امروز در شهر چو من یاری نی ... / یعنی یه هفته دیگه همین حدودا

 

 

هر چند ز کار خود خبر دار نی اَم

بیهوده تماشاگر گلزار نی اَم

بر حاشیه ی کتاب

چون نقطه ی شک

بی کار نی اَم

اگر چه در کار نی اَم

...

 

 

 

پ.ن : یهو فک می کنم که همین الان کل ساختمون خراب می شه رو سرم با یه زلزله  . از وقتی که توی خونه ی محد بحث زلزله شد باز شروع شده این حس  ِ ...     

 

من .

 

من آن بذر بی حاصل ام ،  کاین جهان را

 نه توصیف کردم ، 

نه تغییر دادم .

 

 

- کدکنی

 

دلم می خواست اون فرمی باشه .

 

من بانگ برکشیدم از آستان یأس

آه ! ای یقین یافته ، بازت نمی نهم .

 

 

چند ماه پیش ، با صدای خود شاملو  گوشش می دادم و مدام "بازت نمی یابم" می شنیدم به جای بازت نمی نهم . عجیب بود !   

روح دمیدن .

 

حالا مثلاْ کنکورو دادیم و تابستون ه و دیگه سه ماه مطلقاْ بی عاریم .

 

 

و پرت .

 

می گه : شماها الان مضطرید ، دعاهای خوب کنید ...

 

 

هی می گردم دمبال آخرین باری که جدی دعا کردم ...

 

چرت .

 

بعضی ها قدرت دارن که همیشه حالیشون باشه که "باید" زندگی رو خوب برگزار کرد ، بعضی ها هم نه .

حالا این وسط آدم باید مراقب باشه بین توده ای از "بعضی ها هم نه" گیر نکنه . که اگه گیر کنه ، می شه مثه این خیل عظیم آدم ِ نهایتاً ۱۸ ساله که جمع شدیم دور هم و هی فک کردیم که خبری ه .

 

یعنی حالا مثلاً عصبانی اَم من .     

 

پنجره ها

 یه دوستی-محدثه نام- داشتم سه سال راهنمایی که من و اون و آناهیتا با هم ، گروه بودیم . هر اتفاق خوبی قرار بود بیفته اصرار داشت که بهش فک نکنیم چون یهو جریان کاملاْ برعکس می شه . و خب یعنی واقعاْ نمی ذاشت که ما هی خیال ببافیم . حالا از دیروز هی خیال بافی کردم راجع به اتاقه و بالکن ه و نور ، امروز که همه چی کنکِلید یاد محدثه افتادم باز .

و کلاً دیگه . همیشه وقت خیال بافیا ، قیافه ی مضحکش میاد تو ذهنم و خنده هاش که می گفت گند نزن به اتفاقه با هی فکر کردن ِ پیش پیش بهش.    

 

 

حالا دست ِ کم یه سال باید منتظر بمونم تا پنجره ی واقعی . الان یادم نیست -این یکی- خونه هه جلوش درخت داشت یا نه اصلاً . صدای گنجشک داشت اما مطمئنم .

 

سلام-این یکی- خونه هه .

 

پ. ن : سلام مریم (با تاخیر زیاد خب.)

  

 

فراموش کرده بودم کپی /پِیست های همیشگی رو .

 

" جایی که ما به راستی در آن زندگی می کنیم ، جایی نیست که روزهایمان در آن می گذرد ، بلکه جایی است که به چیزی امیدوار می شویم . از چیزی نومید و اندوهگین می شویم ، بی آن که بدانیم چرا.

  مثل آواز خواندن و همراهی کردن آن است . وقتی که آدمی سرش را روی شانه ی عزیزی می گذارد یا به دیواری تکیه می دهد و با صدای گاه بلند و گاه آرام آواز می خواند و درون یک زمزمه ی پر راز ، افشا می شود ، بی آن که بداند چرا .  

سرآغازهای زندگی همواره در این لحظات پدیدار می شوند و ما در میان این امید و ناامیدی هاست که می توانیم چیزها را به یکدیگر پیوند بزنیم . قلبمان را به یکدیگر ، چشم هامان را به یکدیگر ، دست هامان را به یکدیگر ؛ این جاست که هر کجا باشیم ، همواره در حال ساختن چیزی تازه در زندگی هستیم . "

 

از کجا می روم ِ هیوا مسیح.

 

4 رو دوست دارم .

 

 به معلم نمايشمون گفتم كه من فيلم مستند مي خوام . گفت كودوماشو ؟ منم با لبخند كش دار عرض كردم كلاً ديگه ! استاد فرمودن بعد كنكور تماس بگيرم تا يه كاري واسه م بكنه ... بعد ديگه من مثه بنز فعاليت مي كردم از زور خوش حالي :)  


بحث خوشحال یا ناراحت بودن نیست ، فقط این که دیگه خردادها هم می شه مثه بقیه ی ماه ها . دیگه من هیچ وقت آخرای خرداد پودر نمی شم از زور نخوابیدن ها و دیگه نصفه شبی نیست که سارا رو بیدار کنم که با قه قهه تلاش کنه من شعر حفظ کنم . بحث ِ ديگه نبودن ِ يه حس حداقل ۱۰ ساله ست فقط.


خودم ،در واقع فقط من،اصرار دارم كه بريم از اين خونه .

