هربار فکر میکنم دفه ی بعدی که این اتفاق بیفته، من ناراحت نخواهم شد؛
هر بار ِ جدیدی اما، کلی غصه ی دنیا میریزه تو دلم که میفهمم دوستان و آشنایان و رفقا، یک جایی جمع شدن و یک کاری کردن و من میتونستم باشم/دوست داشتم باشم اما به من نگفتن.
این حذف شدنی که دلیلش رو پیدا نمیکنم، که هرچی به خودم نگاه میکنم نمیفهمم دقیقاً و تحقیقاً  از کجای ِ سکنات و وجنات من بر دوستان عیان شده که من نباشم، نمی فهمم...


حالا غرض این که، بعدترش از غصه ی خودم، غصه م می گیره؛ از این همه حجم ِ دل بستگیم به چیزهایی که نمی مونن باهام، برای ِ من نیستن و من برای ِ اونا نیستم.