هنوز هفت و نیم نشده بود که رسیدیم؛ یه پیرزن و دو تا پیرمرد قبل ما اومده بودن وایساده بودن یه کناري از حیاط مسجد منتظر بودن هشت بشه که رای بدن؛ هرچقدر هم بچه ها اصرار کردن که خانوم پیرزن بشینه رو صندلی تا 8، قبول نکرد. هی این پا و اون پا کرد تا 8 شد؛ اولین رای ِ صندوق رو با سلام و صلوات داد و با خوش حالی ای به اندازه ی روزهای ِ عید رفت.