علاقه مون و غرق قلمکارها شدیم تا اذان.
نماز رو توی مسجد امام خوندیم؛ بین پیرزن پیرمردایی که اونجا محله شونه، بعد از نماز، کمیل آرومی می خوندن، من محو کاشی های ِ نامنظم چیده شده روی دیوار بودم و مست ِ کمیل.
از نماز که برگشتیم به مهدی اطمینان دادم که خسران ِ که من سوار دوچرخه نشم؛ سوار دوچرخه شدم تو تاريکی ِ میدون و خب عالی بود، جای رفقا هم بی شک خالی بود.
ضمناً یک: تا به حال این میدون رو انقدر خلوت و خواستنی، نیافته بودم! واقعا کیست که نداند اسفند ماه ِ سفر رفتنه؟
ضمناً دو: نطقم باز شده؛ یا افسرده ام یا نطق بازشدگی ِ بعد از افسردگی ه.
ضمناً سه: امروز زن عمو شدم! احساس متشخص بودگی دارم! :دی