یکی منو در مورد این لینک پایین توجیه کنه! صبوری مگه پارسال اردی بهشت با ما یزد نبود؟

خارجه ؟تگزاس؟ یا دروغ آیا؟

                                                    پونه صبوری 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا عیدفطر سه شنبه باشه که ما چهارشنبه نریم . که پنج شنبه خودش تعطیل ه . که بشه ۴ روووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز! بدون معلما!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلی عکس تو پرشن گیگ آپ لود کرده بودم پس وردم یادم رفته!

کسی هست که منو دوباره دعوت کنه؟

یا یه جایی واسه آپلود عکس و آهنگ و ... معرفی کنه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو سجده ی آخر نماز که طولانی ه چی می گن؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن روزها.....

وقتی که بچه بودیم .

غم بود.

اما

کم بود!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قراره تا آخر هفته ی بعد آهنگ سرود ملی رو انتخاب کنیم .کسی هست که آهنگ باحال پیشنهاد بده؟

من "خوشه های گندم" رو دوس دارم اما کاستشو گم کردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چرا بعضیا این قده به همه چیز علاقه مندند آیا؟

امروز هادیان به" ۴/۳ ب " ( اون وریا!) گفت همه بیاین شریف که دور هم باشیم! به ما چیزی نگفت ! فک کنم مطمئن بود ما شریفیم ! (شریفیم اما شریفی نیسیم ها!) و انسان های شریف روحشونو به علم نمی فروشن (این تیکه رو واسه خوشحالی ه ۴/۳ الفیا اومدم ها!)

 

دارم پولا رو واسه علوی می شمارم. خانم دقیقا هفتاد و پنج و پونصده. علوی سرشو بالا میاره

و دسشو میزاره رو صورتم . بعدش می گه نااااااااازی!

من دارم من باب دلیل کار علوی فک می کنم که یه دوم ه می پره تو دفتر :خانم یزدانی

هوافضا چه رتبه ای می خواد؟ یزدانی داره توضیح می ده...

وقتی می خوام برم بیرون از یزدانی می پرسم : طراحی صنعتی چه رتبه ای می خواد؟

شروع می کنه به توضیح دادن که این رشته نیمه متمرکز ه و اول حدودا ۱۵۰ تا می گیرن و...

آخرش که دارم می رم بیرون می پرسه: مگه می خوای کنکور هنر بدی؟

من: من؟ تغییر رشته؟ نه بابا!

یزدانی: مهتاب خانوووووووم طراحی صنعتی رو فقط با کنکور هنر می تونی بری.

مخم سوت می کشه! مطمئنین ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سیر در هپروت یک ۳۰۴ الفی!

تازه الان دلیل اون نااااازی گفتن علوی رو فمیدم! (اون به عمق گیجی من پی برده بود!)

پ.ن: چرا همه ی المپیادیا باید برق بخونن اونم از نوع شریفش؟

یعنی مملکت ما اینقده مامان برقی و بابابرقی می خواد و من بی خبرم؟!

پ.ن: یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.

آنه تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت ،وقتی که روشنی چشم هایت در پشت پرده های نقره ای نهفته بود!

معلم شیمی نداریم! کلی خوب ه و کاش همیشه این طوری باشه.

هوا خیلی خیلی خیلی باحال ه!

ممممممممممممم.کامپیوترم ویروسی ه! با روش های موجود در بازار هیچ تغییری درش حاصل نشده و هم چنان ویروسی ه!

امروز تا فاطمی پیاده اومدیم.

دیروز دو تا پسر تو اتوبوس تخمه می خوردن .امروز چند تا پسر داشتن نوشابه می خوردن (منظورم پسرای دبستانی نیست بلکه پسرای عظیم الجثه ی دبیرستانی ه!)

هادیان المپیادی بوده؟ نه بابا! بش نمی آد که...... پس واسه همین ه که اصلاح این طوری دوسش داره و ...

عفاف گفته اگه تعداد پروژه ها اینقده کم باشه کارگاه بی کارگاه! هر چی فک می کنم حس پروژه ام نمی آد امسال! مگه زوره؟ یه کارگاه باحال بدون علم!

 

خلیل پور می گه که سه سال پیش یه ۳۰۴ ای بوده که یه ردیفش" ۳۰۴ الف "بوده و یه ردیف" ۳۰۴ ب " و یه ردیف ۳۰۴ متوسط ! به ردیف ما اشاره می کنه میگه الفی ها این جا بودن! اون گروهی که شر بودن! شیطون بودن! درس خون نبودن! و ما از این همه تشابه بین خودمون و ۳۰۴ الف در کفیم!

