یک روزی میرم سین کیانگ؛

چرا که نه. اصلاً همون وقتی که توی هرات نشسته بودیم تو دفتر خطوط هوایی پامیر و داشتم نقشه ی افغانستان رو می دیدم و مرزش با چین رو، همون وقتایی که هی سفرنامه ی پامیر میخوندم، همون وقتایی که دلم سفر روی مرز میخواست، روی خط های کم اعتبار جغرافیایی، فهمیده بودم یک روزی باید برم سین کیانگ.
حالا بدجوری هوائی ِ سین کیانگ ام؛ هوائی ِ مسلمونای چینی!