خدا عاقبتمون رو خیر کنه.

آدم گاهی وقت ها یه کارایی میکنه، یه حرفایی میزنه، یه چیزایی مینویسه که یه نفری که فک میکنی چقدررر با تو فرق داره و هیچ هم واسه ت جالب نیست شبیه اش باشی، میاد میگه تو روت که چقد شبیه ایم من و تو؛ 

آدم گاهی یه کارهایی می بینه، یه حرفا و خاطره هایی می شنوه از یه نفری که خیلی دوست داره شبیه اون باشه/بشه، بعد با خودش هرچی فک میکنه میبینه چقدررر به اون آدم شبیه نیست این مهتابی که الان هست.

چنین مهتابی ام من الان؛ حالا هی بدوئم که چی؟!
دیشب وسط حرفاش از مدرسه یه چیز خوب گفت. گفت فلانی گفته اگه میخوای اینجوری غرغرو باشی و بمونی برو لطفاً. 

در حال ِ رفتن ام به کل از همه جا و همه چی.




شما فکر میکنید یک بدن در روز تاب خوردن چن تا ژلوفن 400 داره؟! نه جداً. چن تا؟



با خودتون فکر نکنید که دندون درد از پا درم آورد اغراق توشه؛ بعد واسه توجیه شدن، دنیا دچارتون میکنه به دندون دردی که از پا درتون بیاره.




دنیای نادونی ه.


مثلاً الان باید خوش حال باشم؛ بعد از چندین ساعت صحبت کردن و چندین روز فکر کردن و خود زنی و دیگران زنی، تصمیم گرفته م که چی کار کنم.
حالا الان دل ام میخواد بشینم زار بزنم, خب من اون کاري رو که مجبور شدم قبول نکنم دوست داشتم؛
و این اولین بار بود که انقد واقعی دلم هری ريخت وقت خداحافظی آخر کار و حلالیت طلبی.


دعام کنید..





اگر کسی ایمان داشته باشد...



مسأله اين‌جاست كه آدم هرچقدر هم كه كتاب بخواند، با خواندن كتاب هيچ حكمی در درونش برای عمل پيش نمي­‌آيد. بلكه انسان بايد برای حركت و عمل از يك سرمايه‌ی درونی برخوردار باشد؛ وگرنه با خواندن كتاب هيچ حركتی در ما اتفاق نخواهد افتاد، من مي­توانم حرفی بشنوم و جهلم كمتر شود و اطلاعات بيشتری را كسب كنم، اما حرف، هيچ حركتی را به بار نمي­آورد. لذا كسی كه واعظ نفسانی نداشته باشد، واعظ بيرونی برايش سودی ندارد.

اگر كسی ايمان داشته باشد، حق در او مؤثر است؛ خواندن در او مؤثر است، ديدن در و ديوار عالم برايش مؤثر است، ديدن حوادث برايش مؤثر است. همه‌ی اين‌ها معنا­دار و حركت‌آور مي­شود. اين ‌كه می‌گوييم من بايد از خدا بترسم، پروا از خدا داشته باشم، همان چيزی است كه در ‌واقع بايد در جان انسان باشد تا بتواند حركتی كند.




آیت الله جاودان




شرهانی..





محمدحسین, اهل یزد بود به گمونم. تا گوشی رو تو دستم دید گرفتش و گفت بازی داره؟ گفتم نه, یعنی نمیدونم. گشت بازیشو پیدا کرد. گفت ببین داره. کمی بازی کرد. به مادر و خواهرکش گفت از این گوشیا بخرن واسه ش وقتی برگشتن خونه. هرچی مامانه اصرار کرد گوشی رو نداد بهم. گفتم عیبی نداره و من عجله ای ندارم واسه رفتن. اونا رفتن, محمدحسین موند و گوشی, کمی باهاش ور رفت, چندتا سوال پرسید که راضی هستم یا نه و چرا پس نمیدونستم که گوشیم بازی داره و یهو داد بهم گوشی و رفت.
شرهانی بودیم، هفته ی سوم ِ اسفند؛ محمدحسین پسر یکی از خادمای ِ منطقه ی شرهانی بود.






