دندون، بحرین.
درد یعنی چیزی(درد، چیز نیست، نمیدونم چیه) که آدم رو نگه میداره؛ میگه انسان/آدم/یارو/فلانی/هوی بیا و رسیدگی کن, بیا و جم و جور کن این اتفاق رو.
یک دوره هایی از زندگی آدم هست بعد, که درد هست. هی هست. پادرد, کمردرد, دل درد, بدن درد, دندون درد, دندون درد, دندون درد.
بعدتر آدم تا وقتی نره زیر ِ دست ِ دندونپزشک با اون وسایل وحشتناکش نمیفهمه چه بلایی سرش اومده؛ اونجاست که یهو احساس می کنی چه تنهایی, چه همه ی این درد هر چقدر هم دیگرانی باشند که آخ و واخ کنند که تو چه طفلکی هستی، باز برای توست به تمام.
یک دوره هایی از زندگی آدم هست بعد, که درد هست. هی هست. پادرد, کمردرد, دل درد, بدن درد, دندون درد, دندون درد, دندون درد.
بعدتر آدم تا وقتی نره زیر ِ دست ِ دندونپزشک با اون وسایل وحشتناکش نمیفهمه چه بلایی سرش اومده؛ اونجاست که یهو احساس می کنی چه تنهایی, چه همه ی این درد هر چقدر هم دیگرانی باشند که آخ و واخ کنند که تو چه طفلکی هستی، باز برای توست به تمام.
درد نداریم. بی دردیم. وگرنه که باید مثل امروز ِ من که بی طاقت شده بودم از درد دندون و یا اشک می ریختم یا به آدمها پناه می بردم برای ِ اندکی آرامش یا به مسکن ِ قوی فکر می کردم، می بودیم همیشه و همه آن.
درد نداریم. درد نمی دونیم چی هست اصلاً از اساس.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 22:6 توسط مه تاب
|