خبرنامه طبع مي كنيم :)

 

بد چيزي نمي شه اگه اول هر ماه چيزايي رو كه به نظرمون به درد ديگران ممكن بخوره به هم بگيم . 

از اين ماه شروع مي كنم ، شمام اگه چيزي مي دونين اضافه كنين . با سپاس قبلي :) 

 

خبر تازه اين كه :

 

۱. از پنج شنبه تا شنبه كه روز جوان ه ، بازديد از موزه هاي تهران براي همه ي جوانان * گل و بلبل

 

مفت ه . (* سقف جوان بودن رو 35 اعلام كردن و از كف اش بي اطلاعم)

 

 

۲. نمايشگاه  "خانه ي ايده‌آل" از 31 مرداد بين پارك لاله و كانون پرورش فكري (خيابون حجاب)

 

برقرار شده . از اسمشم كه معلومه نمايشگاهه معماري داخلي ه و كلي چيز ميز گرون و مدرن !

 

 

۳. " هفته ي كرمان " هم توي نمايشگاه خاوران (فك كنم ميدون خراسان باشه) برقراره كه

 

كلي قشنگ به نظر مي آد و اين چند روزم آخراش ه.

 

 ۴. "خيابوناي هنر " تهران رو اگه تا حالا نديدين و مسيرتون به "بلوار كشاورز" (نزديكياي فلسطين)

 

 نزديك ه 16 شهريور از ساعت 4 منتظرش باشين .

 

 

۵. يكشنبه 4 شهريور ساعت 10 شب  " بيدارگري" رو از شبكه ي 5 مي شه ديد .

 

 

۶. چارشنبه اي كه نيمه ي شعبان ه موسسه ي موعود  جشن داره .  

 

 

و الي ماشاالله خبر كه من هميناش يادمه .

 

 

 

 

پ.ن ۱ : كسي اين جا هست كه موزه ي خوب پيشنهاد بده كه تا شنبه بريم و مستفيض بشيم ؟

 

پ.ن ۲ : قلندروار ه افتخاري رو شنيدين ؟‌ ! ..................

 

 

 

 

مولاناي جان ه من

 

 

آن يكي خر داشت پالانش نبود

يافت پالان ،‌گرگ خر را در ربود

كوزه بودش آب مي نامد به دست

آب را چون يافت خود كوزه شكست

مولانا

 

 

 

نبودن ظرف و مظروف كنار هم ؛ خيلي براي خيلي هامون پيش اومده .

 

و غافل گيري بعد اين " نبود ظرف و مظروف  با هم "  .

 

و نتيجه مي شه بحران . بحران هايي كه بعضي وقتا يه ساعته است و بعضي وقتا طولاني تر  .

 

 

 

قبلاً گفته بودم نياز به "در موازنه بودن" دارم (داريم) .

 

حالا اگه بتوني توي اين شرايط (شايد) بحراني " نقطه ي تعادل " رو پيدا كني...

 

 

پ . ن : ‌پيدا كردن تعادل انقدرا سخت نيست . تمرين مي خواد و كتاب ميكرو طبقه بندي گاج :)

 

 

فقط خودم ! ايضاً فقط خودم :)


،پیکاسو ، رامبراند، میکل آنژ ، داوینچی باخ، بتهون، شکسپیر
.چاپلین ، رافائل،

مارک تواین، نیوتون، انیشتین، مونتسکیو و فرد آستر ریگان!

 بوش و کلینتون!
اسکندر، ناپلئون بناپارت ! فيدل كاسترو !  ژولیوس سزار مرحوم!
... هنری فورد و راکفلر
.تام کروز، نیکول کیدمن،

رابرت دنیرو، امینم
بیل گیتس!

 

و مهتاب : )

 

 

! چه حالی داره چپ‌دست بودن!

 

 


من تازه ديروز فميدم كه ما يه روز برا خودمون داريم .

 

13 آگوستمون مبارك چپ دستاي دوست داشتني : )

 

 

 

پ . ن : مي دونم كه ۱۳ آگوست گذشته اما من تازه فميدم

 

 و انقده از ديدن اين همه هم كيش شادم كه .....

 

 

پ .ن ۲ : خيلي چاكرم ليلا ! اين جمعه صبحا ! تو مي ري؟ مي خوام :(

 

 

 

 

به تو چه ×××‌؟‌

 

همين كه از مقام ‍‍{ و منبر } " نصيحت كردن و اظهار فضل " پايين بيام ،‌ ( هر چند با سختي و اخم )

خيلي چيزها بهتر خواهند شد ؛ حداقل براي دور و بريام .

 

پ . ن : اين مال ه خيلي پيش بود .

 انقدر شرمنده ي طرف بودم كه .... ! مخلص كلام اين كه نوكرتم الهام خاله :)

 

 

 

 

 

راستى، چه كسى است كه پيش از رفتنم سرانجام راهم را نشان دهد؟

 

چگونه چنين مى شود، در حالى كه سرانجام ها پس از رفتن ها هويدا مى گردند؟  

 

 

 

نمی دانم چه می خواهم ...

