میدونم هوا خوبه اما زود برگردید.

 

مامان بابا و سارا رفته ن شمال؛ پریشب کلی به من و مهدی هم اصرار کردن که با هم بریم، ما اما جمعه کلی مهمون داشتیم و سوای اون، انقدر خسته ی دوندگی های هفته بودم که حتی رمق سفر هم نداشتیم.

صبح که اومدن کلیدشونو بدن برن، تک تک لا به لای حرفاشون گفتن که جامون خالی خواهد بود و من هی لبخند زدم.
ظهر زنگ زدم، کلاردشت بودن و نم نم بارون و جای ما خالی.
آخر شبی با مهدی رفتیم خونه شون برا فردا ظرف و ظروف برداریم، چراغو که روشن کردم، غم نشست تو دلم، جاشون خیلی خالی بود. هم توی خونهٰ، هم پیش ما.

لابد خیلی لوس بی مزه م که واحد بغلی شون زندگی میکنم و هی دلتنگم، اما حقیقتاً نمی تونم تصور کنم کمی کمتر دلتنگشون بودن رو.
گاهی بغض از سر دلتنگی خفه م میکنه.

 

 

 

کاش.

 

ظهری از دانشگاه برگشتم خونه؛ کلی خبر چرتکی از صبح شنیدم و کلی تصمیم چرتکی تر مجبورم بگیرم ظرف این یکی دو روز؛ حالٰ، خراب.

زنگ دبیرستان دخترونه میخوره؛ بچه ها با دست و سوت میان تو حیاط؛‌ یک ساعت تمام دست میزنن و جیغ میزنن و تشویق میکنن. دقیقاً نمی فهمم چه خبره، اما مدام تصویر حیاط مدرسه مون جلو چشممه و خانوم تهرانی که هی خواهش و تمنا می کرد که آروم باشیم.
یاد اون روزی افتادم که یه گروه شروع کردن به دست زدن یه گوشه ی حیاط و تو کمتر از یک دیقه همه ی حیاط داشتن دست می زدن.

ترکیب  کوه های سر به فلک کشیده ی تم‌ جی میل و سروصدای دختر دبیرستانیا، تسکین دل بی قرارم میشه.

 

 

 

یک اربعین مانده به بزم عزایتان...

 

بايد تني بيايد و از هم سوا شود
تا که خدا دوباره براتان خدا شود


بايد هجا هجا برود زير اسب تا
يک قطره از حوالي چشمت رها شود


 بايد تمام معجزه ها را نشان دهد ؟
یعني عصا بکوبد و دريا دو تا شود...


 يا لب بياورد لب دريا که از عطش
سرتاسرش ترک شود از عشق وا شود

مشکي بياورد که خودش را شهيد کرد
سقا که تکه تکه شد آن گه جدا شود


 با شير و تير و حنجره اي سرخ شعر نو...
جايي که سبک عشق حماسي بنا شود


 جايي که غالبا همه يک جور شاعرند
تا هم غمي بيايد و هم غم دوا شود

بايد چه طور تعزيه اش را نگاه کرد؟
بايد چه قدر صحنه ي قتلش بپا شود؟


 گاهي براي آينه اين شعر را بخوان
شايد کمي فضاي دلت جا به جا شود

 

 


*ميلاد تقوايي راد

 

 

 

شرح حال

 

صبح ها با صدای همهمه ی دبیرستان پسرانه و هنرستان دخترانه شروع میشه؛ از پنجره ی اتاق بیرونو نگاه که می کنمٰ، سه چار تا کارگر رو می بینم هر روز که در حال ساختن خونه ن.
از اتاق میام بیرون و تازه متوجه می شم اینجا خونه ی منه با این همه رنگ و خوبی و کاار!
همیشه اما دیره و باید بدوئم برم سر کلاس.

 

باید بلد بود مال حلال خوردن.

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله :
كمياب‏ترين چيز در آخر الزمان برادرى قابل اعتماد، يا درهمى حلال است.
ضمناً: امشب رفته بودیم آجیل بخریم از مغازه ی پایین کوچه(به عبارتی بالا میدون انقلاب)، به آقا گفتم هزارتومن کنجد هم بده بهم، وقتی می کشید چند باری شد نهصد و خورده ای تومن؛ هی بهش اضافه کرد تا شد هزار و یازده تومن، چند تا کنجد برداشت تا شد هزار تومن.
سر وزن کردن همه ی چیزها هم برامون توضیح می داد که الان چقد کشیدم و چی شد.
مهدی به این کاسبا میگه کاسب "خیر ببینی" (با لهجه ی اصفهانی بخونید!).
کم شدن این روزا تو تهران کاسب های خیر ببینی.
انقدر که وقتی یکیشون پیدا میشه،‌جا داره آدم ازش یاد کنه.
 

میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.

 

 

حوالی نه صبح نشستیم دور تا دور اتاق کوچیکی که همیشه فقط از تلویزیون دیدیم، چایی میارن تو استکانای کوچیک قدیمی، چایی رو تازه تموم کردیم که میگن میخوان از خونه بیان بیرون و برن حسینیه.

میریم تو حیاط و صف میشیم جلوی در. فقط سه تا خانومیم و اون جلو وایسادیم.
در باز میشه و میان بیرون.
با خنده میان بیرون و وایمیسن روبروی ما.

سلام آقاٰ...

 

 

 

زنی با آرزوهای رنگارنگ

 

پارسال این روزهای اول پاییز حال خوشی داشتم که هیچ فکر نکنید ربط خیلی زیادی داشت به این که تازه یک هفته ای می شد که جواب بعله داده بودم و حسابی خوش و خرم بودم، نه. البته این بود، اما دل ام از بیخ جای دیگه ای گره خورده بود، از شهریور تا روز آخر مهر که راه افتادیم به سمت مرز، خوشی خنک و عجیبی داشت زندگی ام. شوق دوباره دیدن نجف و کربلا و کاظمین، شوق زیارت اول سامرا.
این روزها  همه ش چشم به راه یک دعوت ناگهانی ام.

 

 

ضمناً: از خونه ی جدید و در سمت زن خانه و خانواده سلام می کنم! :)