یه روزایی هست که آدم تو دلش می گه (شایدم بلند می گه)کاش می شد ماهم مثه خرسا خواب زمستونی داشتیم ! یا مثه کرم ابریشم پیله ای...برای کمی استراحت(فقط پشیزی!) و دوباره زندگی کردن...دوباره شاد و سرخوش شدن ...

امروز از اون روزا نبود:)

دیروز آهنگ سرود ملی انتخاب شد.من زیادتر با یه آهنگ دیگه حال می کردم اما یکی دیگه انتخاب شد!

اما هر چی هست آهنگ سرود ملی مونه و من یکی الان کلی شادم!

امروز که رفتم به علوی بگم امتحان عربی رو لغو کنه می خواست پاچه مو بجوه(بخونید:به جو ا)....لیلا هی بت می گم باهام بیا...:((

و این که امروز که از مدرسه برمی گشتم اعصابم *** بود چون اون یاروه گفت که گوشیم ۵شنبه آماده می شه! ان شا الله! (با اون ریخت و قیافه گفتن ان شا الله رو اصلا ازش متوقع نبودم!)و مریم جفت پا روی مخم بود از صبح اما وقتی رسیدم سرکوچه و دیدم بساط جوشکاری ساختمون ه روبرو به راهه با صدای بلند شروع کردم به آواز خوندن و ورجه وورجه و اعصابم از اون حالت کوفتی اومد بیرون. بماند که بعدش نیم ساعت پشت در موندم که طبق معمول سارا خوابش برده بود و منم بی کلید بودم...

 مسلما و قطعا و به وضوح اگه آدم بتونه سر کلاس یه معلم مزخرف حتی یکی از گوشاشو از اون جو مزخرف کلاس بیرون بیاره عالی ه! (کنایه از: سنتور گوش دادن سر کلاس فیزیک...)

و این روزها چقد کم می خونم . در واقع اصلا نمی خونم!امروز دنبال کتاب غرور و تعصب بودم که مدرسه نداشت. کسی نویسنده شو می شناسه؟

و امروز محسنی پور دیگه نیومد ! یعنی این که قهر کرد از فرزانگان و من که به شخصه شادم...

 

 

 

امتحانی را فرض کنید دارای 5 سوال و این تیتر :" آن هایی را که درستن اثبات کنین و آن هایی را که غلطن با مثال نقض رد کنین!"

دانش آموزی را فرض کنید مهتاب نام که از 5 سوال دو سوال را اثبات کرده و بر حسب اتفاق یا تقدیر یا هر نامی که بر آن بنهید دقیقا آن دو تایی را اثبات کرده که باید با مثال نقض رد می کرده ....

معلمی را فرض کنید که برگه ی دانش آموز مهتاب نام را دیده و ...

معلمشو می شه شما تصور کنین ؟؟؟

پ.ن1: اتفاقات بالا رو در حالی بررسی کنین که از 31 نفر کلاس 29 نفرشون حداقل به 4 تا سوال جواب درست دادن ...(محض بالا بردن اطلاعات : اون دوتا یکیش من بودم .یکیش پشوتن که اصلا تیتر سوال رو ندیده بود...)

پ.ن 2: هادیان گفت لازم نیست بخونین فقط فک کنین ... اما شنونده باید عاقل باشه ! همه ی اون 29 نفر خونده و از روشای عجیب اثبات معلم محترم بهره برده بودن اکسپت می!

پ.ن 3 : جکی شنیدم من باب مخالفت و ضد حال به ریاضیدان ها ..برای این که بار غمگین پست کم نشه در پست های بعدی....

پ.ن4: امروزتولد سارا بود .

پ.ن 5: دیروز که داشتم حسابان می خوندم .. توی چک نویس مدام اراجیف می نوشتم .. یه تیکه هایی از شعرایی که دوست دارم ..یه تیکه از یه ترانه ...سرود ملی ...خاطره....

فک کنم باید در نحوه ی حسابان خوندن تجدید نظر کنم !

همین دیگه!

شاد باشین و مصمم و بااراده!

پ.ن عاشقانه: دیروز سر کلاس حسابان داشتم به محد نگا می کردم ...یهو فمیدم که محدو چقد دوس دارم ! همین!

