خانواده ی من همیشه جالب، جذاب، دوست داشتنی و اهل حرکات عجیب و غیرمترقبه و دقیقه نودی اند!

حالا هم مثل بیشتر وقتها، در یک نصفه روز تصمیم گرفتن از همسایگی ما(در یک آپارتمان و حتی یک طبقه!) به خونه ی خودشون اسباب کشی کنن. فارغ از این که خود این اتفاق رفتنشون حتما تاثیرات زیادی در زندگی و حال من میذاره، تاثیری که با دو سال تاخیر بعد از ازدواجم باید تجربه ش کنم، این سرعت  عمل در تصمیم گیری و مواجه کردن روح و روان ما با چنین تصمیم و تغییری ظرف چندساعت، منو توی شک عمیقی فرو برده که از بیان احساسات یا حتی فهمشون عاجزم. درست مثل اتفاقات قبل و بعد جشن عروسیمون که انقدر در فشار کاری و زمانی و جسمی بودم که اساسا نفهمیدم چی شد و چطور گذشت!

این هم سبکی ه برای خودش و البته تمرینی برای مقاوم شدن!



ضمنا: برای رعایت انصاف باید بگم که خونه شون صرفا به سه کوچه پایین تر منتقل میشه!:)