خط ِ جهادی ِ مستمر!


در زندگينامه‌ى آن امام عالى‌مقام* ، سخن از حوادث گوناگون و بى‌ارتباط با يكديگر و تأكيد بر مقام علمى و معنوى و قدسى آن سلاله‌ى پيامبر (صلّى‌اللَّه‌عليه واله‌وسلّم) و نقل قضاياى خاندان و اصحاب و شاگردان و مباحثات علمى و كلامى و امثال آن، بدون توجه به خط جهاد مستمرى كه همه‌ى عمر سى‌وپنج ساله‌ى امامت آن بزرگوار را فراگرفته بوده است، ناقص و ناتمام مى‌ماند. تشريح و تبيين اين خط است كه همه‌ى اجزاى اين زندگى پرفيض را به يكديگر مرتبط مى‌سازد و تصويرى واضح و متكامل و جهت‌دار كه در آن هر پديده‌يى و هر حادثه‌يى و هر حركتى، داراى معنايى است، ارايه مى‌كند.

*امام موسى‌بن‌جعفر (عليه السّلام)



سیدعلی خامنه ای 1368/07/26





مثلاً روزهای ِ امتحان.


مامان داره از مدینه-مکه برمیگرده امشب. امروز بسیج ِ همگانی اعلام شده بود برای ِ کارها؛ از بعد از اذان صبح که رفتیم بازارگل و چشمهامون رو جلا دادیم به گلهای بهاری و با دستهای ِ پر از گل برگشتیم تا همین حالا که همه ی خریدا انجام شده و خونه تمیز شده و ما نسبتاً آماده ایم برای ِ اومدن ِ حاج خانوممون!

این وسط نکته ی بسیار مهم، ترکیب بابا و مهدی در کاره؛ آگاهان میدونن که من یک آدم هپلی ِ غیردقیق ِ کارسر هم بندی کنی هستم ناجور، بعد مهدی و بابا در کنار هم یک گروهی تشکیل میدن اهل ظرافت؛ انقدر دقت میکنن و ظریف کاری می کنن و کارهای ِ از نظر ِ من غیرضروری انجام میدن که  من هی و هی مجبورم کظم غیظ کنم :دی

و خب امروز من به درجه ی خدایگان ِ کظم غیظ نائل شدم و البته بی انصافی نکنم واقعا هم سوای ِ این بخش قضیه هردو مرام گذاشتن و الان یک خونه ی آماده ی قابل ارائه به مامان داربم!




شاعري زخم زبان می خواهد...


این جا

همیشه آوازی ست

که تا کنون نشنیده ایم

و مرتب گل هایی می شکوفند

که نامشان

در دایره المعارف گل ها نیست

و بهار با تعجب می پرسد :

خدایا! اسم این گل ها چیست ؟


اینجا مادران از کویر می آیند

اما دریا می زایند

کودکان توفان می آفرینند

دختران بهار می بافند

و پسران برای توسعه صبح

خورشید می افشانند

 

اینجا هر دریچه

تکرار گشایشی ست

به دشت متنوع عشق

              

وطن سید بزرگواری ست

که با دستاری سبز

چون موجی در ساحل توفانی

حماسه می خواند

 

اینجا همه امام را دوست دارند

و امام همه را دوست دارد


پنجره ی چشم هامان را می گشاییم

با قلب هامان نگاه می کنیم

و سپس عشق

و سپس عشق

و سپس رنج و صبر

و خم شدن در خون خویش

 

و بدین سان

ما برای گسترش عشق

به دنیا می آییم

و از دنیا می رویم

 

 

 

 

-سلمان هراتی -



ضمناً: سلمان هراتی که می خونم، دلم برای ِ روزهای ِ عجیب ِ پیش دانشگاهی تنگ می شه؛ برای شر و شورهایی که بودیم؛ که هستیم انشاالله!
این شعر رو هم از آرشیوخونی ِ وبلاگ ِ رفیق ِ گرام، آر جان، برداشتم.