 پ.ن: لیلا گفت (فک کنم دیروز بود) که ثبت نام کتابخونه ملی آزاد شده و لازم نیست بری دانشجوی ارشد شی ...من حس کردم که جقده خوشبختم و کلی شاد بودم .اما مروز فمیدم جریان فقط به مدت ۳ روز بوده اونم به مناسبت هفته ی کتاب! پس کتابخونه ملی  باید منتظر شی تا دانشجوی ارشد بشم! یه ۵ سال دیگه!

یه پستی رو ثبت موقت کرده بودم حالا که ثبتشو دائم کردم رفته اون پایینا (۴ تا پست پایین تر!)

جاست ایت ...

لعنت به این لذیذ بودن فضولی

در مورد فیلم ه اون بازیگر خیلی وقت بود می خواستم بنویسم اما تنبلی و فراموشی و ...

امروز به لطف چند عدد از دوستان خوب و پويا و صد البته سماجت و پيگيري خودم فهميدم كه ماجراي زهرا امير ابراهيمي همش كشك بوده و در واقع اون بنده خدايي كه تو اون فيلم بازي مي كرده يه بابايي بوده شبيه زهرا امير ابراهيمي ...يه دختر فراري ....و اون پسر هم كه اين فيلم رو گرفته الان فراري شده...زهرا امير ابراهيمي سالم و سلامت (حد اقل از لحاظ جسمي ) اما اون دختر ....اصلا معلوم نيست  باشنيدن اين خبر ناخود آگاه ياد حرف هاي نوربخش افتادم "حرفي رو كه نمي دونيد درسته يا نه نزنيد چون از چشم ها ،گوشها و زبان شما باز خواست ميشه .....

كلي حالم بد شد ديگه حوصله ي هيچ كس رو نداشتم به اين نتيجه رسيدم كه بيام به همه بگم كه اون بيچاره بي گناهه تا شايد يه ذره خدا و اون من را ببخشن!!

نويسنده:محدثه

من درستی خبری رو  که محد داده  تایید نمی کنم ! اما این که  اون بوده یا نه فرقی تو کل ماجرا نداره... 

 بچه ها یادتونه همون اولای این خبر تو پیلوت رو میز جلوی هیتر نشسته بودم و داشتم فش می دادم که : تو ایران هر کی هر گهی بخواد بخوره باید جواب ۶۰ میلیون نفرو بده؟

می گفتم که به من و شما و پسر همسایه و سرایدار خونه ی سر کوچه چه ربطی داره که یه دختری یه کاری کرده .. حالا به نظر ما یه کثافت کاری !

هر وقتم از هر کی این خبرو شنیدم (که تعدادشون کم نبوده) دلم به حال اون بیچاره ای سوخته که آبروش تو دست ماها چرخید و . . .

تو رو خدا یه ذره شعور و معرفت به خرج بدیم!

ما همونایی نیستیم که این همه دم از معرفت می زنیم؟ فقط کافی ه یه نقطه ی سیاه تو زندگی یه نفر (که می تونه دوستمون . معلممون . فامیلمون و تو این مورد بازیگر محبوبمون ()باشه) پیدا کنیم تا ته بی معرفتی تنها و با سرعت پیش می ریم...

خلاصه ش این که : الان که این قضیه تموم شد اما با مدد دوستان دو سه هفته دیگه یه همچین فیلمی و بازم یه همچین داستانی ... خواهشا اگه بازم کسی خواست با شوق و ذوق این طور جریانی رو برامون تعریف کنه تو دهنش بریم جفت پا ! که ای مغرور از همه جا بی خبر ... تو اگه آبروی خودتم سفره کنن و پهنش کنن واسه ملت بازم این قده شوق و ذوق داری..؟؟(حتی اگه اون یه نفر من بودم!)

پ.ن : در کل مطلب بالا از لذیذ بودن فضولی چشم پوشی شده ....

 

امروز در اوج فقر می ریم تقاطع.. (من و لیلا )

دو تا طوطی پشت سرمون نشسته ن که کل دیالوگای فیلم رو عق می زنن (یعنی تکرار می کنن )....

