زنی با آرزوهای رنگارنگ
پارسال این روزهای اول پاییز حال خوشی داشتم که هیچ فکر نکنید ربط خیلی زیادی داشت به این که تازه یک هفته ای می شد که جواب بعله داده بودم و حسابی خوش و خرم بودم، نه. البته این بود، اما دل ام از بیخ جای دیگه ای گره خورده بود، از شهریور تا روز آخر مهر که راه افتادیم به سمت مرز، خوشی خنک و عجیبی داشت زندگی ام. شوق دوباره دیدن نجف و کربلا و کاظمین، شوق زیارت اول سامرا.
این روزها همه ش چشم به راه یک دعوت ناگهانی ام.
ضمناً: از خونه ی جدید و در سمت زن خانه و خانواده سلام می کنم! :)
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:44 توسط مه تاب
|