آخ.



روزهای ِ سفید...




این روزهای ِ دوست داشتنی ِ خونه


دم ِ غروب ِ یک روز ِ بهاری ِ رجبی. خونه مثل ِ همیشه نیست؛ من هستم، سارا و مامان، محمدرضا و محمدپارسا و خاله، مادر و باباحسین.

اصلاً این روزها، که باباحسین و مادر اینجا بودن-حتی با وجود اینکه باباحسین از بیمارستان اومده- خونه یه حس ِ دیگه ای داره؛ حس ِ دم ِ غروبای ِ ده سال پیش، خونه ی خودشون، که ما توی ِ حیاط و کوچه ها می چریدیم و بعد همه بودن، دم ِ غروبی خنکی ِ هوا و صدای ِ گنجشک ها و عصرونه بود و ما. این روزها صبح ها که از خونه بیرون میرم مادر باباحسین بیدارن و به سیاقی که من همیشه ازشون دیدم نشستن به حرف های ِ دم صبحی که بچه ها نباید بدونن و کی از صبح ِ زود مناسب تر برای ِ حرف های ِ پدرمادری؟ عصرها و یا حتی ظهرها هم که برمیگردم، باز آدمهایی توی ِ خونه هستن که به خونه ی همیشه خلوت ِ ما روح دادن.




ضمناً: من بیست و دوسالمه! اصلاً باور نمیکنم، همیشه فکر میکردم که من ده ساله می مونم و مادر باباحسین هم همونطور سرحال و جوون.



درد


وقتی خسته ام، دوست ندارم فکر کنم، نه به کارهای ِ الانم، نه به کارهایِ آینده ی نزدیک و دور.
بعد اما، هی باید فکر کنم این روزها.
به همه چیز و همه جا. الان خسته ام و کاملاً چوب ِ خدا رو که صدا نداره، وقتی که خورد دوا نداره، بر جای جای ِ وجودم احساس می کنم :دی 




چت ِ وارده با استاد ِ مربوطه، که باعث ِ شادمانی و سرور شد.



...


mahtab: :(
ئه اشتباه شد
منظورم :)
بود
من خوبم
فقط این ترم از درسا ناراضی بودم
و از خودم
عکاسی معماری و تبلیغات رو اصلا دوست نداشتم
حالا ترم بعد باز خوب تر می شم

{استاد مربوطه}:
Mahtab jan man pir shodam va in alamat ha ro khoob nemishnasam !!! faghat mikham bedoonam ke khoob khoob hasti ???




قابل توجه و تامل.



اگر به نام عدالت‌خواهى و به نام انقلابيگرى، اخلاق را زير پا بگذاريم، ضرر كرده‌ايم؛ از خط امام منحرف شده‌ايم. اگر به نام انقلابيگرى، به نام عدالت‌خواهى، به برادران خودمان، به مردم مؤمن، به كسانى كه از لحاظ فكرى با ما مخالفند، اما ميدانيم كه به اصل نظام اعتقاد دارند، به اسلام اعتقاد دارند، اهانت كرديم، آنها را مورد ايذاء و آزار قرار داديم، از خط امام منحرف شده‌ايم. اگر بخواهيم به نام انقلابيگرى و رفتار انقلابى، امنيت را از بخشى از مردم جامعه و كشورمان سلب كنيم، از خط امام منحرف شده‌ايم. در كشور آراء و عقايد مختلفى وجود دارد. اگر چنانچه يك عنوان مجرمانه‌اى بر يك حركتى، بر يك حرفى منطبق شود، اين عنوان مجرمانه البته قابل تعقيب است؛ دستگاه‌هاى موظف بايد تعقيب كنند و ميكنند؛ اما اگر عنوان مجرمانه‌اى نباشد، كسى است كه نميخواهد براندازى كند، نميخواهد خيانت كند، نميخواهد دستور دشمن را در كشور اجرا كند، اما با سليقه‌ى سياسى ما، با مذاق سياسى ما مخالف است، ما نميتوانيم امنيت را از او دريغ بداريم، عدالت را دريغ بداريم؛ «و لايجرمنّكم شنئان قوم على الّا تعدلوا». قرآن به ما دستور ميدهد و ميگويد: مخالفت شما با يك قومى، موجب نشود كه عدالت را فرو بگذاريد و فراموش كنيد. «اعدلوا»؛ حتّى در مورد مخالف هم عدالت به خرج دهيد. «هو اقرب للتّقوى»؛(2) اين عدالت، نزديكتر به تقواست. مبادا خيال كنيد تقوا اين است كه انسان مخالف خودش را زير پا له كند؛ نه، عدالت ورزيدن با تقوا موافق است. همه هوشيار باشيم، همه بيدار باشيم...