آب نبات من تهش آدامس نداره اما مال ه لیلا داره...:((

فیلم از نظر من چرت ه ! دو تا دختر جوون رو می کشی تو فیلم که چی بگی ؟ هان؟

در تمام مدت فیلم این یادم می آد که :

 "من فکر می کنم زندگی جزئیات ندارد . هر حرکت کوچکی و هر پیشامدی ممکن است آن ضربه ی اصلی باشد . ضربه ای که انسان را هدایت می کندو در مسیر اصلی زندگی می اندازد. گاهی شاید این ضربه کوچک ترین چیز باشد..."                                                

                                                           لالایی با شیپور . گزین گویه ها و ناگفته های شاملو .

پ.ن: چرا این فیلم این طوری بود که هر پسری را دوست دختری است . هر دختری را دوست پسری است . هر زنی که دلش می گیره باید با یه مرد حرف بزنه و بالعکس ! ؟ مگه یه دختر نمی تونه با یه دختر دیگه دوس جون باشه آیا ؟

پ.ن۲: امروز دیگه "یخ و مخصوص و پک" (اسم جدید آیس پک مخصوص!)نخوردیم .

 واضح ه که به دلیل بی پولی... 

پ.ن ۳ : امروز روزی بود که دکتر ام پی (محسنی پور) جدا از این که ۵ نفر سر کلاسش بودن آمپر چسبوند...

خدایا افزون کن توانایی شاد بودنمان و دل مان را به همه ی نارنج ها پیوند بزن!

پاپیروسی که "هفته نوشت"م روش بود تو کلاس فیزیک گم شد !

تا یافتن پست قبلی این پست بعدی است!

لیلا مرسی واسه اون آیس پک مخصوص دو تومنی!(هیچ طوری نمی شد احساساتمو با نوشتن بیان کنم تو این زمینه!)

در راستای احترام به قانون" اگه موبایلتو ببینم می خورمتون (هم تو رو هم موبایلتو!) " که مدرسه نهاده گوشیم داوطلبانه پوکیده...

من بی خیال پل ماکارونی شدم!

امروز به خاطر اون آیس پک دو تومنی دو ساعت دم در موندم ! بعدش رفتم مسجد هم واسه نماز هم  دسشویی! (خب هر کسی تو سرما اون یخ به اون عظمت بخوره مثه من می شه!)

و اعتراف می کنم وقتی اون دختر که تو آیس پک فروشی گیر داده بود که فال بخریم و اون پسره که فندکشو به اون یارو هدیه کرد و این همه بچه ی گل فروش و اسکاچ فروش رو دیدم عمیقا واسه لیلا متاسف شدم که واسه مون آیس پک خرید...

کمک: شما می دونین باید به کجا زنگ زد که این گداهایی رو که خیلی وعشون فجیع ه رو بیان جمع کنن ؟؟!! آخه یه مرده دور میدون ولیعصر هس که یه پاش کاملا سورا خ ه و هرکی اونو ببینه کل روزش ماسیده!

جدیدا همه ش می گم مرتیکه ی الاغ!و مطمئنا از بی ادبی من نیس! بس که همه مرتیکه ی الاغن!

لیلا بازم مرسی !

به جواب این سوالا به طور جدی جدی نیاز دارم : اگه یه زمانی بلاگفا دلش بخواد که در دکونشو ببنده همه ی نوشته های من پر؟

و سوال دوم : چطوری می تونم تعداد وبلاگای لینک شده رو بیش تر از ۲۰ تا کنم ؟

از ۸/۱۸ تا امروز !

پنج شنبه: ساعت ۷:۳۰ آزمون جامع / اولین روزی که با پلیور اسمارتیز و شال جونم مدرسه می رم / هوا بس ناجوانمردانه سرد است !ساعت ۱۰ وسط حیاط ولو شدم تو آفتاب و منتظرم در راه رضای خدا و ایضا بنده ی خدا که من باشم   یکی از بچه ها بیرو ن  بیاد اما همه (تاکید می کنم همه!) دقیقا تا 10:58 سر جلسه می مونن و بعد از بیرون اومدن اعلام می کنن که چقدر وقت کم بود !