ردیف ما به ۳۰۴ الف تبدیل می شه!

برای شروع کار گروه الف به جای گوش دادن به طرز کار ماشین های گرمایی با سنا به روش های خودکشی فک می کنیم .سنا نقاشیاشو میکشه و توضیحا رو می نویسه ! زنگ تفریح روشا رو واسه بچه ها توضیح می دیم. تقریبا حال همه به هم می خوره. من و سنا از این همه خشونتمون محظوظیم! تا زنگ آخر مدام به روشا اضافه می شه! و روش ها پیچیده تر می شه! روش برگزیده ی من و سنا: با ناخن گیر مچ دستتو می بری و سر رگ رو باز می کنی . با دو تا انگشتت گوشتای روی رگ رو کنار می زنی و با انگشت سوم شروع می کنی به بیرون کشیدن رگ! این کارو تا جایی ادامه می دی که زبونت از تو گلوت راه بیفته و از تو دستت بیاد بیرون! اون وقت تو مردی!

روش قشنگ: با قاشق چشمتو از جاش در میاری . برای بریدن رگای پشت چشم از یه چاقو که به هیچ وجه تیز نیست استفاده می کنی(ترجیحا چاقوی اره ای!) شروع به بریدن رگها می کنی و از صدای خرخرش لذت می بری! تو این روش ممکن ه نمیری اما لذتش وافره!

 

ما تصمیم می گیریم تو ۳۶۰ گروپ ۳۰۴ الف رو احیا کنیم!

 

 

هادیان امتحان گرفت و همه تو کفن که چرا؟ 

وسط امتحان حس می کنم خیلی بیخوده که بازم بشینم! مشاور محترم طی یک  سخنرانی ما رو قانع می کنه که تقلب  اخه و جیزه و ....!

منم به عنوان مبصر مجبورم از تقلب صرف نظر کنم و  همون دو تا سوال بسمه که جواب دادم!

 

الهه وقتی بچه بوده فک می کرده لولو واقعیت داره!

نسرین وقتی بچه بوده مدام فک می کرده گازوئیل چه کاربردی داره!

فک کنم وقتی بچه بودم اصلا فک نمی کردم!

 

 

 

هستم اگر می روم .

گر بروم نیستم.

 

خورشید:سوراخ آسمون

 

..........

حسش نیومد بقیه شو بنویسم.اینا دیوار نوشته ن(جمله ی قبل خبری بود!)

جدیدا با نقطه {.}خیلی حال می کنم!

مامانم زنگ زد که مهتاب پاشو از ور دل نت عدسا رو پاک کن واسه آش فردا.

پس بدرود!

 

 

 

 

جنبش واژه ی زیست

پشت کاجستان  برف

برف   یک دسته کلاغ

 

جاده یعنی غربت .

باد   آواز  مسافر    وکمی میل به خواب .

شاخ پیچک و رسیدن وحیاط.

 

من   و دلتنگ   و این شیشه ی خیس.

می نویسم      و فضا.

می نویسم     و دو دیوار   و چندین گنجشک.

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند.

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید

کودک پس فردا.

کفتر آن هفته .

 

یک نفر دیشب مرد

و هنوز    نان گندم خوب است .

و هنوز    آب می ریزد پایین    اسب ها می نوشند .

 

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

 

پ.ن: پنجم ابتدایی که بودم صدای پای آب رو تا یه جاهاییش حفظ بودم . شعر رو با صدای خسرو شکیبایی حفظ می کردم. امروز هر چی جون کندم نمی تونستم شعر رو کامل از حفظ بخونم .اینم از خواص بزرگ شدن ه مثلا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از مدرسه که می آم می شینم پای تلفن .

: الو سلام میشه ببینین اسم من تو لیست ثبت نامی ها هست یا نه؟

: زنگ بزن به این شماره.......

زنگ می زنم به اون شماره!

: الو !سلام اون شماره! ببخشید اسم من تو لیست شما هست؟

: نه ! اصلا کی گفته اسم تو باید اینجا باشه؟   : اون شماره اولی گفته!    : چند دیقه وایسا!

{بعد هف هش دیقه} : نه ! نیستی! من نگران شدم! خودم پیگیری می کنم تا ده دیقه

دیگه بت زنگ می زنم! بعد چند دیقه زنگ میزنه: مهتاب خانوم اسمت اینجا نیس!زنگ بزن به همون

جای اولی! به همون جای اولی زنگ می زنم و خانوم ه می گه :خانومم خودم تا یه ربع دیگه بت زنگ

می زنم! نگرانی که نداره!     پای تلفن خوابم برده. یهو از خواب می پرم . ده دیقه تا افطار مونده!