سیدعلی خامنه ای- چهاردهم خرداد سال ِ نود- بیست و دومین سالگرد ارتحال حضرت امام



بزن بزن ِ مجازی


نوشته هایی که توی ِ گودر میخونم، بسیار متفاوت با هم و بعضاً متضاد با همند. بارها شده که خواستم یک طرف ِ قضیه رو پاک کنم یا لااقل کمرنگ، بارها شده که عهد کردم با خودم که فلان نوع مطلب رو نه به اشتراک میذاری و نه دوستش می داری در ملاعام(!)؛ نشده اما.
گاهی دوستی رد شده از کنار ِ این نوشته ها و تذکری داده به من، دعوا کرده، غمگین شده یا از شادی نمیدونسته چه کنه؛ من اما آشفته به همه ی چیزهایی که میخونم نگاه میکنم و نمیدونم چی باید بگم.

مثلاً در موقعیتی که نوشته/تصویری رو به اشتراک میذارم و یک آدمی اعتراض میکنه که من چقد وقت نشناسم.
مثلاً در موقعیتی که خبر ِ یک اتفاق رو از رسانه های رسمی ِ مخالف هم و وبلاگهای ِ آدمهای مختلف میخونم و کاملاً آشفته میشم.
مثلاً در موقعیتی که اول یک خبری رو میخونم و میتونم تا ته اشو حدس بزنم بس که همه چی روئه.
مثلاً در موقعیتی که یک آدمهاییی گییییر داده اند به بحرین و لاغیر، بعد همزمان یک عده ای گییییر داده اند به سوریه و لا غیر.
مثلاً در یک موقعیتی که یک عده ای از امام مینویسن و آخ و وای و وا اماما و عده ای از پدر و دختر،سحابی.
مثلاً در موقعیتی که آدمها فکر میکنند طرف ِ مقابلشان باید فحش بخورد که دل داغدیده شان خنک شود.
مثلاً در موقعیتی که آدمها فکر میکنند هر نوشته ای که به اشتراک گذاشتی، برایت وحی منزل است و تو خیلی جدی و رسمی نشسته ای پشت یک میز کاری و گزینه ی به اشتراک گذاشتن رو زدی و کلی هم حال کرده ای.
مثلاً در موقعیتی که آدمهای دنیای واقعی به آدم اخم می کنند صرفاً بابت ِ نوشته ها و بعد هیچ حرف دیگری هم با تو ندارند.
مثلاً در موقعیتی که آدمها فکر میکنند تو اگر از فلان اتفاق ننوشتی یعنی که تو اصلاً اهمیتی به آن اتفاق نداده ای و تو یک دگم ِ مذهبی ِ در هپروت تاریخ هستی.
مثلاً در موقعیتی که اگر از همان آدمها بپرسی که مگر شما از همه ی دغدغه هایتان می نویسید به نظرشان تو ابلهی بیش نیستی.
مثلاً در موقعیتی که گودر و  وبلاگ و فلان و بهمان، جای ِ حرف های ِ واقعی ِ هرچند تلخ رو گرفته و آدمها به جایِ این که با تو دوست یا دشمن باشند با چاهار خطی که از تو میخوانند دوست یا دشمنند.