بعد آزمون زرزرای من برای پروژه و رفتن  پریا به کلاس هاشمی و نبود محد به دلیل بودن تو کلاس المپیاد و رفتن سنا با سرویس . به عبارتی منم و سما و مریم! سما می خواد بره انقلاب . مریم غر می زنه که نهار نخورده و کارای کلاس زبانو انجام نداده . من , خودم و مریم رو آماده ی چتربازی می کنم . با ماشین بابای سما تا انقلاب می ریم و سما اذعان می داره که تا حالا انقلاب نیومده . وبعدش جهاد دانشگاهی و پفک و کلاس زبان . خمیازه .باز خمیازه .هی خمیازه ! یکی از بچه ها (خانما ) می پرسه : خوا بوندن به انگلیسی چی می شه ؟ من که دارم خمیازه می کشم تو مخم می آد  این که واضح ه! اسلیپوندن ! (شوخی نکردما ! واقعا به نظرم اسلیپوندن کاملا درست و منطقی می اومد تو اون لحظه!)

بعد کلاس باز چتر شدن رو ماشین بابای مریم . خونه . نت . کتاب . خواب . نت . آهنگ . خواب .

جمعه : ساعت 7:30 با آهنگای سرود ملی ها راه  می افتم سمت ادب (مدرسه ی ادب!) برای آزمون . سر آزمون خواب و خمیازه و سرما...خمیازه ..سرما ..خمیازه .. سرما / چتر شدن رو ماشین بابای مریم / خونه . نت . تا ساعت 7  خواب .3 ساعت فیزیک و نفهمیدن کلی تا مسئله / حموم .خواب (امروز تولد مهری و یاشار بود!)

شنبه : متنبه شدن ما و تصمیم  برای درس خوندن گروهی / سه ساعت درس / حموم

یک شنبه : علافی سر کلاس فرضیان / اومدن علیی (همون لحظه ای که شروع کرد به حرف زدن ماسیدم !این ؟ استاد راهنما؟ ما؟....) / اما علیی (مهندس علیی !) انتخاب ه عفاف ه!کلاس با علیی و بسته شدن در و ترس علیی از بودن تو ی کلاس با ما!/ غایب بودن سما  و پریا/ اولین روزی که تو سال تحصیلی جدید قضا(غذا؟ باور کنین من بی سوات نیستم ! بی حواسم!) برد م. (قورمه سبزی)

دوشنبه : ایده ی هوشمندانه ی من واسه برنامه ریزی وسط تو ضیحای من   سما آهنگ سرود ملی رو می شنوه و همه یه نفس تا حیاط می دوییم و تو حلقه غرق می شیم .....

بعد مدرسه : رفتن به انتشارات هاشمی برای خریدن کتاب {مریم به دلیل بد بودن حال و احوال ما راپیش از این کار ترک نمود و به خانه رفت (من این روزها حتی افسرده هم نمی شم فقط بیش تر گریه می کنم یعنی تلاش می کنم به جای درگیری فلسفی چند روزه نیم ساعت گریه کنم !)}

گم شدن تو کتاب . از اول با لیلا شروع می کنیم . من اینو خوندم ! تو چی ؟ می گن این یکی باحال ه .... اینو ! این یکی رو واسه م بیار! غرق شدن (کسایی که کتاب نمی خونن می تونن زندگی کنن ؟)

...............................

اولین پستی که قبلش رو کاغذی مکتوبش کرده بودم که اون کاغذ به مدد فضولی سنا و محد گم شده ...

من این نوشته مو دوس داشتم ... سنا و محد الهیییییییییییی صد ساله شین نه ۱۲۰ ساله شین و باقی ماجرا..

امروز صبح داشتم به این حرف محد فک می کردم که می گفت امسال دوست دارم بیام مدرسه !

باید اعتراف کنم  منم دوس دارم مدرسه رو  و هیچ دلیلی براش  پیدا نکردم جز این که :

دیوانه  چو دیوانه ببیند خوشش آید!

حالا تصور کن یه دریا دیوونه! یه گله بچه ی دیوونه! و صدالبته یه تعدادی معلم نادون که فک می کنن دیوونه ها رو می تونن عاقل کنن! {به همه ی معلما این نکته رو متذکر می شم : دیوونه رو نمی شه عاقل کرد! اونم وقتی تو  گله باشه. . .}

خلاصه این که . . .

دیوانه چو دیوانه ببیند ذوق مرگ می شه!

پ.ن : در ارتباط با افاضات هادیان : همه ی بچه های کلاس ما از دیدگاه نجمه (؟؟!!) نرمالن چون بالاترین درصد حسابان یه چیزی تو مایه های چهل و خورده ای بود...

