یکشمبه صبح به دوچرخه سواری میگذره و من اطمینانم بیشتر میشه که روزی با دوچرخه سفر خواهم کرد. 

 

 

بعد ازظهر آدما کم کم می رسن و به سمت ساحل مفنغ (که هم وزنیش با مصدق، مدام منو یادِ قیافه ی اون بچه شب کارگاه مینداخت.) حرکت می کنیم...

 

 

توضیح عکس:حسن که میزبان نسبتاً اصلیمونه تازه بهمون پیوسته! و اون بچه هه هم بچه ی استاده!! که هر ۲ ی این موجودات از شگفتی های سفرن. 

تاریک که میشه بساط شمع روشن کردن راه میفته؛ همه تلاش می کنن با وجود باد شمعا رو روشن کنن. ما هنوز هم روی تپه های کنار، بیننده ی جریانیم... همین حدوداست که نمیفهمم و میفهمم چرا که میزنم زیر گریه. مقاومت نرفتن توی جمع دیگه در کار نیست. به جمعیت حدوداً ۱۰ نفره اضافه میشم و شمع روشن میکنم و اشک...

 

 

 آدما رو اسم میبرم و واسه هر کودوم یه شمع روشن می کنم. کم کم تعداد شمعایی که روشن کردم زیاد میشه، برمیگردم و به همه ی شمعهای هر کدوم برای یه آدم، نگاه می کنم و خوشحال میشم که همه حالا اینجان... 

 

 

 آروم آروم میرم بالای تپه و به همه ی شمعا نگاه می کنم. هیچ کار ِ دیگه ای به جز گریه کردن به ذهنم نمیرسه هنوز. گریه و آدما و تنهایی و تنهایی و نفرت و نفرت و تنهایی و صخره ها و ساحل. 

 

آخر شب بدون ِ چراغ، بعد خاموش شدن یکی ِ یکی ِ شمعا روی بلندترین صخره نشستم و موبایلی که آنتن نداره و سکوت و خشم ِ حالا رها شده ی همه ی این چند وقت که اشک میشه و گریه و گریه.