به معلم نمايشمون گفتم كه من فيلم مستند مي خوام . گفت كودوماشو ؟ منم با لبخند كش دار عرض كردم كلاً ديگه ! استاد فرمودن بعد كنكور تماس بگيرم تا يه كاري واسه م بكنه ... بعد ديگه من مثه بنز فعاليت مي كردم از زور خوش حالي :)
بحث خوشحال یا ناراحت بودن نیست ، فقط این که دیگه خردادها هم می شه مثه بقیه ی ماه ها . دیگه من هیچ وقت آخرای خرداد پودر نمی شم از زور نخوابیدن ها و دیگه نصفه شبی نیست که سارا رو بیدار کنم که با قه قهه تلاش کنه من شعر حفظ کنم . بحث ِ ديگه نبودن ِ يه حس حداقل ۱۰ ساله ست فقط.
خودم ،در واقع فقط من،اصرار دارم كه بريم از اين خونه .
ديشب بعد ديدن كلي خونه ي عجيب روي تخت ولو شده بودم كه دلم تنگ شد براي همين اتاق . فك كردم چه سنگ دلي ام من كه انقد راحت مي گذرم از اين اتاق و كوچه و محله . بغض بود بعد . چسبيده بودم به تخت و هي اصرار داشتم كه همين تختي كه با خودم از اين اتاق مي برم كافي ه واسه م .
با سارا حساب كرديم خونه ي سال بعد حتماً در محدوده ي پونز ِ نقشه ست . حالا نه حتماً پونز ِ جنوبي ها . فعلاً كه انگار پونز غربي تا يه روز ِ گرم ِديگه كه صاب خونه ي بعدي زنگ بزنه و بعدش ما باز به نيازمندياي هم شهري علاقه مند شيم و بحث درباره ي اين كه "خودِ خونه مهم تره يا محله ي زندگي " همه ي يه روزمون رو بگيره و مامان كه ... و بابا كه ... و من و سارا كه هي غر بزنيم كه من مي خوام بالكن داشته باشم و سارا كه مي خواد نزديكِ دوستاش باشه .
حالا كه كم تر مي نويسم (كلاً) هي به نوشتن شك مي كنم . و اين يعني اين كه آدم هيچ وقت نبايد كم بنويسه كه شك كنه و كه هي دو دوتا چار تا را بندازه و هي چرت و هي پرت .
توي بلوار ۵ نفر بوديم كه يادآوري كرد كه اين آخرين روز مانتو مدرسه ست و هر كي يه چيزي گفت و غصه و حسرت و حالا قراره يه روزايي رو اعلام كنيم به عنوان "روز مانتو مدرسه " كه خوش بگذره .
البته كه تابستون پر از مانتو مدرسه ست . و البته تر كه من يه سالي مي شه فرم واقعي مدرسه تنم نكردم !
گفتم حالا با اين درصد ِ ۳۶ ِ درس ضريب ۴ اَم چي كار كنم ؟ اون كتابه رو بخرم ؟ زنگ زد اوردن آموزشگاه . صدام زده و مي گه ما كه مي دونيم اين فقط اين دو هفته به كارِت مي آد . برو استفاده كن بيار بده به ما ...
ظهرم همه رو مهمون كرده كه ناهار .
حس خوبي داشتم . همين.