ضمناً نامفهوم(!): از اون 5 تا، وسطی تا دی ِ امسال از "شرمان" اومده بود و حالا سه ماهی هست که از شرهانی؛ دل ام شرهانی میخواد؛ درشو بستن تا عرفه؟! :(




دندون، بحرین.

درد یعنی چیزی(درد، چیز نیست، نمیدونم چیه) که آدم رو نگه میداره؛ میگه انسان/آدم/یارو/فلانی/هوی بیا و رسیدگی کن, بیا و جم و جور کن این اتفاق رو.
یک دوره هایی از زندگی آدم هست بعد, که درد هست. هی هست. پادرد, کمردرد, دل درد, بدن درد, دندون درد, دندون درد, دندون درد.
بعدتر آدم تا وقتی نره زیر ِ دست ِ دندونپزشک با اون وسایل وحشتناکش نمیفهمه چه بلایی سرش اومده؛ اونجاست که یهو احساس می کنی چه تنهایی, چه همه ی این درد هر چقدر هم دیگرانی باشند که آخ و واخ کنند که تو چه طفلکی هستی، باز برای توست به تمام.



درد نداریم. بی دردیم. وگرنه که باید مثل امروز ِ من که بی طاقت شده بودم از درد دندون و یا اشک می ریختم یا به آدمها پناه می بردم برای ِ اندکی آرامش یا به مسکن ِ قوی فکر می کردم، می بودیم همیشه و همه آن.
درد نداریم. درد نمی دونیم چی هست اصلاً از اساس.







ارتودنتیست چطوره رفقا؟


شاید احمقانه به نظر برسه، ولی دارم فک می کنم وقتی بزرگ شدم چی کاره شم؟





ضمناً: تابستون هشتاد و هفت، بیشتر هم سنای ما داشتن فک میکردن چی کاره شن و من بی خیال ول ول می گشتم؛ حالا این است جزای کسی که.



مردان حق را سزاوار نیست که صاحبخانه باشند!



ما مستاجریم؛ تا یکی دو سال پیش گمان می کردم مستاجر بودن خیلی مفرحه و اصلاً از نعمات  خداست که به بندگان خاصش عنایت میکنه؛ یک چیزی مثل مهاجر بودن، مهاجر دائمی البته، که هی هر سال هر سال بار و بنه رو جم کنی از یه شهر به شهر بعدی یا حتی کشور بعدی.


تیر 88 بود که از یوسف آباد می رفتیم مرزداران؛ قلبم کنده شد وقت جابجایی. احساس میکردم بی شهرکتاب فرهنگ و قنادی بی بی و آقا داوود بقالی سرکوچه و بید مجنون جلوی پنجره حتماً خواهم مرد.
نمردم اما. اتاق خونه ی مرزداران شد اتاق دنج مهتاب، با این که پنجره ی رو به درخت نداشت، با این که بقالی سرکوچه تبدیل شده بود به یه سوپرمارکت بزرگ و مجلل سر چارراه.

اردیبهشت سال 89 با مدرسه رفته بودم یزد،‌ برگشتم و فهمیدم بعله خانواده خونه ی جدید رو دیدن و پسندیدن و آخر هفته عازمیم! نمیتونید تصور کنید وقتی به اتاقم نگاه میکردم که تازه هر چیزیم توش جا افتاده بود و کاغذای کوچیک پر از شعر و نوشته و  بلیط همه ی سفرا دیوارا رو پر کرده بود، ‌چه حالی میشدم. شک نداشتم که این بار می میرم، تاب کندن نداشتم.


حالا یک سالی هست که توی اتاق این خونه زنده موندم، یه اتاق کوچیک بی پنجره؛ جمعه -به واسطه ی برکات مهدی- پیشنهاد خانواده رو عملی کردیم و اتاقم رو با اتاق بزرگ و دو پنجره ی سارا عوض کردم که من و وسایلم و شوهرم جا شیم تو اتاق!
از الان به رفتن از این خونه و این اتاق که فکر میکنم حتم دارم که این بار لابد باید بمیرم!




ضمناً یک: حال بنده رو تصور بفرمایید وقت رفتن از خونه ی مامان بابا به خونه ی سر و همسر.

ضمناً دو: حال بنده رو تصور بفرمایید وقت رفتن از این دنیا به اون دنیا.