در همه ی مثلاً های ِ بالا و کلی مثلاً ِ دیگه، من، مه تاب، به جد و از سر ِ صدق، نمیدونم چه کنم.
بعد هی آدمها حمله میکنند. هی ناراحتند، هی ناراحت تر میشن، غمگین تر، دل شکسته تر.





ضمناً: اون چیزی نیست که میخواستم بنویسم، اما تمرکز برای ِ نوشتنش ندارم تو این شلوغی دخترخاله پسرخاله ها توی ِ خونه و شلوغی یک ذهن ِ پیش از امتحانات. از طرفی هم باید مینوشتم تا بتونم برم به زندگیم رسیدگی کنم.






چرا انقدر خشن ایم در فضای ِ مجازی؟


دم غروب، واقعاً غمگین بودم؛
میدونستم چرا و نمیدونستم. میل ِ شدیدی داشتم که بنویسم در مورد ِ نوشته ها و لایک ها و شر آیتمز ِ آدمهای ِ اطرافم و خودم. ننوشتم.
حالا می نویسم، این رو نوشتم که بنویسم حتماً.





درخواست ِ مکتوب.


چند سالی هست که شروع ِ سال ِ شمسی، هیچ حال و هوایی برام نداره؛ انقدر بی احساسم که گاهی میترسم از این که بهار داره میاد و من انقد یخ و خشک ام؛
شروع سال ِ قمری هم که محرم ه و باز این چه شورش است.
در عوض رجب که میشه، کلاً احساس شادمانی دارم، انگار که سال ِ من تموم/شروع شده و روزهای ِ دیگری در پیش است و این حرفا.
همونطور هم که مستحضرید تو این ماه به اون کسی که بخواد و نخواد، میدن، اصن یه وعضی؛ این ِ که بنده درخواست ِ طبیعت ِ بهاری همراه با مقدار مطلوبی مه و خنکی و خلوتیم رو تو همین دقایق اولیه که هنوز اوضا قاراشمیش نشده ارسال میکنم برای کائنات؛

باشد که بدهند، که حتماً می دهند، که اگر ندهند من باید بروم به همه جای ِ زندگی ام شک کنم.



نیایش اوست-درود بر او- چون به ماه ِ نو می نگریست.


بارخدایا!

بر محمد و خاندان او درود فرست و ما را خرسندترین کسی قرار ده که این ماه، بر او می تابد و پاکیزه ترین کسی که بدان می نگرد و خوشبخت ترین کسی که تو را در این ماه، بندگی کرده است و به ما توفیق توبه ارزانی دار و از ارتکاب گناه نگه دار و از دست یازیدن به نافرمانی ات، حفظ فرما.



از نیایش چهل و سوم صحیفه ی سجادیه



این چنین مادری باید بود، دل شاد و شاداب.

  همراه خانم  در صحن حضرت معصومه سلام ‌الله عليها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند كردند و توجه كردند كه يك نفر روي مناره كله معلق ايستاده است. اولين حرفي كه خانم زدند اين بود كه گفتند: «خوش به حالش!» خانم خيلي شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولي خانم گفتند: «فكر مي‌كنم مصطفي باشد. غير از مصطفي كسي جرأت نمي‌كند آن بالا برود و معلق بزند!» جالب اين است كه خانم‌ نگران نشدند و اصلاً اهل اين‌جور نگراني‌ها نبودند. بقيه خيلي نگران شدند، ولي ايشان ابداً.



ضمناً: خاطره ای از زهرا(فهیمه) مصطفوی، دختر ِ حضرت ِ امام؛
خانم، خانم ِ امام هستن و داداش، آقا مصطفی خمینی.


ضمناً دو: یعنی من عاشق این طور مادرهام.



اعمال ِ ماه های ِ قمری، رجب.


