حوالی نه صبح نشستیم دور تا دور اتاق کوچیکی که همیشه فقط از تلویزیون دیدیم، چایی میارن تو استکانای کوچیک قدیمی، چایی رو تازه تموم کردیم که میگن میخوان از خونه بیان بیرون و برن حسینیه.

میریم تو حیاط و صف میشیم جلوی در. فقط سه تا خانومیم و اون جلو وایسادیم.
در باز میشه و میان بیرون.
با خنده میان بیرون و وایمیسن روبروی ما.

سلام آقاٰ...