آغوش ِ امن ِ تو...




زن ِ خانه و خانواده ای که جانش وصل شده به خانه و خانواده.


مهدی ماموريت رفته فکه ی شمالی؛ دیشب برداشته دوربین فیلمبرداري و عکاسی رو هم آورده خونه که از اینجا مستقیم بره؛ ترکیب دوربین و فکه رو دوستان کنایه فهم خوب می فهمند؛ حال ِ نزارم زارتر شده؛

اصلاً هروقت یک نفري شهید می شه یا می میره یا مرده یا شهید شده، من بلد نیستم خودم رو بذارم به جایی اونی که رفته. هی می شینم فک میکنم به اونی که مونده؛ بعد وقتی میرم نجف، تو حرم آقا امام علی مدام این تو ذهنمه که این امام علی ِ کوفه و نجف، علی ِ بعد از فاطمه بوده، علی ِبی فاطمه؛ بعدتر وقتی اربعین میرم کربلا، که همه چی حول محور ِ گروهی ِ که همه ی دار و ندارشون، همه ی هستیشون ازشون رفته و حالا باید محکم بایستند و باشند و همه ی این حرفهایی که میدونیم و شانشون اجل از این وبلاگه،بدجور گنگ می شم؛ اینطور که گريه هم نمی کنم حتی؛ خیره ام بیشتر و واقعا دوست دارم بدونم چطور تونستن این بازمانده ها، موندن رو و بودن رو، بعد از عزیز/عزیزان از دست رفته شون؟

ترکیب فکه و دوربین فیلمبرداري و نامه ی همسر شهید احمدی روشن و زیارت اربعین کربلا، این شده که من شده م مهتابی پر از عجز، که تنها چیزی که به ذهنش میرسه اینه که همسرشو قانع کنه که نره! که بشم شبیه این زنهایی که خودم هم نمیشناسمشون از فرط ناتوانی.
متاسفانه اما واقعیت اینه که من با همه ی بضاعت روحیم بیشتر شبیه م به همین آدمهای ترسو تا آدمهایی که قوت ِ قلبن برای دیگران و بلدند که چطور زینبی زندگی کنند...

***

این روزها فکر کردن به همسر شهید احمدی روشن، منو دچار استیصال میکنه...
خوش به سعادتشون که تو ایام اربعین بی حسینی ِ زینب، خدا مصطفاشونو برد..




ضمناً: این نوشته ی رفیقمون هم آتشی بود بر دل:

http://mabar10.blogfa.com/post-221.aspx






وقت سفر رسیده برایم اذان بگو...



نوزده دی نود-مرز مهران

گاری دارهای ِ(!) مرز در مه صبحگاهی...



خرامان خرامان می روی سوی میدان/ علی جان علی جان می بري از حرم جان



نوزده دی نود-مرز مهران

کاروان هیئت محبین اهل بیت علیهم السلام




تولدی بین التدفینین و بین الزیارتین!

این که تولد آدم در چنین شولوغ پولوغی ای باشه که آدم روز تولدش نشسته باشه کنار دوتا خانم و حرف فصل تولد شده باشه و بعد وقتی تاريخ رو گفته، یکهو یادش بیفته که ئه! از صبح تولدم بوده ها و خانم ها بر بر بهش نگاه کنن که یعنی چه گیج و چه منگ، درحالت عادی جای ِ ناراحتی داره-لابد-. این روزها اما، نه. می دوئم که برسم همه ی آشفتگی این ترم رو جمع کنم و انگار کن که روزهام همپای ِ من درحال دوئیدن.

هیچ باورم نمیشه سه روز مونده تا نجف...





گره

 

تقدیم ب رفقای ب.د.د.ت و هیئت، البته که با احترام! :)

بس که مردم هی پست رمزدار گذاشتن منم دلم خواست خب.

 

رمز هم اسم ِ شهید ِ پارسال ِ اردوی ِ جنوب.
فارسی تایپ کنید.

 

 

ادامه نوشته

ولدی علی...

...

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا؟

...

 

ضمنا: شب جمعه ای، حتما خوندن فاتحه برای قیصر امین پور خالی از لطف نیست؛ برای اون و برای همه ی رفتگان ِ من...

که هر کی که کربلا میره از حرم رضا میره!

ظهر سه شنبه نشسته بودم توی مسجد دانشگاه و فکر می کردم که لابد جور نمیشه، لابد نمی طلبن. بعد ساعت هشت شب که مهدی زنگ زد که بیا به جای اصفهان بريم مشهد و همین الان یه بنده خدایی زنگ زده و گفته بپريد بیاید قم و ساعت 12 بريد مشهد و بعدتر ساعت 12 شب که توی ایستگاه محمدیه ی قم منتظر قطار مشهد بودیم و تا حالا که یک دو روزی هست که مشهدیم، مدام با خودم به یکی از صفای آخر ِ نماز جماعت سه شنبه ی مسجد دانشگاه فکر می کنم و به حرفایی که با خودم میزدم...

حالا آشوب ِ دلم هزار برابر شده، اما خوب فهمیدم که هستند مهربان مردانی که همه جا حواسشون هست به ما و حتی ذکر ِ به ظاهر کوچیک ِ ما بین دو نماز.