دوستی های بازیافته


این چندوقت تمام شدن اینترنت سالانه و تنبلی برای وصل مجدد اینترنت، پر از خیر بود. همین که قبل و بعد از انتخابات در فضای شورهای ِ بی سر و ته مجازی نبودم بسیار باعث شادی قلبم بود. از شنبه اما به نوشتن یک متن بلند فکر می کردم که حالا دیدم بهاره آروین خیلی بهتر از من نوشته: با ابهام و امید.

البته بر همگان واضح‌ه که من عمرا نمیتونستم به اندازه ی نوشتن متنی شبیه متن آروین شعور ادبی،اجتماعی، سیاسی داشته باشم!
اما حرفم چیزی بود توی همین مایه ها.



این روزهای ِ نور علی نور...


دلم میخواد بشینیم یه جای سفید و خنک و خوشبو و حداقل یکی دوساعتی از خاطرات کربلا رفتن ها بگیم. هی قند توی دلمون اب بشه، دلمون تنگ بشه برای بار اول ها، برای خنده ها و گریه ها، برای بهت و سبکی باورنکردنی بعد سفر...

دلم کربلا می خواد اصن.
و البته بقیع. 





رئیس دانشگاهی, فهیمم آرزوست!  



هیچ کس به اندازه‌ی آدمی که کار مردم تو دستش گیره و می‌تونه کار مردم رو راه بندازه -حتی با یک توضیح کوتاه و روشن- اما با راه‌های مختلف -از قبیل خود به کوچه‌ی علی چپ زنی- این کار رو نمی‌کنه و راست راست راه می‌ره حالمو بد نمی‌کنه.
 در حدی که آدم از دیدن یهویی سوسک مرده مور مور می‌شه از دیدنشون و فکر کردن بهشون مورمورم می‌شه. 



و البته شکر خدا که سالی بیشتر از یکی دوبار با این طور موجوداتی مواجه نمی‌شم!