 

اکالیپتوس رو قطع کردن! همونی که تنه ش خیلی خوشگل بود ! همونی که ما کلی به داشتنش می نازیدیم! لابد یکی از مسئولین زحمتکش مدرسه به اکالیپتوس حساسیت داشته!(لابد دیگه!)

چون جریان پل ماکارونی خیلی پررنگ شد:

۱- در حال حاضر (یعنی دقیقا از فردا ساعت ۱۱) استاد راهنمای ما آقای علیی (بخوانید علی ای)خواهد بود.

۲- پیشنهاد بعدی استاد راهنما داداش سپیده ست که من با این بیشتر موافقم!

۳- و پیشنهاد بعدی... همون فارغ التحصیل! اگه بیابیمش!

این یه خواهش از یه بچه ی دوس داشتنی ملوس (خودمو می گما!)سرگردان ه ! کسایی که می دونن یا فک می کنن یه کسایی هستن که بدونن کمک کنن! (زیاد هول نکن ...)

آیا می شود از رشته ی ریاضی ـفیزیک به طراحی صنعتی دست یافت؟

فک نکنین من خیلی گیجم ها! آخه مشاورمون می گه نمی شه ! اما همه ی بچه ها می گن می شه و جالب ه که همه م می خوان طراح شن اونم از نوع صنعتیش!

اینو نمی نویسم (ع.گ.ب.چ.م؟)

پ.ن: سزی کتاب های داستان های کوتاه ایرانی.

امروز هادیان با حرفاش *** (خب اینجا خواننده ی زیر ۱۸ زیاد هس!)به اعصابمون ها! مرتیکه می گه هر کی تست رو بالای ۵۰٪ زده یه مشکلی داره . ما: چه مشکلی؟؟ اون: یعنی این که می ره تست می زنه و نکته می خونه!

پ.ن:یکی نبود به این بچه بگه تو اگه تست نزدی چطوری رتبه ت صد و خورده ای شد و .....

پ.ن۲:فک نکنین هادیان به من فش داده ها! آخه من (یعنی ما ۳۰۴ الفی ها) همه زیر دو درصدیم!

این روزها

چقدر زود آرامم می کنی.

بودنت را نشانم میدهی .

آرامشم می شوی.

مرسی! واسه همه چیز!

پ.ن: مخصوصا واسه اون پلیور اسمارتیزم !

پ.ن ای برای پ.ن ی قبلی:  بالاخره از اون لباسای بافت بدون آستین یقه هفت دوس داشتنی خریدم!(اسمشون چیه این لباسا؟)

پ.ن۲: فردا صبح آزمون قلمچی دارم و بعد از ظهرم می رم( البته شاید!) برنامه ی روز فضا .

و شنبه امتحان فیزیک! و دو زنگ حسابان و تست آمادگی جسمانی!

 نوشتم تا سختی های دنیا یادم نره!:)

پ.ن۳: یه زمانی با یه آهنگی زنده بودم . گمش کردم . الان بعد دو سال این جا یافتمش!

نوشتم تا خوبی های دنیا یادم نره!

 

این دعای جدید قنوتمه!

خدایا افزون کن توانایی شاد بودنمان را!

خدایا مارا با وسوسه های سمج تنها مگذار!

 دلمان را به همه ی نارنج ها پیوند بزن و کوچک ترین شاخه ی دورترین درخت بهشت را نصیبمان کن.

{با تشکر از وبلاگ لیلا (با خودت نبودما!)}

شروع کردم به قرآن خوندن!به مهتاب (!!)قول دادم تا تولدم قرآن رو ختم کنم . و می کنم!

امروز تو مسجد یه خانوم بهم یه تسبیح داد! یه تسبیح سفید سفید سفید!

به نظر شما پل ماکارونی جذاب تره یا دومینوی لوگوی کارگاه؟

 

 

 

 

بد بودن جمله بندی و انشای این پست فقط به دلیل بدی حال نویسنده

 می باشد و بس!

