مامان بابا و سارا رفته ن شمال؛ پریشب کلی به من و مهدی هم اصرار کردن که با هم بریم، ما اما جمعه کلی مهمون داشتیم و سوای اون، انقدر خسته ی دوندگی های هفته بودم که حتی رمق سفر هم نداشتیم.

صبح که اومدن کلیدشونو بدن برن، تک تک لا به لای حرفاشون گفتن که جامون خالی خواهد بود و من هی لبخند زدم.
ظهر زنگ زدم، کلاردشت بودن و نم نم بارون و جای ما خالی.
آخر شبی با مهدی رفتیم خونه شون برا فردا ظرف و ظروف برداریم، چراغو که روشن کردم، غم نشست تو دلم، جاشون خیلی خالی بود. هم توی خونهٰ، هم پیش ما.

لابد خیلی لوس بی مزه م که واحد بغلی شون زندگی میکنم و هی دلتنگم، اما حقیقتاً نمی تونم تصور کنم کمی کمتر دلتنگشون بودن رو.
گاهی بغض از سر دلتنگی خفه م میکنه.