همه ی آدم های که می بینم و نمی بینم (همه ی همه!) از هرزه گردی و زمین گیری و بی بال و برگی شون غصه دارن...
و من به آدمایی خیره می شم که چنگ می زنن به سیمان به جای ایمان !
باری !
امید است و آدمیزاد ؛ امید را که ازمان نگرفته اند.....
همه ی آدم های که می بینم و نمی بینم (همه ی همه!) از هرزه گردی و زمین گیری و بی بال و برگی شون غصه دارن...
و من به آدمایی خیره می شم که چنگ می زنن به سیمان به جای ایمان !
باری !
امید است و آدمیزاد ؛ امید را که ازمان نگرفته اند.....
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند ....
بدجوری محتاج به دعا و گشایش وقتیم این روزها !
از لحاظ جسمی و روحی در مرحله ی پره فرتوتی ! (pre -fartooti) به سر می برم...
شما دعا کنید ...
گشایش وقت!
قدر وقت!
پ . ن: فکر می کنم واضح ه که این پست به امتحان نهای و کنکور و سایر خزعبلات ربطی نداره!
پ. ن ای بر پ .ن : خزعبل.... عجب واژه ای!
باز کن پنجره را ، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ ها پژمردند ؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
یه پیاده روی جانانه ی مارکوپولوئی اجباری توی گرمای جانکاه سر ظهرکافی ه که اخلاق آدم رو خط خطی کنه ...
اما این طوفان و بارون و باد پاییزی
و پیاده روی دم غروب توی پارک
و بوی چمن تازه ...
بدجوری آدمو از فش دادن به هوا منصرف می کنه...
بارون رو خیلی دوست دارم. خیلی ها !
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد !
من نمی تونم این جا رو باز کنم. آیا شما هم؟ یا بلاگفا فقط به صاحب بلاگ ها صفا می ده!
آهنگ های اردی بهشتی باید آهنگ های خلسه آور باشن....
آهنگ های ناب و البته صداهای ناب!
پس به جای محسن نامجو و از این دست خزعبلات شجریان گوش بدید (که از قضای آمده 2 تا کاست (یا سی دی) جدید هم داره...)
اما خب من اصرارم بر این ه که آتش در نیستان ه (همه ی آلبوماش) شهرام ناظری رو گوش بدین که آخر آهنگ و متن و خلسه است!
(البته آخراشو یه ذره بد اومده اما خوبیش به شدت بر اون یه ذره بدی غلبه داره.)
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت :
کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست ؟
گفت آتش :
بی ثمر نفروختم ...
دعوی بی معنی ات را سوختم....
.
.
.
.
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است....
و بعد اون کیش مهر شهرام ناظری....
همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دل دارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
سومین پیشنهادم یاد ایام شجریان ه که دیگه وصفشو همه می دونن!
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختیم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
هر که در این حلقه نیست فارغ ار این ماجراست
از زندگیتون با این دست آهنگ ها لذت ببرید و آهنگ های خلسه آورتون رو به گوش منم برسونید.
نکته ی کنکوری : حتی اگه صدای ناظری یا شیوه ی خوندنشو زیاد دوست ندارین می تونین از این دو تا آهنگ لذت ببرین!
پ . ن : من می تونم این آهنگا رو به آدمایی که می بینم بدم.فقط یه درخواست کافی ه.
خیلی خیلی سعی می کنم که کمرمو صاف نیگه دارم .
فردا...
خیلی خیلی تراغودیای عظیمی خواهد بود...
فردا....
خیلی کلنجار رفتم با خودم که بنویسم (یا حداقل به خودم بقبولونم!) که اردی بهشت است و به به و چه چه !
نمی شه...
نمی ذاره! مرگ قهرمانمون تمام وجودمو مسخ کرده...
فردا...
پ . ن : این ها خزعبلات نیست! درد دلیات است...
و قهرمان تراژدی این روز ها ، زمان ، است ....
اطلاع رسانی
12 تا 14 اردی بهشت کارگاه علوم پایه ی دوم ه .. . البته اون لفظ ه علوم ته ه کارگاه کمی اضافی می زنه!
کارگاه آجر و رنگ و شونه ی تخم مرغ مناسب تره! اما خب بیاین و ببینین و واسه مام تعریف کنید ، چون ما نمی تونیم بریم و ببینیم! (البته من یه چیزی می گم ! شنونده باید عاقل باشه و ....)
خب
اوهوم اوهوم !
به مناسبت روز کسانی که "شمع شدن ، شعله شدن ، سوختن ! تا هنر خود به من آموختن!" قرار ه خطابه ای ایراد بشه و باقی قضایا !
از اول زندگی تحصیلیم حدود۸0 تا معلم داشتم که خب اغلبشونو دوس نداشتم!
با این که "بزرگ آرمان " ه زندگیم معلم شدن بوده (از همون آمادگی) و گویا هست ، اما ارادت چندانی به معلما نداشتم به جز یه چندتا ی انگشت شماری شون!
از ابتدایی معلم اول و سوم و چهارم و پنجم ... که واقعا عالی بودن (از اون عالی های متعالی ها!)
شایان ذکر : معلم هنر پنجمم را نیز می داشتم دوست...
و معلم ورزش ابتداییم که خیلی بازیای قرتی بلد بود!
و نیز مسئول امور پرورشی مون که با زدن مخش موفق شدم همه ی کتابای کتابخونه ی راهنمایی رو در عنفوان ابتدایی بودن بجوم!
