که هر کی که کربلا میره از حرم رضا میره!
ظهر سه شنبه نشسته بودم توی مسجد دانشگاه و فکر می کردم که لابد جور نمیشه، لابد نمی طلبن. بعد ساعت هشت شب که مهدی زنگ زد که بیا به جای اصفهان بريم مشهد و همین الان یه بنده خدایی زنگ زده و گفته بپريد بیاید قم و ساعت 12 بريد مشهد و بعدتر ساعت 12 شب که توی ایستگاه محمدیه ی قم منتظر قطار مشهد بودیم و تا حالا که یک دو روزی هست که مشهدیم، مدام با خودم به یکی از صفای آخر ِ نماز جماعت سه شنبه ی مسجد دانشگاه فکر می کنم و به حرفایی که با خودم میزدم...
حالا آشوب ِ دلم هزار برابر شده، اما خوب فهمیدم که هستند مهربان مردانی که همه جا حواسشون هست به ما و حتی ذکر ِ به ظاهر کوچیک ِ ما بین دو نماز.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:2 توسط مه تاب
|