 

شاید صبح که از خونه بیرون اومده داشته به غذایی که باید واسه نهار درست کنه یا لباسی که باید از خشک شویی بگیره  فک می کرده .شاید  داشته با خیال راحت واسه امروز و فردا و روزایی دیگه ش تصمیم می گرفته .به کفشی فک می کرده  که دو روز پیش دیده و می خواد بخره. به فیلمی که اکران شده و هنوز نرفته که ببینه. به مهمونی آخر هفته.به حرفی که دیروز دوستش گفت. به این که امروز چقد هوا کثیفه . به این که اون رمان رو تا آخر نخونده. به این که به خاله ش زنگ بزنه.به این که الان چند وقته با دوست قدیمیش حرف نزده.به این که دو ماه دیگه تولدشه.و به هزار تا چیز دیگه شبیه اینا.اما مسلما به این فک نمی کرده که تا یکی دوساعت دیگه همه ی زندگی گذشته ش از بین می ره . همه ی خاطره هاش. گریه هاش و خنده هاش . حلقه زدن و سرود ملی خوندناش. دوستاش.هم کلاسیاش. درسایی که خونده. مسافرتاش .اردوهاش(حتی اردوی یزدی که با ما بود). افطاریای مدرسه . این که طراحی صنعتی می خونده . این که کلی تا بچه ی کوچولو مثه من و دوستام دوسش داریم . این که شوهرش عموزیباسازه و هزار تا چیز ریز و درشت دیگه .

 

اولای مهر شنیدم که تصادف کرده و صورتش زخمی شده و این چیزا . خب فک کردم زیاد مهم نیست اما امروز که محد داشت تعریف می کرد که از آرش شنیده که حافظه شو از دست داده . این که فقط آرش و  مامان و بابا و خواهر وبرادراشو می شناسه . این که فقط می دونه فرزانگانی بوده و الانم دانشگاه تهران ه . این که از درسای دانشگاش چیزی یادش نمی آد ماسیدم . . .

 

امروز که تو مدرسه دیدمش دیگه اون خنده ی همیشگی رو لباش نبود .دیگه وقتی باهاش حرف می زنن نمی خنده ! مات ومبهوت به طرف مقابلش زل می زنه! من نرفتم باهاش حرف بزنم چون می ترسم . از بی حافظه بودن یه نفر می ترسم! از حادثه می ترسم ! از دور بهش نگا

 می کنم و زیر لب می گم : یا من اسمه دوا و ذکره شفا .

 

 

شب آرزوها که فک کنم تو ماه رجب ه یه نمازی خوندم (یعنی با خاله هام خوندیم) که تو سجده ی آخرش یه آرزو می کنی و می گن که حتما تا شب آرزوهای سال بعد بش می رسی. نمی دونم چرا اون شب اون نمازو خوندم. (چون اون موقع اصلا نماز نمی خوندم به گمانم البته!) اما قشنگ یادمه که هر آرزویی که قبلا بش فک کرده بودمو یادم رفته بود ناخود آگاه فقط می گفتم خدایا سلامتی و اراده. سلامتی و اراده .سلامتی و اراده...

کمتر از چند ماهی از اون نماز گذشته .الان هر دوتاشو دارم! الهی دستت مرسی!

 

امروز تو مدرسه بساط طناب کشی   بود . انقده داد و بیداد کردیم که سر و گوش و دهنم همه اسقاط شدن!اما ارزش داشت چون سوما بردن!

شعار مسابقه های طناب کشی این بود: هی اولا ما سوما شما رو دوس می داریم!

راستی : روزم مبارک! از طرف مدرسه بهمون یه چیزی دادن که نمی دونم لیوان ه یا کاپ یا فنجون! و شیرینی و شربت.

 

امروز برای اولین بار نمازو تو مسجد خوندم J

استراحت وسط کلاس زبان ه. من کلی شعور یه خرج دادم و تو خونه وضو گرفتم . میرم تو نمازخونه . اولین بار که اینقده شلوغ ه و فقط صدای مردا می آد. دو تا مرد گنده(=آقای محترم)دارن نماز می خونن با صدای بلند . از جلوشون رد می شم . می رم قسمت خواهران . بدون چادر و با وجود صدای بلند اون مردا دارم تلاش میکنم نماز بخونم اما بیشتر عصبانیم که چرا به مردا اجازه داده شده نمازو با صدای بلند بخونن!؟؟ بعدش واسه این که حالم خوب شه (یعنی عصبانی نباشم دیگه) مریم رو مجبور می کنم بریم پفک بخریم . پفک به دست مریمو مجبور می کنم بریم از کوچه پایینی بیایم که وقت بگذره... ۱۰ دیقه دیر به جلسه ی دوم کلاس می رسیم.

