مثلاً روزهای ِ امتحان.
مامان داره از مدینه-مکه برمیگرده امشب. امروز بسیج ِ همگانی اعلام شده بود برای ِ کارها؛ از بعد از اذان صبح که رفتیم بازارگل و چشمهامون رو جلا دادیم به گلهای بهاری و با دستهای ِ پر از گل برگشتیم تا همین حالا که همه ی خریدا انجام شده و خونه تمیز شده و ما نسبتاً آماده ایم برای ِ اومدن ِ حاج خانوممون!
این وسط نکته ی بسیار مهم، ترکیب بابا و مهدی در کاره؛ آگاهان میدونن که من یک آدم هپلی ِ غیردقیق ِ کارسر هم بندی کنی هستم ناجور، بعد مهدی و بابا در کنار هم یک گروهی تشکیل میدن اهل ظرافت؛ انقدر دقت میکنن و ظریف کاری می کنن و کارهای ِ از نظر ِ من غیرضروری انجام میدن که من هی و هی مجبورم کظم غیظ کنم :دی
و خب امروز من به درجه ی خدایگان ِ کظم غیظ نائل شدم و البته بی انصافی نکنم واقعا هم سوای ِ این بخش قضیه هردو مرام گذاشتن و الان یک خونه ی آماده ی قابل ارائه به مامان داربم!