امید را که ازمان نگرفته اند...


این روزها به این فکر می کنم که زمین خدا، چقدر ِ چقدر ِ خیلی ِ خیلی زیاد وسیع است.
 بعد ما، ما چسبیدیم به دو وجبش، هی تو چشم و گوش همیم، هی حرف می زنیم، بخش زیادی از حرفهامون اظهارفضل و نظر و غرغر و اعلام ناراحتی ه. بخش کمیش شکر ِ خدا. گاهی از این بخش ِ کم ِ اوقاتم که توی خونه میگذره خدا رو شکر می کنم که من و مهدی هنوز هم حواسمون به وسعت زمین ِ خدا هست، به وسعت ِ کارهای ِ مهمی که میشه انجام داد هم. بعد این گاهی ها مطمئن میشم که کار نکردن های ِ این روزهام چقدر بهتر ِ از کارهای ِ برخی دوستان و که اینطور آروم بودنم چقدر مدیون ِ مهدی ه.

 الان دوست دارم شرح بدم داغ های ِ دلم رو از این دو وجب زندگی ِ تهران اما خب چه کاري ه که این وبلاگ هم بشه جایی مثه اون دو وجب؟!
 فقط همین که خدا چقدر خوب خدایی هستی که می دونستی "ارض الله" بایستی و شایستی که وسیع باشه، که امید ِ قلب ِ یک مهتابی باشه یک وقتی از این دنیا.







ای آسمان تاج ِ سرت/ ما را مرانی از درت




یک.
مکه و مدینه و کربلا و نجف و کاظمین و سامرا و همین مشهد امام رضا و همین قم ِ حضرت معصومه که هیچ، این روزها و شب های سفید انگار قرار نیست معتکف ِ یکی از مسجد های ِ تو باشم، حضرت خدای تبارک و تعالی! خوب داري می نوازی...


دو.
امشب دل ِ رسوای ِ ما
دارد هوای ِ کربلا...






غلبه ی سودای حاد


هنوز هم تصویرهای دبیرستان، پیش دانشگاهی، کنکور و فارغ بالی ِ بعدش، سفرهای ِ سريالی ِ بی امان و سرخوشی های ِ هیجده و نوزده سالگی برام پررنگ تر ِ از این چهارسال ِ دانشکده ست؛ حالا اما، حقیقت این ِ  که حالای ِ حالا که نه، چندوقتی ِ به این چهارسال هم زیاد فکر می کنم.
به مهتابی که مهر هشتادوهفت اومد هنرهای ِ زیبا و چقدر پرانرژی بود و چقدر با دنیا بده بستون داشت و چقدر طلبکار بود و چقدر نوجوون و بعد نمیدونم چی شد-شاید هم می دونم حتی!- که شد این مهتابی که هست؛ که آروم تره و کم حرف تر و البته همون قدر راضی از دنیا و سرخوش؛ شاید خیلی شاعرانه باشه که آدم بیاد بعد چهارسال بگه واقعا و از ته ِ وجود شاکر ِ برای ِ این مهتابی که هست، اما خب آدم ِ دیگه، گاهی اوقات در آستانه ی آخرين امتحانات ِ مقطع کارشناسی می شینه "حاسبوا قبل ان تحاسبوا" می کنه و میاد اینجا هم می گه که هنوز هم بعد چهارسال خشنود ِ که وقت انتخاب رشته بین دانشگاه هنر و تهران، تهران رو انتخاب کرد نه به خاطر فضای آکادمیک و استادا-که اون موقع اصلاً حالیم نبود اینا چی ان- بلکه به خاطر کتابخونه ی مرکزی و مسجد دانشگاه. هرچند روزهای ِ کمی توی کتابخونه و مسجد بودم اما بیشتر تصویرای ِ روشن و پرنورم از دانشگاه یا مال ِ روزهای ِ کتابخونه با رفیق ِ شفیق ه یا مال ِ نفس کشیدن تو شبستان ِ مسجد ِ دانشگاه.


