شرهانی..
محمدحسین, اهل یزد بود به گمونم. تا گوشی رو تو دستم دید گرفتش و گفت بازی داره؟ گفتم نه, یعنی نمیدونم. گشت بازیشو پیدا کرد. گفت ببین داره. کمی بازی کرد. به مادر و خواهرکش گفت از این گوشیا بخرن واسه ش وقتی برگشتن خونه. هرچی مامانه اصرار کرد گوشی رو نداد بهم. گفتم عیبی نداره و من عجله ای ندارم واسه رفتن. اونا رفتن, محمدحسین موند و گوشی, کمی باهاش ور رفت, چندتا سوال پرسید که راضی هستم یا نه و چرا پس نمیدونستم که گوشیم بازی داره و یهو داد بهم گوشی و رفت.
شرهانی بودیم، هفته ی سوم ِ اسفند؛ محمدحسین پسر یکی از خادمای ِ منطقه ی شرهانی بود.
ضمناً نامفهوم(!): از اون 5 تا، وسطی تا دی ِ امسال از "شرمان" اومده بود و حالا سه ماهی هست که از شرهانی؛ دل ام شرهانی میخواد؛ درشو بستن تا عرفه؟! :(
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 2:26 توسط مه تاب
|