دوباره به همون جای اولی زنگ می زنم : ببخشید شما قرار بود تا دو ساعت پیش به من خبر

 بدین که........!    خانم الان سایت مشغوله! نه نه! وایسین! .....حالا چرا اینقده عصبانین شما خانم؟؟؟

: نه آقا عصبانی نیستم ! چی شد؟   : خانوم همیشه از این چیزا پیش می آد .الان که دم افطاره!

 بیست دیقه دیگه زنگ می زنم بهتون!     : ممنون!    : خانم قطع نکنین یه چند لحظه. با این خانوم

حرف بزن ببین مشکلت حل می شه!       : سلام خانم حلال مشکل {و شرح همه ی مشکل برای

 خانم حلال!}     : حالا چرا داری گریه می کنی خانوووووووووم ؟ {من ؟ گریه؟ یعنی صدام اینقده مرگ ه؟}

: خوب خانوم حالا چی کار کنم من؟    : تا ده دیقه دیگه بت زنگ می زنیم!

{ده دیقه بعد}     : سلام .شقایق خانوم؟     : ها؟ شقایق؟ منظورتون مهتاب ه دیگه؟   

 : خانم ما با اسم شقایق شما رو سرچ کردیم تا حالا!   : و من فکم اومده پایین که اگه با شقایق

سرچ کردین چرا از ساعت دو همه ی کارمندای اونجا به من گفتن مهتاب خانوم؟؟؟!!

آخرش این می شه که حالا که شقایق نیستی و مهتابی فردا زنگ بزن پیگیری کن!

جالب ه که یه موسسه ی عظیم و کبیر و این و این و این هنوز سرچش دستی ه!

هنوز کار منداش تو کار پاسکاری کردنن!

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این آخر بدشانسی که چهارشنبه روزی که اصلا حال نداری یهو همه ی بچه ها تصمیم بگیرن برن راهنمایی واسه افطاری اونم با اتوبوسی که تو هر روز می ری خونه!۱۵۰ تا بچه تو صف اتوبوس! و تو هر چی داد می زنی که من با اینا نیستم! من دارم می رم خونه مون کسی باور نمی کنه! همه یه طوری نیگات می کنن و ....یا فش یا آخی و بیچاره ها و اینا! یعنی بچه مدرسه ای بودن اینقده دردناک که واسه ما دل می سوزونن؟؟؟!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راهنمایی که بودم اصولا هیچ وقت درس نمی خوندم اما نمی دونم چرا همه فک می کردن بچه درس خونم! یادم ه که وقتی معلما شروع می کردن از روی لیست خوندن و درس پرسیدن مدام این آیه رو می خوندم که "صم بکم عمی فهم لا یرجعون" یکی از دوستام می گفت اگه اینو بخونیم معلم ه کر و کور و گنگ و اینا میشه و اسم مارو نمی بینه! جالب این ه که همه ی کلاس این آیه رو می خوندن! و من فکری ام که چطور این معلم ه بیچاره سالم از کلاس بیرون می رفت!

اینم قشنگ یادم ه که یه معلم دینی داشتیم که فهمیده بود من پشیزی وقت صرف درس خوندن نمی کنم! واسه همین هر جلسه کلمه به کلمه ی کتاب دینی رو اولین نفر از من می پرسید!

خوب ایامی بود! الانم خوب ایامی ه! اما فک کنم اون موقع خوب تر ایامی می بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 امروز مبصر بودنم بعد سال ها باز احیا شد! وقتی مبصر شدم یاد اول ابتدایی افتادم .مبصرمون یه کلاس پنجمی بود که کلی منو دوس می داشت(من موندم که چه بدسلیقه ای بوده اون! من یه بچه ی کثیف شیطون بدون دوتادندون جلوی رودار بودم آخه!)و منم تحت تاثیر محبتای اون مبصره همیشه اسمم تو لیست عالی ترین ها (با کلی تا ستاره!) بود فقط و فقط  به امید اون جایزه ای که واسه تاپ ترین بچه گذاشته بود! بعد چند هفته مبصرمون عوض شد! اون جایزه رو قبل از رفتنش به مبصر بعدی داد و مبصر بعدی از شانس من بدسلیقه نبود که منو انتخاب کنه واسه اون جایزه! اون جایزه رو به یکی دیگه دادن و من تو تمام این مدت ناراحتم که چرا واسه یه جایزه سرجام می نشستم و رودار بازی در نمی اوردم؟؟!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلی تا چیز مونده که بنویسم اما این دیابلاگ ه دیگه خیلی طویل می شه!