ضمناً سه: اومده بودم بگم الان خوشی ه زندگیم اینه که این اتاق جدیده یه لامپ داره بالای تخت که کلیدشم همونجاست. یعنی میشه تو تخت کتاب خوند و خوشی کرد، بی که هی نگران باشی الان خوابت میبره و تا صبح لامپ روشن می مونه؛ و این کلید لامپ بالای تخت آرزوی چندین و چند ساله ی منه که محقق شده و خدایا آرزوی بعدی لطفاً.

ضمناً چار: برآورده شدن آرزوهای دم دستی ه همه ی جوونا، صلوات.






اگر میخواهید ما را بشناسید، داستان ِ کربلا را بخوانید.





رفته باشی کربلا، بی قرار ِ زینب نشده باشی، انگار کن که اصلاً نرفته ای، ندیده ای.
هنوز هم بعد از این همه سال، زینب کبری هست در کربلا، حرف می زند با تک تک زایران ِ برادرانش، کافی ست کمی، فقط کمی حواس جمع ِ بانویی باشی که خیلی خیلی ماه است.




* عکس از میلاد ِ نوریان.





ضمناً: دیشب بعد از برنامه ی راز که یوسفعلی میرشکاک مهمانش بود و شعرهایش را بعد از شهادت آقا مرتضی آوینی خواند و بعد از هفت که ده نمکی بود و فراستی از آوینی می گفت، داشتم به رسانه فکر می کردم؛ اولین زنی که در اسلام کار رسانه ای کرد، البته به گمان ِ من حضرت فاطمه(س) هستن و خطبه ی فدکیه شون، اما اونجاهایی که حضرت زینب(س) با کاروانی که حسین(ع) نداره، عباس(ع) نداره، علی اکبر(ع) نداره، با کاروانی به تمام عزادار دارن میرن سمت شام و بعد باز کربلا و بعد هم مدینه، سراسر درس ِ کار ِ رسانه ای ه برای ِ منی که دوست دارم رو به راهی باشم که این کاروان بوده و شبیه باشم به سیدی که بعد از 1400 سال حرف هایی می زد که بوی ِ اشنایی می داد با این کاروان.




آشنایان! آشنای خویش را نشناختم..

 

فردا-یعنی همین امروز حتی حالا که به ساعت نگاه کردم- تولد ِ خانم زینب کبري(سلام الله علیها) ست و شهادت سیدمرتضی آوینی؛
قلب درد می گیرم وقتی به این دو آدم فکر می کنم؛بس که..
هرچی بگم نمیشه اون چیزی که قلبمو درد آورده.
آخ و وای از من؛ من ِ قدرنشناس ِ بی خیال ِ بی درد ِ مقتدا نشناس .

 

 

 

حالا خوبه نگفته روزی 3 لیوان شیر بخور :اس



کم که نمی شه حرف زد؛
خیار و گوجه و بادمجون و ماست و ترشی هم که نمی شه نخورد؛
اینه که الان غصه هام  بیشتر شده، تو اون وضعی ام که همه ی کارهایی که بهم پیشنهاد می دن رو رد می کنم، کارایی که الان دارم هم دلم میخواد همین یکی دو روزه بسپرم به یه بیچاره ای.

آی ای یک بیچاره! کجایی تو پس؟





کم گوی و گزیده و اینا که گفتن لابد دلیلی داشته که گفتن, الکی که نگفتن. والا به خدا.


من دکتر رفتن رو دوست ندارم؛ جدا از اینکه از کلیت فضای پزشکا شاکی ام و اینا, توانایی خوردن مواد شیمیایی ندارم. یعنی توی کَت اَم نمیره که یه پودر شیمیایی که چپوندنش تو یه کپسول بره تو بدنم و بعد حالمو خوب/بهتر کنه؛ از بین این فرآورده ها فقط با آمپول کمی ارتباط برقرار کردم اونم چون نمیشینم تصور کنم الان چطور جذب خون میشه و فلان و فلان؛ اما وای از وقتی که قرص میخورم، هی دارم فحش میدم به خودم که یه کپه ماده ی شیمیایی وارد سیستم بدنم کردم و الان چه ها که نمیشه؛ این ِ که اغلب جواب هم نمی ده رو بدنم قرص و کپسول و دوا درمون دکترا.

