چند روزی ه که به واسطه ی کارهای بسیاری که باید انجام بدم و وقت کمی که دارم تا پایان مهلت همه ی این کارها و گره خوردنشون با کارای خانه و خانواده، روزهای پربرکتی دارم.
یعنی از لحاظ ساعتی، همون مقدار زمان بیرون از خونه ام که پیشتر بودم؛ اما حالا بیشتر میدوئم و فشرده تر روزگذرانی می کنم. شبها که میرسم خونه، بعد از ساعت ده چشم هام تعطیل میشن، بدنم بی حس میشه و به خواب فرو میره.
زود میخوابم و فردا صبح دوباره شروع میشه.
طی این سه چهار روز دو تا نکته بوده که کلا منو له کرده؛ اول اینکه حالا که انقدر کارها بیشتره(قریب به دوبرابر روزهای معمولی) چقدر من با انرژی تر و شاداب و خوشحال ترم و دوم اینکه چه روزهای رقیقی دارم من کلاً؛‌که حالا با دو برابر فعالیت هنوز خوبم و حتی بهترم.

دلم برای مهتاب ترم یک و دوی دانشگاه تنگ شده این روزهایی که شدم همون مهتابی که مدام در حال دوئیدنه...