ديشب بعد ديدن كلي خونه ي عجيب روي تخت ولو شده بودم كه دلم تنگ شد براي همين اتاق . فك كردم چه سنگ دلي ام من كه انقد راحت مي گذرم از اين اتاق و كوچه و محله . بغض بود بعد . چسبيده بودم به تخت و هي اصرار داشتم كه همين تختي كه با خودم از اين اتاق مي برم كافي ه واسه م . 

با سارا حساب كرديم خونه ي سال بعد حتماً در محدوده ي پونز ِ نقشه ست . حالا نه حتماً پونز ِ جنوبي ها . فعلاً كه انگار پونز غربي تا يه روز ِ گرم ِديگه كه صاب خونه ي بعدي زنگ بزنه و بعدش ما باز به نيازمندياي هم شهري علاقه مند شيم و بحث درباره ي اين كه "خودِ خونه مهم تره يا محله ي زندگي " همه ي يه روزمون رو بگيره و مامان كه ... و بابا كه ... و من و سارا كه هي غر بزنيم كه من مي خوام بالكن داشته باشم و سارا كه مي خواد نزديكِ دوستاش باشه . 

      


حالا كه كم تر مي نويسم (كلاً) هي به نوشتن شك مي كنم . و اين يعني اين كه آدم هيچ وقت نبايد كم بنويسه كه شك كنه و كه هي دو دوتا چار تا را بندازه و هي چرت و هي پرت .

 


توي بلوار ۵ نفر بوديم كه يادآوري كرد كه اين آخرين روز مانتو مدرسه ست و هر كي يه چيزي گفت و غصه و حسرت و حالا قراره يه روزايي رو اعلام كنيم به عنوان "روز مانتو مدرسه " كه خوش بگذره .

البته كه تابستون پر از مانتو مدرسه ست . و البته تر كه من يه سالي مي شه فرم واقعي مدرسه تنم نكردم !


گفتم حالا با اين درصد ِ ۳۶ ِ درس ضريب ۴ اَم چي كار كنم ؟ اون كتابه رو بخرم ؟ زنگ زد اوردن آموزشگاه . صدام زده و مي گه ما كه مي دونيم اين فقط اين دو هفته به كارِت مي آد . برو استفاده كن بيار بده به ما ...

ظهرم همه رو مهمون كرده كه ناهار .

حس خوبي داشتم . همين.

 

 

 

صاحب مکان و مکان رو با هم می خواستم من که .

 

چطوری می تونم که یهو از یه آدمی متنفر شم ؟

گند بزنن بهم واقعاْ ها .

 

پ.ن : کلاْ .


همیشه می خواستم و می خوام یه چیزی باشه که واقعنی حالمو بگیره یه دفه . حالم به هم می خوره گاهی از پررویی م . فکر می کردم کنکور این توانایی رو داره که توی یه بازه ی زمانی هر چقدر کوتاه آدمو بشینونه سر جاش . اما لعنت به من ! انقدر خوش ام و چرتکی می گذره و بی برنامه و هی من کاری نمی کنم اما اوضاعم بد نیست زیاد که دیگه می خوام این تفریح گندی که درست کردم تموم شه زودتر و بریم سر همون هی الکی گذروندنای قدیمی .


 من به اندازه ی گاو آشفته م و اصن حالیم نیس که دارم چی کار می کنم ، بعد هی باید توی آموزشگاه لبخند کش دار تحویل بدم و امید بدم به خیل عظیمی آدم . ازش ناراحت نیستم . نقش مادر صبور رو یادمه از بچه تری هم ایفا می کردم توی همه ی گروه هایی که بودم و کلی هم نقشمو دوست دارم! اما گاهی که ناگهانی سنا رو می بینم و به هم خیره می شیم ، همه ی فکرای چرت ردیف می شه . انگار شک کنم که نکنه همه ی اینا ادا در آوردن ه ...

این ه که با تمام لذتی که از آموزشگاه می برم (جدکی ها!) اون جا هم کوفت می شه یهو .


امروز بعد کلی رفتم مدرسه ، دیدم که واقعاْ دلم تنگ نشده بود . تعجب هم نداره . کدوم خری رو دیدین که دلش واسه دست دادن و از دور لبخند زدن و "سلام خوبی؟ " گفتن تنگ بشه آخه ؟!

 

 

 

 

خسته م .  

    

 

مه با تاب ، مه با تب

 

هیچی واقعاْ.

مدت هاست تعمدی ، فکر نمی کنم .

بد هم نمی گذره بدون فکر انگار.

گذشتن خالی از بد گذشتن هم بدتره اما .

 

پ.ن : دورم و راضی . توی خونه بودن خوش حالم می کنه جداً .

 

 

    

 

 

من این جا بس دلم تنگ است ؟

 

ته شبا خسته از هی کاری نکردن،  اون پنجره ی لعنتی ه دو قدم مانده به صبح و اون شمع دونی معرکه ...

 

پنجره می خوام .

 

و البته دو تا پنجره ی خوب دارم. از یکی بالای چنارا و آسمون رو می بینم وقتی ولو شدم رو تخت .

 از اون یکی بید مجنون و شمعدونیای همسایه ...

 

اما پنجره های بیش تری می خوام، بی دلیل.

 

نه خیلی هم بی دلیل ، اما...

 

 پ.ن : دغدغه ی اصلیم این روزا این ه که خونه عوض کردنمون بره تا بعد کنکور که من خودم برم خونه ها رو ببینم و البته پنجره ها رو ارزیابی کنم و شمعدونی و سایه پرور و ...