امروز به توصیه و اصرار و لطف یک رفیق داروسازی که سر و سرّی با دانشکده ی طب سنتی دانشگاه داره، رفتم کلینیک طب سنتی و دکتر گیاهی و اینا؛
کلی هم هیجان زده بودم؛ کلی هم خوب بود واقعاً؛ یعنی شما چه می دونید چه لذتی داره که آدم بره داروخونه، به جا قرص و دوا بش رازیانه بدن و هل و دارچین، توصیه کنن که روزی 5 تا بادوم بخور و آب سیب طبیعی و ..!


***


چندین خط بالا رو نوشتم که به اینجا برسه؛ جناب دکتر بعد از گرفتن شرح حال و این صحبتا، علاوه بر علفی جاتی که تجویز کردن و ماساژهای تخصصی که امر فرمودن بریم انجام بدیم هفته ای دو بار در اتاق بغلی،  فرمودن که "کم صحبت کن"!
من ام در حالی که اشک تو چشام جمع شده بود و تو یه حال ِ عجیبی بودم گفتم چشممم و اومدم بیرون.




پسرکی که سر ظهر افتاده بود توی استخر ه یخ زده ی پارک.



حاج آقا و حاج خانوم- ششم فروردین 90- اصفهان



ضمناً: این زن و مرد نازنین، همسایه های سالیان دور و دراز خانواده ی مهدی بودن؛ خاطره هاشون از مهدی و برادر و خواهراش کلی باعث انبساط خاطر شد غروب یک روز بهاری ه اصفهان.



سیدمرتضی آوینی: راه ما, راه فطرت است.



تفكري كه با انقلاب اسلامي در جهان امروز طرح شده است تفكر تازه‌اي است كه بايد به ظهور تحولاتي عظيم در صورت اين تمدن نيز بينجامد، چراكه «صورت» در عالم وجود همواره تابع «سيرت» است و وظيفه‌ي ايجاد اين تحول نيز جز ما ـ كه پرورده‌ي اين تفكر هستيم ـ بر گرده‌ي چه كساني مي تواند باشد؟




از مقاله ی جذابیت در سینما, جلد ِ اول ِ کتاب ِ آینه ی جادو



من الان چه شکلی ام آقای مجری؟!


با این که فقط دو سه قسمت از کلاه قرمزی رو دیدم اونم تیکه تیکه، همینجوری که دارم راه می رم یا نشستم یا دارم تلویزیون می بینم، یهو دل ام تنگ میشه واسه آقای فامیل دور؛ هیییع.


سیدمرتضی آوینی! ما کلاً در حال پنداشتنیم هنوز که ما مانده ایم!


گفتم که برای عید هیچ برنامه ای نداشتم و هیچ کاری هم نکردم؛ فقط یک کتاب خوندم، اون هم برای انجام تکلیف برای کاری. کتاب اما یک کتاب نبود فقط؛ دنیایی بود، بیشتر از تصورم طول کشید خوندنش به طوری که اسفند 89 از شمال شروع شد و تا 14 فروردین تهران طول کشید. فکر کردم شاید بد نباشه یه تیکه هاییش رو اینجا بذارم تا سالگرد شهادت نویسنده اش که هست بیست فروردین؛



عکاسی تقلید از طبیعت و واقعیت نیست و هر شی طبیعی یا واقعی وقتی در صورت عکس انجماد پیدا می کند به یک نشانه یا علامت مطلق تبدیل می شود. عکاس اشیا را آنچنان که هستند نمی بیند؛ خود را در آنها می جوید و سوژه ها را نهایتاً از آن لحاظ که می توانند دلالت بر مکنونات نفسانی او داشته باشند انتخاب و ترکیب می کند. در واقعیت اطراف ما همواره اشیایی وجود دارند که به آنها توجهی نداریم و از کنارشان عبور می کنیم، بی آنکه هیچ نوع پیوند احساسی ما را به هم مربوط کند، اما درون کادر سینما یا عکاسی هرگز چنین چیزی وجود ندارد، چرا که کادر سینما نماینده ی همه ی واقعیت درونی هنرمند است و هرچه در درون آن قرار می گیرد تنها از آن لحاظ وجود دارد که می تواند به معنایی خاص و مطلق در درون هنرمند اشاره داشته باشد.





