این که تولد آدم در چنین شولوغ پولوغی ای باشه که آدم روز تولدش نشسته باشه کنار دوتا خانم و حرف فصل تولد شده باشه و بعد وقتی تاريخ رو گفته، یکهو یادش بیفته که ئه! از صبح تولدم بوده ها و خانم ها بر بر بهش نگاه کنن که یعنی چه گیج و چه منگ، درحالت عادی جای ِ ناراحتی داره-لابد-. این روزها اما، نه. می دوئم که برسم همه ی آشفتگی این ترم رو جمع کنم و انگار کن که روزهام همپای ِ من درحال دوئیدن.

هیچ باورم نمیشه سه روز مونده تا نجف...