رفتم مفاتیح بزرگه که ترجمه ی خوبی داره رو آوردم تو اتاقم، قرآن خوبه رو هم که ترجمه بر اساس تفسیر ه؛
کتابای پراکنده ی میز ِ کنار تخت رو هم بردم گذاشتم تو کتابخونه ی اون ور اتاق، که روی ِ میز فقط همین دو تا کتاب باشن. 


روزهای ِ عید در راهن. روزهای ِ پر برکت ِ رجب.







سوار بر پالس صد و سی و پنج در خیابن های تهران


چند روزی ه که به واسطه ی کارهای بسیاری که باید انجام بدم و وقت کمی که دارم تا پایان مهلت همه ی این کارها و گره خوردنشون با کارای خانه و خانواده، روزهای پربرکتی دارم.
یعنی از لحاظ ساعتی، همون مقدار زمان بیرون از خونه ام که پیشتر بودم؛ اما حالا بیشتر میدوئم و فشرده تر روزگذرانی می کنم. شبها که میرسم خونه، بعد از ساعت ده چشم هام تعطیل میشن، بدنم بی حس میشه و به خواب فرو میره.
زود میخوابم و فردا صبح دوباره شروع میشه.
طی این سه چهار روز دو تا نکته بوده که کلا منو له کرده؛ اول اینکه حالا که انقدر کارها بیشتره(قریب به دوبرابر روزهای معمولی) چقدر من با انرژی تر و شاداب و خوشحال ترم و دوم اینکه چه روزهای رقیقی دارم من کلاً؛‌که حالا با دو برابر فعالیت هنوز خوبم و حتی بهترم.

دلم برای مهتاب ترم یک و دوی دانشگاه تنگ شده این روزهایی که شدم همون مهتابی که مدام در حال دوئیدنه...






نور ِ فاطمه(س) مشگل گشای ِ اهل زمین و آسمان است.



خلق خدا را نگاه کن. یکی را می بینی عزادار است، یکی غصه دار است، یکی دعوا کرده است. از یکدیگر گله دارند. خلاصه همه غمناکند. مشگل گشا خدا و خوبانند. ان شا الله همه ی آنها را هم خدا نشانتان می دهد. همه جای عالم هستند. برای حل مشکلات بگرد و آنها را پیدا کن. هر وقت مشکلی روی داد به آن جا برو، یعنی همان جای ِ خلوت.


حاج محمداسماعیل دولابی




ضمناً یک: من و تو و فاطمه رفتیم بین الحرمین، شب جمعه بود. دم ِ غروب تو پاشدی رفتی سمت ِ یکی از حرم ها؛ منو فاطمه نشستیم تا آسمون نارنجی بشه و سورمه ای بشه. بعد با جعبه ی خرمایی که فاطمه خریده بود برای خیرات راه افتادیم سمت حرم ِ اباعبدالله؛ به ملت ِ عراق، تعارف میکردیم، نمی فهمیدند برای ِ چی ه؛ من هی می گفتم فاتحه، فاتحه؛ اون بندگان خدا هم بر بر نگاه میکردن، مشتی خرما برمیداشتن و بی که علامتی مبنی بر خوندن فاتحه درشون دیده بشه، می رفتن!
یک خانومی پیدا شد دم ِ آخر؛ خرما برداشت، نگاهی به من و فاطمه کرد و گفت: ها، مشکل گشای ایرانی!
بعد ما پوقی خندیدیم که نه تو رو خدا! اون آجیله، اون یه چیز دیگه ست، نه، نکن با ما این کارو. خانوم اهل و عیالو صدا زد اما که مشکل گشا، مشکل گشا...


ضمناً دو: از سر ِ شب فک می کردم چی بگم؟ چی بنویسم بهت؟
طوبایِ محبت باز کردم، چند خط ِ بالا اومد. حین ِ خوندنش مدام این صحنه ی بین الحرمین بود تو ذهنم؛ بیا بریم.


ضمناً سه: برای ِ شادی ِ روح ِ آقاجون ِ رفیق ِ شفیق ِ بنده ی حقیر، فاتحه مع الصلوات!




فابک للحسین....