ضمناً: واقعیت درونی هنرمند! فکر میکنم چه توی دانشگاه ها و آموزشگاه های هنر چه تو فضای کار، این واقعیت درونی هنرمند تنها چیزی ه که هرگز ازش سوالی نمیشه، در واقع کسی جرئت نمیکنه از این پدیده سوال کنه؛ چرا که حال هنرمندای این مرز و بوم تو این مایه هاست  که اصن به کسی چه که من کی ام و چی ام و چرا چی فک می کنم و همینه که هست .هیع.


ضمناً2: از مقاله ی "تاملاتی در ماهیت سینما" کتاب "آینه ی جادو"، جلد اول.

 



در یک بعدی بودن لذتی است که در انتقام نیست  ولله!


طی این دو سه سال از خیلی ها تذکر دریافت کرده ام که دخترک داری خیلی یک بعدی میشی؛همیشه هم ترسیده ام بعد از چنین تذکری از هر کسی که بوده. یعنی یک وقت هایی مدت ها فلج شده ام که ای وای و داد و بیداد که" چه دستی دستی خودم رو بدبخت کردم و نه راه پس و نه راه پیش"؛ بعد مدتی که گذشته از گریه زاری ها، بلند شده ام لنگ لنگان زندگی کرده ام؛ باز چند وقت بعدترش یک عزیز دلی، یک رفیقی، یک مهربانی، یک همراهی، یک همسفری برداشته گفته تو پیشتر، ترم یک و دوی دانشگاه یا نه اصلن همون پیش دانشگاهی خیلی پر شروشورتر و چندبعدی تر بودیا، چی شدی پس؟ و باز قصه ی دردناک خودزنی من شروع شده.

آخرین موردش رو هم یکی از این دو سه روزی از تعطیلات که تهران بودم و همراه رفیق شفق توی مترو نشسته بودیم به حرف های بهارانه ی رفیقانه دلگرم بودیم، گفت که فلانی گفته که فلانی گفته.
ناراحت نشدم، غمگین نشدم، خشمگین یا عصبی هم، حتی خوش حال شدم! نه که فکر کنید حالا خوشحالم که به به پس بالاخره عقل به کله م اومد و آدم شدم و فهمیدم نباید پرید از این ور به اون ور، نه به خاطر هیچ حرفی از این جنس؛ خوش حال شدم. دلیلش بماند بین من و اون اتفاقی که  منو یاد داد که یک بعدی بشم و باشم-البته میان این یک بعدی و یک بعدی ای که آدمها برچسبش رو بهم میزنن تفاوت هااااست-. 






ضمناً: این که یک بعدی یعنی چی‌ هم، برای خودش طنزی ه. هر بنده خدایی فک میکنه اگه اون کاری که اون دوست داره رو تو انجام ندی یا کمتر انجام بدی داری به سمت یک بعدی شدن پیش میری و باید مراقب باشی! با این تعریف من الان برای بعضی از رفقا و اطرافیان یک مهتاب بی بعد ام و وا اسفا و وا اسلاما...

ضمناً2: آدم نبایستی که یک بعدی باشه؛ آدم بایستی و شایستی که "رو به راه" باشه؛ از قضای روزگار این چند روز  داشتم به معنی "رو به راه بودن" فکر می کردم؛ به نظرم درست تر و اسلامی تر از "خوب بودن" ه محض پرسش از احوال آدمها؛  شما هم در حق من و همه ی یک بعدی های دنیا دعا کنید که در این یک بعدی بودن، رو به راه باشیم، ان شاالله.








خلاصه این که بهاری دیگر بی حضور تو از راه می رسد...


خودم رو بلدم، حداقل در این امر. خوب حواسم هست برای تعطیلات هیچ برنامه ی مشخصی نداشته باشم، نخوام هیچ کاری رو شروع یا تموم کنم. امسال هم هیچ برنامه ی مشخصی وجود نداشت. کلاً تسلیم امر بودم. گفتن شمال گفتم چشم، گفتن اصفهان گفتم چشم، گفتن بیشتر، چشم، کرج، چشم.بعد حالا با تلی کار ِ عقب افتاده موندم و اتاقی که از 23 اسفند فقط چند ساعتی توش اومدم لباسای سفر قبلی رو ریختم و عازم سفر بعدی شدم، لباسهایی همه کثیف.