 پس بماند شاید تا وقتی دیگر!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واقعا از قبل افطار فمیدین من بی ادبم؟ یعنی قیافه م اینقد بی ادب ه؟

دیابلاگ دو تا قبلی به علت فونت بد و اینا برداشته شد! علاقه مندان چرت و پرت خوندن نگران

نباشن که به محض تصحیح فونت و... مطلب دوباره گزاریده می شود!

امسال اولین سالی ه که از همه ی معلمام بدم می آد!

بدجوری باد می آد! از مردن تو طوفان و باد خیلی می ترسم ! اعوذ بالله.........

بدرود!

 

به یاد سال ها و سال های دور که سهراب به دنیا آمد!

درود!

تولد سهراب سپهری۱ تک شاعری که خیلی باهاش حال می کنم ه!

شعری نمی زارم  تا خودتون تلاش کنید و شعری ازش بخونید این روزها!

یادتون باشه که برای تولدم کتابای سهراب رو(منظورم مجموعه ی کامل و نفیسش ها!)

 تهیه و تدارک ببینید!

موبایلم وصل شد ! و مامانم به طور جدی تهدیدم کرده که فقط و فقط ماهی پنج تومنمی ده!

فونت پست قبل افتضاح شد! شرمنده!

دوستی می گفت : من فقط وبلاگتو گوش می دم!

ما هیچ     ما نگاه 

بدرود

I have very prrety friend   let's get together and play sometime!  we are the happiest friends!

شنبه :           حسابان   فیزیک    ورزش   حسابان

یک شنبه:       هندسه    ادبیات   کامپیوتر    تاریخ 

دوشنبه:         ادبیات       جبر      شیمی     عربی  

سه شنبه :    زبان         فیزیک    حل مسئله  فیزیک

چهارشنبه:     حسابان   شیمی      آزمون      دینی

<برنامه ی درسی کلاس ۴/۳ .نوشتم تا بعدها بهش بخندم!>

مدرسه کلی مفتخره امسال ! به معلماش ! به برنامه ریزیش! فک می کنن حالا که برنامه ی ترم اول

رو از الان دادن دیگه آره و اینا! مدرسه به کادرش می نازه ! به معلمای بعضا بی سوادش ! به

رتبه های گند کنکوری هاش! به بهزادی! به خلیل پور!  فقط ماییم که مایه ی مفتخر نشدن مدرسه ایم!

و مدرسه در بی شعوری غلط می زنه و واسه من سوال ه که اگه ما نباشیم

آیا مدرسه ای می ماند به جا ؟

مدرسه کادری داره که دارن ما رو واسه اعتراض نکردن واسه تو سری خوردن آماده می کنن بدفرم !

خانم ع و ن (این طوری نوشتم که روزه م باطل نشه ها!) انقدر حاضرجوابن و جوابای مسخره تو

آستینشون دارن که من یکی ترجیح می دم دیگه به هیچ چی اعتراض نکنم !

مدرسه ی ما به کادرش می نازه و به برنامه ش! مدرسه ی ما تو همه ی جلسات دبیران بهشون

 تاکید می کنه که به سومیا رو ندن! که ما گستاخیم! ...یم! ...یم! اما هیچ وقت واسه ما جلسه

 نمی زاره که معلماتون این جورین و شما لطفا این جوری باشین!

و ما همچنان به خودمون مفتخریم! هر روز می ریم و برای عوض کردن بهزادی اعتراض می کنیم!

دیگه کسی جرئت نمی کنه تجمع کنه دو  زنگ سر کلاس نره تا آزمون جامع برگزار نشه!

دیگه کسی شعار نمی ده کر شوم کور شوم لال شوم لیک محال است اگر خر شوم!

ما بچه های خوبی شدیم!

به طور افتضاحی خوب شدیم!

لبخند بزن فردا روز بدتری است!

سلام

مدرسه خیلی تهوع شده ! معلما ...درسا..کتابا...حرفا...سینما نرفتن ها...

این چند روز همه ش لبخند می زنم چون حس می کنم فردا روز بدتری ه!

اما خنده ها ..مسخره کردن معلما...کپی کردن جزوه....فرم های کارگاه...این که تو فرمت بنویسی فقط مایلی در کارهای تبلیغاتی و تزیینات شرکت کنی...!! گریه های آخر سال..افطاری مدرسه ..(دی جی جون افطاری یک شنبه ست اگه تونستی بیا!)..بی نظمیای مدرسه..کلاسای هادیان ..نیوشا..بهزادی ..محسنی پور...فرضیانی..خلیل پور..و...مطمئنا تکرار نمی شه!

من هستم ...با درس نخوندنام! با مشق ننوشتنام! با خنده هام! با مسخره کردنام! با دوستام!