این روزهای ِ دوست داشتنی ِ خونه
دم ِ غروب ِ یک روز ِ بهاری ِ رجبی. خونه مثل ِ همیشه نیست؛ من هستم، سارا و مامان، محمدرضا و محمدپارسا و خاله، مادر و باباحسین.
اصلاً این روزها، که باباحسین و مادر اینجا بودن-حتی با وجود اینکه باباحسین از بیمارستان اومده- خونه یه حس ِ دیگه ای داره؛ حس ِ دم ِ غروبای ِ ده سال پیش، خونه ی خودشون، که ما توی ِ حیاط و کوچه ها می چریدیم و بعد همه بودن، دم ِ غروبی خنکی ِ هوا و صدای ِ گنجشک ها و عصرونه بود و ما. این روزها صبح ها که از خونه بیرون میرم مادر باباحسین بیدارن و به سیاقی که من همیشه ازشون دیدم نشستن به حرف های ِ دم صبحی که بچه ها نباید بدونن و کی از صبح ِ زود مناسب تر برای ِ حرف های ِ پدرمادری؟ عصرها و یا حتی ظهرها هم که برمیگردم، باز آدمهایی توی ِ خونه هستن که به خونه ی همیشه خلوت ِ ما روح دادن.
ضمناً: من بیست و دوسالمه! اصلاً باور نمیکنم، همیشه فکر میکردم که من ده ساله می مونم و مادر باباحسین هم همونطور سرحال و جوون.