با بهاران روزی نو می رسد و ما همچنان چشم به راه روزگاری نو ...
عطر چیز ِ غریبی ه؛
توی ـ تاریکی ِ جاده ی فیروزکوه، از کنار ِ تابلوی اوریم که گذشتیم، یاد ِ بچه های اوریم ِ آذر 88 افتادم؛ جمع ِ عجیب غریبی بودیم، همه شریفی بودن جز من؛ همه کوه نورد جز من، رفیق نشدیم با هم، یعنی من با رفقای خودم که رفیق بودم از قبل، رفاقت کردم تا ته ِ سفر. بعدها اما هر باری که سوار قطار ساری یا سیمین دشت و زرین دشت و فیروزکوه شدم- که کم هم نبودند این بارها- خیلی یاد ِ اون گروه افتادم، شاید به خاطر ِ بوی ِ اون دو روز؛ بوی ِ آتیش و پرتقال ِ ذغالی و سعدی و حافظ خوندن دور ِ آتیش با آدمهای ِ به تمام غریبه.دیشب رو می گفتم که توی جاده یاد ِ بچه ها افتاده بودم؛ به جای بوی دود و آتیش، بوی ِ گل ِ محمدی پیچیده بود توی ماشین، زیاد؛ زیاد ها. نمی رفت. بود. خیالی کرده بود منو.
بعد پنجره ی سمت من باز نمی شد، که باز کنمش و بفهمم این بوی ِ غلیظ از کجاست و چی ه.
الان نشسته م توی ِ یه خونه ی غریبه ای که آشناترین آدم زندیم اونجا روزگار میگذرونه؛ پول ندارم برم خونه ی خودمون. یعنی که دیشب با عجله از خونه ی خودمون اومدم بیرون بی کیف پول. توی ِ خونه هم هیچ پولی نیست انگار. فکر کردم شاید صندوق صدقه ی در بازی داشته باشن، رفتم و کمد جلوی ِ در رو چک کردم، نبود. یه شیشه عطر اما اونجا بود. برداشتم، بوش کردم، بوی ِ تو بود. خریت کردم ازش زدم. حالا بوی ِ تو پیچیده توی ِ دماغم! تو نیستی. من اینجا گیر افتادم با بوی ِ تو!
عطر چیز ِ غریبی ه.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 15:50 توسط مه تاب
|