جنبش واژه ی زیست
پشت کاجستان برف
برف یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت .
باد آواز مسافر وکمی میل به خواب .
شاخ پیچک و رسیدن وحیاط.
من و دلتنگ و این شیشه ی خیس.
می نویسم و فضا.
می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید
کودک پس فردا.
کفتر آن هفته .
یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است .
و هنوز آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند .
قطره ها در جریان
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
پ.ن: پنجم ابتدایی که بودم صدای پای آب رو تا یه جاهاییش حفظ بودم . شعر رو با صدای خسرو شکیبایی حفظ می کردم. امروز هر چی جون کندم نمی تونستم شعر رو کامل از حفظ بخونم .اینم از خواص بزرگ شدن ه مثلا!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از مدرسه که می آم می شینم پای تلفن .
: الو سلام میشه ببینین اسم من تو لیست ثبت نامی ها هست یا نه؟
: زنگ بزن به این شماره.......
زنگ می زنم به اون شماره!
: الو !سلام اون شماره! ببخشید اسم من تو لیست شما هست؟
: نه ! اصلا کی گفته اسم تو باید اینجا باشه؟ : اون شماره اولی گفته! : چند دیقه وایسا!
{بعد هف هش دیقه} : نه ! نیستی! من نگران شدم! خودم پیگیری می کنم تا ده دیقه
دیگه بت زنگ می زنم! بعد چند دیقه زنگ میزنه: مهتاب خانوم اسمت اینجا نیس!زنگ بزن به همون
جای اولی! به همون جای اولی زنگ می زنم و خانوم ه می گه :خانومم خودم تا یه ربع دیگه بت زنگ
می زنم! نگرانی که نداره! پای تلفن خوابم برده. یهو از خواب می پرم . ده دیقه تا افطار مونده!
دوباره به همون جای اولی زنگ می زنم : ببخشید شما قرار بود تا دو ساعت پیش به من خبر
بدین که........! خانم الان سایت مشغوله! نه نه! وایسین! .....حالا چرا اینقده عصبانین شما خانم؟؟؟
: نه آقا عصبانی نیستم ! چی شد؟ : خانوم همیشه از این چیزا پیش می آد .الان که دم افطاره!
بیست دیقه دیگه زنگ می زنم بهتون! : ممنون! : خانم قطع نکنین یه چند لحظه. با این خانوم
حرف بزن ببین مشکلت حل می شه! : سلام خانم حلال مشکل {و شرح همه ی مشکل برای
خانم حلال!} : حالا چرا داری گریه می کنی خانوووووووووم ؟ {من ؟ گریه؟ یعنی صدام اینقده مرگ ه؟}
: خوب خانوم حالا چی کار کنم من؟ : تا ده دیقه دیگه بت زنگ می زنیم!
{ده دیقه بعد} : سلام .شقایق خانوم؟ : ها؟ شقایق؟ منظورتون مهتاب ه دیگه؟
: خانم ما با اسم شقایق شما رو سرچ کردیم تا حالا! : و من فکم اومده پایین که اگه با شقایق
سرچ کردین چرا از ساعت دو همه ی کارمندای اونجا به من گفتن مهتاب خانوم؟؟؟!!
آخرش این می شه که حالا که شقایق نیستی و مهتابی فردا زنگ بزن پیگیری کن!
جالب ه که یه موسسه ی عظیم و کبیر و این و این و این هنوز سرچش دستی ه!
هنوز کار منداش تو کار پاسکاری کردنن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این آخر بدشانسی که چهارشنبه روزی که اصلا حال نداری یهو همه ی بچه ها تصمیم بگیرن برن راهنمایی واسه افطاری اونم با اتوبوسی که تو هر روز می ری خونه!۱۵۰ تا بچه تو صف اتوبوس! و تو هر چی داد می زنی که من با اینا نیستم! من دارم می رم خونه مون کسی باور نمی کنه! همه یه طوری نیگات می کنن و ....یا فش یا آخی و بیچاره ها و اینا! یعنی بچه مدرسه ای بودن اینقده دردناک که واسه ما دل می سوزونن؟؟؟!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راهنمایی که بودم اصولا هیچ وقت درس نمی خوندم اما نمی دونم چرا همه فک می کردن بچه درس خونم! یادم ه که وقتی معلما شروع می کردن از روی لیست خوندن و درس پرسیدن مدام این آیه رو می خوندم که "صم بکم عمی فهم لا یرجعون" یکی از دوستام می گفت اگه اینو بخونیم معلم ه کر و کور و گنگ و اینا میشه و اسم مارو نمی بینه! جالب این ه که همه ی کلاس این آیه رو می خوندن! و من فکری ام که چطور این معلم ه بیچاره سالم از کلاس بیرون می رفت!
اینم قشنگ یادم ه که یه معلم دینی داشتیم که فهمیده بود من پشیزی وقت صرف درس خوندن نمی کنم! واسه همین هر جلسه کلمه به کلمه ی کتاب دینی رو اولین نفر از من می پرسید!
خوب ایامی بود! الانم خوب ایامی ه! اما فک کنم اون موقع خوب تر ایامی می بود!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز مبصر بودنم بعد سال ها باز احیا شد! وقتی مبصر شدم یاد اول ابتدایی افتادم .مبصرمون یه کلاس پنجمی بود که کلی منو دوس می داشت(من موندم که چه بدسلیقه ای بوده اون! من یه بچه ی کثیف شیطون بدون دوتادندون جلوی رودار بودم آخه!)و منم تحت تاثیر محبتای اون مبصره همیشه اسمم تو لیست عالی ترین ها (با کلی تا ستاره!) بود فقط و فقط به امید اون جایزه ای که واسه تاپ ترین بچه گذاشته بود! بعد چند هفته مبصرمون عوض شد! اون جایزه رو قبل از رفتنش به مبصر بعدی داد و مبصر بعدی از شانس من بدسلیقه نبود که منو انتخاب کنه واسه اون جایزه! اون جایزه رو به یکی دیگه دادن و من تو تمام این مدت ناراحتم که چرا واسه یه جایزه سرجام می نشستم و رودار بازی در نمی اوردم؟؟!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلی تا چیز مونده که بنویسم اما این دیابلاگ ه دیگه خیلی طویل می شه!
پس بماند شاید تا وقتی دیگر!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا از قبل افطار فمیدین من بی ادبم؟ یعنی قیافه م اینقد بی ادب ه؟
دیابلاگ دو تا قبلی به علت فونت بد و اینا برداشته شد! علاقه مندان چرت و پرت خوندن نگران
نباشن که به محض تصحیح فونت و... مطلب دوباره گزاریده می شود!
امسال اولین سالی ه که از همه ی معلمام بدم می آد!
بدجوری باد می آد! از مردن تو طوفان و باد خیلی می ترسم ! اعوذ بالله.........
بدرود!