چهارشنبه تولد ِ حضرت علی اکبر می باشد.



...

من تو را در همه کرب و بلا می بینم

هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی

کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی

...


سیدحمیدرضا برقعی






کی فکرشو میکرد؟



این روزها هی به این روزهای ِ پارسال فکر می کنم و سال های گذشته؛ این روزها که یک جایی هستم بین یک خانم تمام عیار و یک دخترک زبان نفهم؛ این روزها که چندین تا پاساژ و راسته و مرکز خرید رو میگردم که کفش بخرم و کیف و روسری، که قراره عروس باشم، هی فکر میکنم آیا واقعا من بیشتر همان دخترکی هستم که تابستون سالهای گذشته بودم؟

در حال دوئیدن های ِ دنیایی، فکر کردن به خونه ای که خونه ی خود ِ آدمه و خنکه -زمستونام خنکه خونه ی من، چی ه آدما مثه چی گرم میکنن خونه رو تو زمستون- زنده نگهم می داره، که ادامه بدم و کمتر بی قراری کنم.



ضمناً: مراسم عروسی ِ اول ِ ما (بله. ما از اون خانواده هایی هستیم که دو تا عروسی میگیرن!) نهاونده؛ امروز داشتم به بچه هایی که اصفهان نمیتونن بیان و میان نهاوند فکر میکردم، یاد ِ دوستان ِ دبستان راهنمایی افتادم. تصور هم نیمکتی ِ دبستانم تو جشن عروسیم خیلی شاد و راضیم کرد، یعنی هی میخندیدم که من ِ بی دندون ِ شل و ول ِ همیشه رها در کوچه باغ ها، چنین خانمی شدم واسه خودم که عروسیمه و هزاران ماشالا.


ضمناً2: خوبی ِ این روزا اینه که آدم روش نمیاد بیاد اینجا غرغر کنه، بس که روزهای عزیزین روزهای ماه ِ پیامبر.





محتاجم من به تو



یا کاشف الکرب عن وجه الحسین...







حسین آرام ِ جانم؛ حسین روح و روانم




لایوم کیومک یا اباعبدالله.








بماند که یک شیرازی چطور تونست 16 ساعت کار کنه!


از صبح حوالی ساعت  8 که رفتم، تا همین چند ساعت پیش، حوالی ساعت 12 یعنی، داشت کار می کرد روی لباس بنده. بعد من ساعت ها نشسته بودم کنارشون به نگاه کردن.
بعد از ناهار آب گذاشت برای چایی؛ بعدتر که رفت چایی دم کنه به خانوم همکارش، گفت که "بهار" آورده با خودش واسه توی چای.
اینجای قضیه بود که من دیگه خیلی عاشق خانوم خیاط شدم و اصلاً رگ شیرازی دوستیم زد بالا و هی به لیلا و ارجمندی فک کردم و به شیرازیا و به لهجه ی جان بخششون :دی

خلاصه که اگر یک روزی خواستید 16 ساعت در مجاورت خیاط لباس عروستون بشینید، از قبل این اطمینان رو حاصل کرده باشد که خیاط یک عدد شیرازی ِ شیرین لهجه باشه که بهار تو کیفش حمل می کنه!



عباس بن علی روحی فداک...



"...و ابرار به کسانی گویند که عمل نیکو انجام می دهند و از این عمل نیکو هیچ نفعی عایدشان نمی شود و حتی انتظار جزا و حتی تشکر هم ندارند؛
حتی به ضررشان هم باشد."





ضمناً: عجیب بوی ِ قمربنی هاشم میده این دو خط نوشته ی بالا؛



من در سلامت کامل عقلی،


 یک روزی میرم سین کیانگ؛

چرا که نه. اصلاً همون وقتی که توی هرات نشسته بودیم تو دفتر خطوط هوایی پامیر و داشتم نقشه ی افغانستان رو می دیدم و مرزش با چین رو، همون وقتایی که هی سفرنامه ی پامیر میخوندم، همون وقتایی که دلم سفر روی مرز میخواست، روی خط های کم اعتبار جغرافیایی، فهمیده بودم یک روزی باید برم سین کیانگ.
حالا بدجوری هوائی ِ سین کیانگ ام؛ هوائی ِ مسلمونای چینی!





دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟



خانه‌های آن كسانی می‌خورد در، بیشتر
كه به سائل می‌دهند از هرچه بهتر بیشتر

عرض حاجت می‌كنم آن‌جا كه صاحب‌خانه‌اش
پاسخ یك می‌دهد با ده برابر بیشتر

گاه‌گاهی كه به درگاه كریمی می‌روم
راه می‌پویم نه با پا، بلكه با سر، بیشتر

زیر دِین چارده معصومم اما گردنم
زیر دِین حضرت موسَی‌بن‌جعفر بیشتر

گردنم در زیر دیِن آن امامی هست كه
داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر

آن امامی كه «فداكِ» گفتنش رو به قم است
با سلامش می‌كند قم را معطر بیشتر

قم همان شهری كه هم یك ماه دارد بر زمین
همچنین از آسمان دارد چل اختر بیشتر

قصد این بار قصیده از برادر گفتن است
ورنه می‌گفتم از این معصومه‌ خواهر بیشتر

من برایش مصرعی می‌گویم و رد می‌شوم
لطف باباهاست معمولاً به دختر بیشتر

عازم مشهد شدم تا با تو درد دل كنم
بودنم را می‌كنم این‌گونه باور بیشتر

مرقدت ضرب‌المثل‌های مرا تغییر داد
هركه بامش بیش، برفش... نه! كبوتر، بیشتر

چار فصل مشهد از عطر گلاب آكنده است
این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر

پیش تو شاه و گدا یكسان‌ترند از هر كجا
این حرم دیگر ندارد حرف كمتر، بیشتر

ای كه راه انداختی امروز و فردای مرا!
چشم‌ بر راه تو هستم روز آخر بیشتر

از غلامان شما هم می‌شود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر

بر تمام اهل بیت خویش حسّاسی ولی
جان زهرا(س) چون شنیدم كه به مادر بیشتر...

بیشترهایی كه گفتم از تو خیلی كمترند...



حسین رستمی



گاو شاخدار ِ‌ من .


تمام فشارهایی که آدمی چون من داره تحمل می کنه در انتخاب لباس و آرایشگاه و آتلیه و این قبیل خزعبلات یک طرف، این امروزی اصلاً‌ یک چیز دیگری بود؛ یعنی شده برم توی آرایشگاه و کلاً نفهمم خانومه چی میگه و کرمی که استفاده میکنه خوب هست یا نه و از اساس همه ی آلبومش رو هم که دیدم نفهمم نوع آرایش کردنش رو دوست دارم یا نه-یعنی من در این حد پرت و بی توجه م- اما خب وقت بیرون اومدن هیچ غمی تو دلم نیس.
امروز اما که از یکی از معروفترین آتلیه های اصفهان بیرون میومدم، حال عجیبم درمانی جز گذر زمان نداشت.
این که آتلیه ها برمیدارن عکس یه آدمایی رو به تو نشون میدن بی که اونا بدونن و اجازه داده باشن، این که عکاسا مرد تشریف دارن، این که یک عکسی که قیمت چاپش خونه پر دوهزار تومنه رو بگن بیس و پنج هزار تومن، اینا همه به خود ناجوانمردشون مربوطه، اما آخه اومده تو لیست قیمتش زده " چاپ روی شاستی" به جای "چاپ روی شاسی" -دقت کنید من از این که چاپ روی شاسی از اساس وجود نداره و منظورشون شاسی کردن عکسه درگذشتم- بعد تو باید خفه خون بگیری و آلبوم ایتالیایی رو ببینی و بیای بیرون و آااای هوار.





ضمناً: زمان اکران درباره ی الی به بچه ها می گفتم که چقدر پوستر فیلم که روش نوشته بود "درباره الی" اذیتم میکرد به خاطر نبودن اون ی یا حتی همزه. حالا تصور کند حال ِ منو وقت دیدن شاستی به جای شاسی یا لایمینیت به جای لمینت.
احساس می کنم دیواانه ای بیش نیستم.


ضمناً 2: خواسته بودم اینجا از این چیزها ننویسم. نشد! :)





اولئک حَسُن رفیقا...


هربار فکر میکنم دفه ی بعدی که این اتفاق بیفته، من ناراحت نخواهم شد؛
هر بار ِ جدیدی اما، کلی غصه ی دنیا میریزه تو دلم که میفهمم دوستان و آشنایان و رفقا، یک جایی جمع شدن و یک کاری کردن و من میتونستم باشم/دوست داشتم باشم اما به من نگفتن.
این حذف شدنی که دلیلش رو پیدا نمیکنم، که هرچی به خودم نگاه میکنم نمیفهمم دقیقاً و تحقیقاً  از کجای ِ سکنات و وجنات من بر دوستان عیان شده که من نباشم، نمی فهمم...


حالا غرض این که، بعدترش از غصه ی خودم، غصه م می گیره؛ از این همه حجم ِ دل بستگیم به چیزهایی که نمی مونن باهام، برای ِ من نیستن و من برای ِ اونا نیستم.