از ۸/۱۸ تا امروز !
پنج شنبه: ساعت ۷:۳۰ آزمون جامع / اولین روزی که با پلیور اسمارتیز و شال جونم مدرسه می رم / هوا بس ناجوانمردانه سرد است !ساعت ۱۰ وسط حیاط ولو شدم تو آفتاب و منتظرم در راه رضای خدا و ایضا بنده ی خدا که من باشم یکی از بچه ها بیرو ن بیاد اما همه (تاکید می کنم همه!) دقیقا تا 10:58 سر جلسه می مونن و بعد از بیرون اومدن اعلام می کنن که چقدر وقت کم بود !
بعد آزمون زرزرای من برای پروژه و رفتن پریا به کلاس هاشمی و نبود محد به دلیل بودن تو کلاس المپیاد و رفتن سنا با سرویس . به عبارتی منم و سما و مریم! سما می خواد بره انقلاب . مریم غر می زنه که نهار نخورده و کارای کلاس زبانو انجام نداده . من , خودم و مریم رو آماده ی چتربازی می کنم . با ماشین بابای سما تا انقلاب می ریم و سما اذعان می داره که تا حالا انقلاب نیومده . وبعدش جهاد دانشگاهی و پفک و کلاس زبان . خمیازه .باز خمیازه .هی خمیازه ! یکی از بچه ها (خانما ) می پرسه : خوا بوندن به انگلیسی چی می شه ؟ من که دارم خمیازه می کشم تو مخم می آد این که واضح ه! اسلیپوندن ! (شوخی نکردما ! واقعا به نظرم اسلیپوندن کاملا درست و منطقی می اومد تو اون لحظه!)
بعد کلاس باز چتر شدن رو ماشین بابای مریم . خونه . نت . کتاب . خواب . نت . آهنگ . خواب .
جمعه : ساعت 7:30 با آهنگای سرود ملی ها راه می افتم سمت ادب (مدرسه ی ادب!) برای آزمون . سر آزمون خواب و خمیازه و سرما...خمیازه ..سرما ..خمیازه .. سرما / چتر شدن رو ماشین بابای مریم / خونه . نت . تا ساعت 7 خواب .3 ساعت فیزیک و نفهمیدن کلی تا مسئله / حموم .خواب (امروز تولد مهری و یاشار بود!)
شنبه : متنبه شدن ما و تصمیم برای درس خوندن گروهی / سه ساعت درس / حموم
یک شنبه : علافی سر کلاس فرضیان / اومدن علیی (همون لحظه ای که شروع کرد به حرف زدن ماسیدم !این ؟ استاد راهنما؟ ما؟....) / اما علیی (مهندس علیی !) انتخاب ه عفاف ه!کلاس با علیی و بسته شدن در و ترس علیی از بودن تو ی کلاس با ما!/ غایب بودن سما و پریا/ اولین روزی که تو سال تحصیلی جدید قضا(غذا؟ باور کنین من بی سوات نیستم ! بی حواسم!) برد م. (قورمه سبزی)
دوشنبه : ایده ی هوشمندانه ی من واسه برنامه ریزی وسط تو ضیحای من سما آهنگ سرود ملی رو می شنوه و همه یه نفس تا حیاط می دوییم و تو حلقه غرق می شیم .....
بعد مدرسه : رفتن به انتشارات هاشمی برای خریدن کتاب {مریم به دلیل بد بودن حال و احوال ما راپیش از این کار ترک نمود و به خانه رفت (من این روزها حتی افسرده هم نمی شم فقط بیش تر گریه می کنم یعنی تلاش می کنم به جای درگیری فلسفی چند روزه نیم ساعت گریه کنم !)}
گم شدن تو کتاب . از اول با لیلا شروع می کنیم . من اینو خوندم ! تو چی ؟ می گن این یکی باحال ه .... اینو ! این یکی رو واسه م بیار! غرق شدن (کسایی که کتاب نمی خونن می تونن زندگی کنن ؟)
...............................
اولین پستی که قبلش رو کاغذی مکتوبش کرده بودم که اون کاغذ به مدد فضولی سنا و محد گم شده ...
من این نوشته مو دوس داشتم ... سنا و محد الهیییییییییییی صد ساله شین نه ۱۲۰ ساله شین و باقی ماجرا..