بعد کلاس با مریم طبق معمول انقلاب گردی رو پیشه می کنیم. من دارم حساب می کنم چند وقت که نیک نرفتم.نرفتم تو اون زیرزمین ه که کتابای نایاب داره یا ته اون مغازهه که سی دی های توپ داره. با مریم میریم که کتاب زبان فارسی بگیره .من دارم در حین پفک خوردن با دستای نارنجی به مریم اصرار می کنم که گاج نگیره و کانون بگیره . اما مریم میگه واسش گاج بیارن و یه بانک تست اندیشه ی فائق. منم یکی از بانک تستا رو می گیرم . از ۱۰ تومنی که واسه کتابای مهری اورده بودم ۶۴۰۰ تومن رفت. میرسیم به اون مغازهه که تهش سی دی باحال داره .من مستقیم میرم سراغ سی دیا . مریم داره حد و مفاهیم حد انتشارات مدرسه رو می گیره . میرم قسمت موسیقی های برگزیده ی جهان . بالاخره خودمو قانع می کنم که مهتاب جون تو پول نداری . تازه پول خاله تم خرج کردی .بالاخره سه تا سی دی می گیرم: شاهکارهایی از اجرای قطعات فلوت .مجموعه ی کامل چایکوفسکی (اینو تا حالا گوش نداده بودم) و یه بتهوون دیگه . سه تا سی دی هست که موسیقی اصیل ایرانی ه اما میزارم که هفته ی بعد بخرمشون.

شاید خیلیا مثه من مشکل فراموش کردن درسای حفظی مثه ادبیات و دینی و .. رو دارین .یه جایی خوندم  که ما در واقع فراموش نمی کنیم بلکه اصلا یاد نگرفتیم چیزی رو ! و من اعتراف می کنم که مشکلم این ه که وقتی مثلا دارم ادبیات می خونم فقط به امتحان فردا فک می کنم نه به یاد گرفتن ! و این یعنی فاجعه! البته در مورد چند تا درس فقط این شکلیم. ادبیات .زبان فارسی. دینی . تاریخ و...

دارم حساب می کنم اگه هفته ی بعد بشه روزی ۴ ساعت بخونم تا چهارشنبه میشه ۲۰ ساعت . پنج شنبه صبح آزمون جامع داریم و بعدشم کلاس زبان . سنا گفته که بریم کلاس فیزیک . که خلیل پور ما رو بیچاره می کنه . اما من حوصله ی کلاس رفتن ندارم . می گم که نمی آم .

آهنگای سرود ملی ها رو گوشیمه . و متن هاشون .دارم سعی می کنم حفظشون کنم . این خود زندگی ه که صبح تا مدرسه سرود ملی گوش کنی و باهاش زمزمه کنی.

الانم در حین تایپ کردن دارم فیلم "غرور و تعصب " رو می بینم . قشنگ ه!

این هفته بد پیش نرفتم تو درسا. تمرینای حسابان تا یه جاهای خوبی پیش رفته. تقریبا تا امروز روزی دو ساعت خوندم (تکبیر!)و فردا صبح و جمعه رو هم وقت دارم.تا الان حدود نه ساعت خوندم و 16 ساعتش مونده! این چیزا واسه منی که پارسال تا بعد عید تو مدرسه سوت می زدم خیلی پیشرفت عظیمیه.فقط هنوز مشکلم با فیزیک حل نشده. هر کاری می کنم نمی تونم با حل کردن تمرینای فیزیک کنار بیام ! اونم تا  وقتی که معلمم خلیل پور باشه. برنامه ی کوه خلیل پور افتاد پنج شنبه ی بعد آزمون . و من دارم می فمم که کل درسای دوم رو یادم رفته . ماتریسا رو که رسما تعطیلم . هندسه که جای بحث نداره . نه خداییش فیزیک و شیمی رو یه پشیز بلدم .

هنوز با جریان خواب بعد مدرسه کنار نیومدم .حداقل سه ساعت خواب بعد مدرسه . غرغرای مامانم و...

 

واسه اون سینمای دوشنبه همه ی مامانا یه تیریپ دعوا و مامانای روشن نصیحتو اومدن . نمی دونم چرا مامانا اینقده سطحی نگر شدن. مامان من که یکشنبه کلی خندید و گفت برو و حالا من بگم نرو تو که گوش نمی دی! اما دوشنبه و ایضا سه شنبه بهم فش داد. مخصوصا وقتی اومد بالای سرم و دید تو تمام مدتی که فکر می کرده من دارم درس می خونم من رو تختم ولو بودم و داشتم چلچراغ و گذر می خوندم!