 

کم کم دارم می فهمم "درگیر زندگی ِ شدن" یعنی چی؛ 


مدت هاست پشت بند ِ هم درگیر ِ شادی و غم دنیا بودم؛ یا کسی به دنیا میاد، یا کسی ازدواج میکنه، یا عروسی دعوتیم باید بدوئیم پی لباس و آرایشگاه و بعدش هم نقد و بررسی سر تا پای ِ مجلس، یا عزیزی از دنیا میره و غم ِ دیدن ِ سر و همسر و بچه هاش پر میکنه روزهامو، یا کسی مریض میشه و ترس ام می گیره، یا رفیقی میره برای ِ مدتی، یا کسی غم ِ پول داره و من زورم به کمک نمی رسه، یا بعضی ها خیلی خوش حالن من نمیتونم تحمل کنم چرا چشونه چطور می تونن، یا باید بدوئم از این بانک به  اون بانک، یا کارتام گم میشه، یا درسام تلنبار میشه، یا با یکی دعوام میشه، یا یکی با من دعواش میشه، ... و ...


بعد گاهی دل ام لک می زنه برای ِ فراغتی برای ِ فکر کردن! فکر کنید آخه :(




بی هوا، حواسم به هپروت میره و یادم میره که بگم،



الحمدلله،
الحمدلله.




چی بگم؟!


یک جایی از تهران، فک کنم حوالی ِ تهرانسر، روی ِ یک دیواري، یک حدیث یا نقلی بود از یک معصومی یا بزرگی که هر وقت در حال ِ  نیایش و این حرفا دلتون نرم شد، همون موقع دعا کنید زبونتون نرم بشه...


دل ام پر از آشوب ِ بی که دلیل ِ موجه یا مشخصی داشته باشه دل ِ گرامی؛ زبونم هم. حرف که میزنم آشوبه.






ضمناً: هذیون!




تولد ِ زنی که مادر ِ حسن و حسین و زینب شد.


به صف می شدیم؛ به همه ی حنانه ها، ريحانه ها، زکیه ها، راضیه ها، رضیه ها، مرضیه ها، طاهره ها،طیبه ها، صدیقه ها، مطهره ها، زهراها، فاطمه ها و ... جایزه می دادن. باید نیم ساعتی بیشتر سر صف می ایستادیم تا یک خیل عظیمی از آدمها به خاطر اسمشون جایزه بگیرن؛
با این که کلاً پنج سال دبستان-یعنی پنج بار توی ِ پنج سال- این اتفاق افتاد، هنوز هم برام زنده و رنگی ِ خاطره اش.
جایزه هر پنج سال یک چیز بود، جامدادی.
یک جامدادی هایی که من توی ِ خريد اول ِ مهر اونها رو فاقد ارزشهای کافی برای ِ جامدادی بودن می دونستم، اما هر سال سر ِ اون صف، دل ام میخواست یکی از اون اسامی ای باشم که هیچ متوجه نبودم چه ربطی به هم دارن و مسلماً اسم ِ تک و یگانه ی خودم رو بهشون ترجیح می دادم، تا یکی از اون جامدادی ها رو ببرم خونه و بگم "مامان من به خاطر اسمم جامدادی جایزه گرفتم".


حالا حتی توی ِ ایمیجز ِ گوگل خبري نیست از اون جامدادیا، در من اما هنوز حسرت هست، هم برای جامدادی ها، هم بیشتر برای ِ حنانه بودن، ريحانه بودن...


من ِ بی اعتماد به نفس کافی در کنار ِ مهدی ِ خودشیفته!


مهدی میگه هرکی منو میدیده قبلترها میگفته : خوش به حال دختري که زن تو/این میشه.

من هم ناخودآگاه اضافه کردم که هرکسی چه قبل ترها و چه حالا منو میبینه میگه: اٌه اٌه بیچاره شوهرت/ش.




ضمناً: به صد تا نوشته فکر میکنم و ته اش میشه این دو خط ِ بالا!