خلاصه این که بهاری دیگر بی حضور تو از راه می رسد...
خودم رو بلدم، حداقل در این امر. خوب حواسم هست برای تعطیلات هیچ برنامه ی مشخصی نداشته باشم، نخوام هیچ کاری رو شروع یا تموم کنم. امسال هم هیچ برنامه ی مشخصی وجود نداشت. کلاً تسلیم امر بودم. گفتن شمال گفتم چشم، گفتن اصفهان گفتم چشم، گفتن بیشتر، چشم، کرج، چشم.بعد حالا با تلی کار ِ عقب افتاده موندم و اتاقی که از 23 اسفند فقط چند ساعتی توش اومدم لباسای سفر قبلی رو ریختم و عازم سفر بعدی شدم، لباسهایی همه کثیف.
این چند روزی که گذشت از امسال، یک چیز رو خوب ِ خوب تذکر داده شدم به دست دنیا؛ که به خاطر ِ کسی کاری نکنم. نمیشه چون، جون ِ آدم نمیکشه، یهو میبینی داری غر میزنی به بنده خدای ِ عزیزی که من نمیام فلان جا یا بریم فلان جا و فکر هم میکنی این بنده خدا نقشی داره یا چون داری به خاطر اون و همراه اون این کارو انجام میدی میشه غرغر کرد. بعد بهار که باشه و بخوای مهربون باشی و کم غرغر، یکهو میشی من که ناگهان منفجر میشه و بی دلیل پر از حس منفی میشه و بدخلق میشه.خلاصه این که تذکر داده شدم که جز برای خودش کاری نکنم، حتی مهمونی برای ِ خوشحال شدن ِ مامان بابا رو هم به خاطر خودش برم نه به خاطر خوشحالی مامان بابا؛
و بر اهل معرفت واضح ِ که همین یک تذکر، آدمی زاد رو تا آخر ِ سال، بس.
ضمناً: از یک آدمی که حداقل دوهفته توی ِ دنیایی با مختصات ِ متفاوتی زندگی کرده انتظار چه حرف و نوشته ای میره؟ دو هفته ست تلاش کردم دختر خوبی باشم، خواهر خوبی باشم، عروس ِ خوبی باشم، زن داداش خوبی باشم، خانوم ِ خوبی باشم، کاش بنده ی مقبول خدا بوده باشم حالا از پس ِ این تلاش های ِ خنده دار!
ضمناً2: کلاً دعا بفرماییم در حق ِ هم، آفتاب ِ بهار، پر از امید ه، هر وقت سرشار شدید از امید، دعا.
ضمناً3: صلوات!