بزن بزن ِ مجازی
نوشته هایی که توی ِ گودر میخونم، بسیار متفاوت با هم و بعضاً متضاد با همند. بارها شده که خواستم یک طرف ِ قضیه رو پاک کنم یا لااقل کمرنگ، بارها شده که عهد کردم با خودم که فلان نوع مطلب رو نه به اشتراک میذاری و نه دوستش می داری در ملاعام(!)؛ نشده اما.
گاهی دوستی رد شده از کنار ِ این نوشته ها و تذکری داده به من، دعوا کرده، غمگین شده یا از شادی نمیدونسته چه کنه؛ من اما آشفته به همه ی چیزهایی که میخونم نگاه میکنم و نمیدونم چی باید بگم.
مثلاً در موقعیتی که نوشته/تصویری رو به اشتراک میذارم و یک آدمی اعتراض میکنه که من چقد وقت نشناسم.
مثلاً در موقعیتی که خبر ِ یک اتفاق رو از رسانه های رسمی ِ مخالف هم و وبلاگهای ِ آدمهای مختلف میخونم و کاملاً آشفته میشم.
مثلاً در موقعیتی که اول یک خبری رو میخونم و میتونم تا ته اشو حدس بزنم بس که همه چی روئه.
مثلاً در موقعیتی که یک آدمهاییی گییییر داده اند به بحرین و لاغیر، بعد همزمان یک عده ای گییییر داده اند به سوریه و لا غیر.
مثلاً در یک موقعیتی که یک عده ای از امام مینویسن و آخ و وای و وا اماما و عده ای از پدر و دختر،سحابی.
مثلاً در موقعیتی که آدمها فکر میکنند طرف ِ مقابلشان باید فحش بخورد که دل داغدیده شان خنک شود.
مثلاً در موقعیتی که آدمها فکر میکنند هر نوشته ای که به اشتراک گذاشتی، برایت وحی منزل است و تو خیلی جدی و رسمی نشسته ای پشت یک میز کاری و گزینه ی به اشتراک گذاشتن رو زدی و کلی هم حال کرده ای.
مثلاً در موقعیتی که آدمهای دنیای واقعی به آدم اخم می کنند صرفاً بابت ِ نوشته ها و بعد هیچ حرف دیگری هم با تو ندارند.
مثلاً در موقعیتی که آدمها فکر میکنند تو اگر از فلان اتفاق ننوشتی یعنی که تو اصلاً اهمیتی به آن اتفاق نداده ای و تو یک دگم ِ مذهبی ِ در هپروت تاریخ هستی.
مثلاً در موقعیتی که اگر از همان آدمها بپرسی که مگر شما از همه ی دغدغه هایتان می نویسید به نظرشان تو ابلهی بیش نیستی.
مثلاً در موقعیتی که گودر و وبلاگ و فلان و بهمان، جای ِ حرف های ِ واقعی ِ هرچند تلخ رو گرفته و آدمها به جایِ این که با تو دوست یا دشمن باشند با چاهار خطی که از تو میخوانند دوست یا دشمنند.
در همه ی مثلاً های ِ بالا و کلی مثلاً ِ دیگه، من، مه تاب، به جد و از سر ِ صدق، نمیدونم چه کنم.
بعد هی آدمها حمله میکنند. هی ناراحتند، هی ناراحت تر میشن، غمگین تر، دل شکسته تر.
ضمناً: اون چیزی نیست که میخواستم بنویسم، اما تمرکز برای ِ نوشتنش ندارم تو این شلوغی دخترخاله پسرخاله ها توی ِ خونه و شلوغی یک ذهن ِ پیش از امتحانات. از طرفی هم باید مینوشتم تا بتونم برم به زندگیم رسیدگی کنم.