آهان ....و مدیر ابتداییم که بهترین مدیری بوده که توی مدرسه ها دیدم!
اضافه می کنم : معلم خوش نویسی ای که بهم اندکی نستعلیق یاد داد و کلی شوخ بود رو نیز می آید دوستم!
از راهنمایی با معلم ریاضی اول و دوم و زبان دوم و سوم حال می کردم ....
از معلم علومم متنفر بودم و هستم!
از مدیرمون متنفر بودم و هستم ...
از دبیر پرورشی (و مسئول کتاب خونه) متنفر بودم و هستم ناجور!
نسبت به بقیه هم ممتنعم !
اما هیچ وقت نمی تونم معلم دینی + عربی سال دوم و سومم رو ببخشم چون هر جلسه منو خفت می کرد و به زور ازم درس می پرسید....
و دبیرستان .... ! اگه بگم چه معلمایی رو دوست دارم ممکن ه مورد خشم عمومی جامعه ی فرزانگان واقع بشم اما ما پر روتر از ایناییم...
اصلاح پذیر (هندسه ی دوم)، ، مرندی (ورزش 2 و 3)، هادیان (حسابان) ، حذرخانی (شیمی – المپیاد) ، سودا (عربی سوم) .... سه تای اول انتخابیون فوق از اون معلمای سخت گیر و ورزیده کن (به نقل از مرندی و هادیان) هستند که اصولا محبوبیت عمومی ندارند اما نزد من محبوبند!
حذرخانی هم که غیر قابل وصف ه ! سودا گری هم اولین (و فک کنم تنهاترین) معلم عربی ای یه که عربی رو با عشق درس می ده و قیافه ش قابل تحمل ه ....
آهان هاشمی (راهنمای پروژه های شیمی) رو هم دوست می دارم ! چون به راحتی می شه خرش کرد و کلاسشو جیم زد و با پولش دلستر نوش جان کرد!
از خیلی از معلما متنفرم که گفتنش جایز نیست!
با زمانی (فیزیک ۱) نیز خوش می گذروندیم... بالخره یه فرزانگانی اسبق بود !
کهفی (فیزیک ۲)هم برای جنبه ی دور هم باشیم و اون تکیه کلاماش اندکی دوست می دارم!
البته این دو تا اصلا نتونستن منو به فیزیک علاقه مند کنن!
از کادر اجرایی هم که فقط یه علوی خوبه و یه تهرانی ...
از بقیه ی صاحب منصبام که مخلص همه ی مسئولای کتابخونه هستم اما اون خانومه که اسم بچه ش ساراست رو خیلی دوسم می آد....
و کادر پیش دانشگاهی ! از همه ی کادر اجراییش متنفرم و برای این کار خودم رو ملزم نمی دونم که برای دیگران دلیل و برهان بیارم!
معلماشم که بی چاره ها تبدیل به ماشین سخنوری شدن و قابل بحث نیستن!
ته شم دعا کنین یه روز من معلم بشم دیگه! از اون معلم باحالا!
کجا گیر می کنم؟ کجا همه چیزو یادم می ره؟
همون قدرم....
اندازه ی همون چیزی که بهم ایست داده....
تو انگار کن کم تر...
کم ترم...
اولش یه دیقه سکوت به مناسبت اولین سالگرد اولین روز اردوی یزد...
برای اردوی یزد یه دفترچه خریدم که همه ، همه چیزو توش بنویسیم که طی یه گیج بازی عمیق گمش کردیم !
امسال هم یه دفترچه ی نارنجی دست ساز خرید (لیلا برام خرید!) که توش کلی شعر و چیز میز قشنگ نوشته بودم ...نیست ... دعا کنید توی آشفته بازار اتاقم باشه...نگرانم!
( آخه دیروز وسط خیابون دیدم در اون جیبی که این دفترچه توش ه بازه !)
وحالا دومش ، خب ! دومش این ه که خیلی وقت ه کلی شادم که دوستای خوبی دارم . به دوستام کلی مفتخرم...
نه این که خیلی آدمای مهمی باشن ها ! اما خب واسه ی من خیلی خیلی مهم هستن ...
خیلی خیلی ها!
با تو ام... خیلی خیلی ها...
اینم به مناسبت تک تک تون :
دل بردی از من به یغما
ای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست
از دست دل بر سر من
( آوازش که مال شجریان ه اما شاعرش گمنام ه . از یابنده تقاضا می شه ! )
امروز هم کلی ته ه شاد و ته ه غمگین و ته ه خنده دار و ته ه استراحت و ته ه بحث و ته ه همه چی بود دیگه!
اولین قدم رو برداشتم!
این هم از اون آرزوهای سمج بود که رفت پی کارش.
یک پیاده روی عالی و بدون دغدغه از نیایش تا کردستان ...
که البته به مدد نگرانی خانواده ی رفیقمون در تقاطع کردستان خاتمه یافت!
این جمعه هم که مممممممم خب خوب بود دیگه....
کلی حرف و خنده و گله و خاله زنک بازی و شادابی به مناسبت صلح یا نجوم!
کاملا این حساسیت قشنگم به فصل بهار (یا در فصل بهار) رو یادم رفته بود...
عجب چیزی ه! دماغ ، کیپ ! نفس ، تنگ ! چشم ،قرمز! و خلاصه ش این که من ، بی چاره و بی درمون!