چقدر هم که دلم تنگ شده برای یَلگی های ِ این چهارسال از الان و چقدر هم که به روی خودم دارم نمی آرم و چقدر هم که عمر زود می گذره و من دستی دستی بیست و دو-سه ساله شدم!





ضمناً: گفتن از رفقایی که از برکات ِ خفیه ی ب.د.د.ت بودن و تصور ِ این چهارسال ِ خوب بی اونها غیرممکن ه ممکن ه سبب ِ گريه م بشه که چون از فرط سردرد توان گريه در من نیست صرف نظر می شه ازش و صرفاً سلامی می کنم از همین جا و دستشون رو به گرمی می فشارم.  :)




مستی!


شب ِ جمعه ای که باشد امشب و لیله الرغائب هم، رفتیم پیش آقای ِ غیاثی، جای ِ همه ی دوستان خالی. قطعه ی نام آوران خُب درخت توتایی داشت! انقدر با مهدی توت خوردیم که فکر کنم آقای غیاثی اون دنیا به روم بیاره شایدم همین امشب بیاد به خوابم! بعد هم برگشتنی حدود 50 تا بلال خريدیم و اومدیم خونه با خانواده لذتشو بردیم. یعنی انقدر من معتقد و مذهبی و اینام که نگران خودمم.



شوق ِ دیدن ِ تو.


هر که را خاطر به روی دوست رغبت می کند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست

سعدی





ضمناً: محض ِ یادآوري این که امل یعنی آرزو و آرزو توفیرها دارد با رغبت که یک چیزیست در مایه های شوق و میل و امشب لیله الرغائب است و دعا کنیم در حق ِ هم.


ماه ِ خدا


  فکر می کنم اینها تمرين ِ برای اتفاق اصلی، شاید هم اتفاقات اصلی! بیمار هم هستم، اگر بیمار نبودم نمیرفتم تشییع جنازه و خیره خیره به آدمها نگاه کنم تا ببینم هرکسی چه حالی داره، بعد توی ذهنم ثبت کنم؛ خواهرها اصولاً از همه بدحال ترند، جوونترهاشون بیشتر. برادرها آشفته اند و دنبال کارها. همسرها(!) بهت زده و خیره. مادرها مدام یاد ِ خاطره ها می افتند و کوچیکترين اتفاقات ِ گذشته یادشون میاد و هرچند دیقه یه بار بغضشون میترکه. پدرها دورتر خیره اند به ماجرا.

  اینها رو ثبت می کنم به اضافه ی ویژگیهای فردی اقوام که کدومشون آرومتره، کی زود سرش درد میگیره، کی غش می کنه، کی آروم یه گوشه میشینه اما اگه نري اشکشو درآري سکته/دق می کنه به زودی، کی میتونه پیش بچه ها بمونه، کی تو هاگیر واگیري که همه غش می کنن میتونه آب بزنه به صورتا و آدما رو به هوش بیاره و کی حواسش به مراسم و اعلامیه و مستحبات ِ کفن و دفن هست و ...



ضمناً: توی ِ این مدت دونفر از فامیل فوت شدن، یکی شون باغبون بود یکی دکتر. فکر که می کنم می بینم چه شغلهای عجیب ِ خوبی برای ِ اون دنیا داشتن. یکی همیشه بیشتر از این که با آدمها بوده باشه با درختها بوده و یکی هم که پزشک ِ همیشه همراه خانواده که جز ذکر خیر چیزی نبود ازش هیچ وقت.
به خودم که فک می کنم و کارها و سرگرمی هام دیوانه میشم! فک کنید که من فردا بمیرم، یعنی اصلا از خجالت گذشته وعضم با این زندگی ای که دارم!
 خدایا! من دیگه بزرگ شدم، شما بگو من چی کاره شم پس؟!!