 

 

نمی دونم چرا وقتی یه نفرو می بینم که چادر سر کرده کلی تیریپ حسودی میرم .آخه بعضیا خیلی قشنگ چادر سر می کنن.اما نمی تونم از راحتی مانتو اونم از نوع کوتاهش (!!!) بگذرم. کلی الان الاکلنگ سواری ه بین چادر و مانتو . اما مسلما مانتو غلبه می کنه . چون اولا من خیلی راحت طلبم و ثانیا نامرتبم.یعنی یه جورایی وقتی میرم بیرون حال جلوی آینه وایسادنو ندارم مانتو ومقنعه رو می پوشم و میرم بیرون. اما چادر یه کمی جریانش فرق داره ...آینه می خوادو مقنعه ی مرتب و ..

 

فردا که میرم انقلاب در صورت وجود بودجه باید چندتایی سی دی بگیرم واسه گوش دادن و شاید پیشنهاد واسه سرود ملی.

خاطرات مدرسه .یاوه گویی ها. خنده ها.مسخره کردنا فعلا اینجا تعطیل ه و به یه وبلاگ دیگه قراره انتقال داده بشه که قراره فقط 4/3 الفی ها آدرسشو داشته باشیم و بس! شاید روزی آدرسشو لو دادمیه روز که روح شیطونیم پر و بال بگیره!

 

 

دیالوگ برگزیده ی کافه ستاره:

ملوک جلوی آینه وایساده و با خودش می گه: سلام.... ماهواره از کجا بلد شدی؟   ماشاا... ماشاا...

 

 

یه هفته بود که بیخیا ل نماز شده بودم . امشب باز شروع کردم .

 

یا نور الذی لیس کمثله نور

 

 

پ.ن: کتاب جیبی شعرای مولانا

غرقیم در لحظه های ناب بودن!

یه قلک خریدم.از اون سفالیا. یه کاموا دور گردنش انداختم. گذاشتم تو کلاسمون.واسه این که به زور از بچه ها برای تولدم پول  بگیرم...!

 

هفته ی پیش با محد و سنا و مریم قرار بود 25 ساعت درس بخونیم . من دقیقا هشت ساعت و چهل و پنج دیقه (که دو ساعت و نیمش رو تو ماشین با صدای آهنگ و اینا خوندم!) خوندم!

مامانم تو این تعطیلیا تو خونه ی مامان بزرگم کلی مواد ترشی خریده بود . خب من چطوری درس بخونم وقتی حدودا  15 نفر دارن دور هم ترشی درست می کنن و می خندن و حرف می زنن؟ اصلا مگه چند بار یه این طور چیزی پیش می آد؟

 

این فیلمایی که نمی بینم ...این کتابایی که نمی خونم رو کی می تونم ببینم و بخونم؟ روانی شدم بس که تو دفترچه هام اسم فیلم و کتابایی رو نوشتم که قرار بعدا ببینم و بخونم! (غم نامه ی بعد از ندیدن اسرار حروف که ژولیت بینوش توش بازی می کرد!)

 

واسه این تعطیلیا خیلی خربازی بود که تعطیل رسمی شد! تعطیلی وقتی مزه می ده که فقط خودت تعطیل باشی ! همه ساعت 7 پاشن و تو تا لنگ ظهر بخوابی!

احمقانه ست این کارای بی برنامه ت رئیس جمهور محبوب ملت!

 

22 مهر تولد الهه بود . 4 آبان تولد مریم ! فردا قرار بهمون کیک شکلاتی بدن و یه سینمای گله ای!زنده باد تولد ها!

 

مامانم برام یه شال بافیده !دو متر!قهوه ای , کرمی, سفید,قهوه ای , کرمی,سفید ,قهوه ای, کرمی , سفیدو....

 

کسی اینجا نیست که آهنگای باحال پیشنهاد بده واسه سرود ملی؟!!!

 

خلیل پورپنج شنبه واسه دوتا کلاسی که داره برنامه ی توچال گذاشته!

منم تو فکر گرخیدن از کلاس زبان و کوه نوردی ام!

 

پ.ن: ساعت تیسوت.