این چند روزی که گذشت از امسال، یک چیز رو خوب ِ خوب تذکر داده شدم به دست دنیا؛ که به خاطر ِ کسی کاری نکنم. نمیشه چون، جون ِ آدم نمیکشه، یهو میبینی داری غر میزنی به بنده خدای ِ عزیزی که من نمیام فلان جا یا بریم فلان جا و فکر هم میکنی این بنده خدا نقشی داره یا چون داری به خاطر اون و همراه اون این کارو انجام میدی میشه غرغر کرد. بعد بهار که باشه و بخوای مهربون باشی و کم غرغر، یکهو میشی من که ناگهان منفجر میشه و بی دلیل پر از حس منفی میشه و بدخلق میشه.
خلاصه این که تذکر داده شدم که جز برای خودش کاری نکنم، حتی مهمونی برای ِ خوشحال شدن ِ مامان بابا رو هم به خاطر خودش برم نه به خاطر خوشحالی مامان بابا؛
و بر اهل معرفت واضح ِ که همین یک تذکر، آدمی زاد رو تا آخر ِ سال، بس.



ضمناً: از یک آدمی که حداقل دوهفته توی ِ دنیایی با مختصات ِ متفاوتی زندگی کرده انتظار چه حرف و نوشته ای میره؟ دو هفته ست تلاش کردم دختر خوبی باشم، خواهر خوبی باشم، عروس ِ خوبی باشم، زن داداش خوبی باشم، خانوم ِ خوبی باشم، کاش بنده ی مقبول خدا بوده باشم حالا از پس ِ این تلاش های ِ خنده دار!


ضمناً2: کلاً دعا بفرماییم در حق ِ هم، آفتاب ِ بهار، پر از امید ه، هر وقت سرشار شدید از امید، دعا.


ضمناً3: صلوات!




با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو ...


عطر چیز ِ غریبی ه؛

توی ـ تاریکی ِ جاده ی فیروزکوه، از کنار ِ تابلوی اوریم که گذشتیم، یاد ِ بچه های اوریم ِ آذر 88 افتادم؛ جمع ِ عجیب غریبی بودیم، همه شریفی بودن جز من؛ همه کوه نورد جز من، رفیق نشدیم با هم، یعنی من با رفقای خودم که رفیق بودم از قبل، رفاقت کردم تا ته ِ سفر. بعدها اما هر باری که سوار قطار ساری یا سیمین دشت و زرین دشت و فیروزکوه شدم- که کم هم نبودند این بارها- خیلی یاد ِ اون گروه افتادم، شاید به خاطر ِ بوی ِ اون دو روز؛ بوی ِ آتیش و پرتقال ِ ذغالی و سعدی و حافظ خوندن دور ِ آتیش با آدمهای ِ به تمام غریبه.
دیشب رو می گفتم که توی جاده یاد ِ بچه ها افتاده بودم؛ به جای بوی دود و آتیش، بوی ِ گل ِ محمدی پیچیده بود توی ماشین، زیاد؛ زیاد ها. نمی رفت. بود. خیالی کرده بود منو.
بعد پنجره ی سمت من باز نمی شد، که باز کنمش و بفهمم این بوی ِ غلیظ از کجاست و چی ه.


الان نشسته م توی ِ یه خونه ی غریبه ای که آشناترین آدم زندیم اونجا روزگار میگذرونه؛ پول ندارم برم خونه ی خودمون. یعنی که دیشب با عجله از خونه ی خودمون اومدم بیرون بی کیف پول. توی ِ خونه هم هیچ پولی نیست انگار. فکر کردم شاید صندوق صدقه ی در بازی داشته باشن، رفتم و کمد جلوی ِ در رو چک کردم، نبود. یه شیشه عطر اما اونجا بود. برداشتم، بوش کردم، بوی ِ تو بود. خریت کردم ازش زدم. حالا بوی ِ تو پیچیده توی ِ دماغم! تو نیستی. من اینجا گیر افتادم با بوی ِ تو!
عطر چیز ِ غریبی ه.