نمی دانم ...

 

اين كه همه چيز ممكن است كار را بد كرده ؛‌ كاش حداقل يك چيزهايي غير ممكن بود !

 

پ. ن ‌: يكي از خاله هاي جانمان ديروز رفت ،  يكي ديگه  فردا مي آد.

 خودمونيم ها! اين خاله جان ها خيلي زندگي را شيرين مي كنند  :)

یک توضیح به ظاهر انتقادی . 7

آپارتمان ما ۱۴ واحد داره . روی پشت بوم ما ۲۲ تا دیش هست که ۵ تاش دو تا ریسیور داره ، این یعنی ۵ تا از واحدا فقط یه دیش دارن . می مونه ۹ تا واحد دیگه . از اون ۹ تا یکیش ماییم که "بی دیش "می باشیم! ۸ تا واحد می مونه که اگه هر کودوم ۲ تا دیش داشته باشن می شه ۱۶ تا .   ۱۶ + ۵ =۲۱تا ! :) و این یعنی یه دیش اون بالا اضافه ست ! * 

 لابد همسایه های محترم جمع شدن و برای سرایدارم** یه دیش گرفته ن:))

و من موندم که این همسایه های محترمه کاری جز عوض کردن کانال هم دارن آیا؟

 

* البته من در زمینه ی بالای ۲ دیش درکی ندارم . یعنی ممکن ه که یه خونه ۳ تا دیش داشته باشه؟  

** سرایدار ما یه آقای افغانی ه که توی یه اتاق کوشکولو تو پارکینگ زندگی می که. ۲تا بچه و زنش توی افغانستان زندگی می کنن و اون این جا کار می کنه و پولو می فرسته واسه اونا .  گفتم که آپارتمان ما ۱۴ واحده . حقوق آقا ابراهیم ۱۵۰ -۱۸۰ تومن در ماهه! و من هر وقت آرامششو می بینم به بادبادک باز فکر می کنم.... به این که اگه این بلا سر یه ایرانی اومده بود! ؟ 

واقعا بی شعوریم ها :)


« انتقاد ورزش ملی ایرانی هاست . هر کس صبح که از خواب برمی خیزد در یک صف طولانی از مردم قرار می گیرد و با باز کردن دست های خود به دو طرف همه ی کسانی را که پیش روی هستند مورد انتقاد قرار می دهد . غافل از این که عده ی زیادی پشت سر او ایستاده اند و با دست به او اشاره می کنند . اما متاسفانه باید بدانیم که این ورزش ملی جامعه را سالم تر نمی کند چون لبه ی تیز عیب جویی هرگز متوجه خود انتقاد کننده نمی شود و افزون بر این متاسفانه مردم "انتقاد" را جانشین" اقدام" به حساب می آورند ... » 

از یادداشتی به بهانه ی چاپ جدید ه چاپ ۱۷ کتاب جامعه شناسی خودمانی .

پ.ن : من حقیقتاْ موندم که چرا گذاشتم این کتاب به چاپ هفدهم برسه بعد بخونمش ؟!  

یک بازتاب 14

خودم رو دعوت كردم به يك پياده روي عصرگاهي توي پارك لاله با دست هاي گره شده  در پشت 

 و يك تاب سواري در تاريكي پارك

و بلند خوندن آهنگ ها بین درخت ها

و مثل چارلی چاپلین راه رفتن وسط جمعیت :)

 

 

الکی خوش حالم ! نه که فک کنی از این الکی های الکلی! نه، از اون الکی های شاااااااد .

 

 

 

 

پ . ن : من یاهو را دوست دارم :))

 

يك بازتاب 13

دل خوشي هاي نه چندان كوچيك اين روزها :

‌همين كه يه دوستي باشه كه دلگرمي ( هر چند كاذب!) بت بده

و يه آدم مهربون باشه كه يه كارت كم فيلتر بت هديه بده .

 

 

پ.ن : من ياهو را دوست دارم :)

 

من یاهو را دوست دارم .

 

 

 

يه شب مهتاب ،‌ماه مي آد تو خواب ؟‌

 

 

 

هر انسان دريچه ايست به سوي خدا ؛

 هر گاه اندوهناك شود ،‌ هر گاه به شدت اندوهناك شود .

مستور         


       

صبح توي تاكسي وقتي توي راديو شنيدمش كه :

             من مست و تو ديوانه ، كه ما را برد خانه ؟‌

تا مدرسه زمزمه كردمش .

 *********

سر كلاس الهامي اين يكي شروع شد و ظهر نوشتم :

             خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش   

                                                                        نبماند هيچش الا هوس قمار ديگر 

 

   *********

 

بعد ، ۴ ساعت فکر کردم(حالم از فكر كردنم بهم مي خوره) و وسط خیابون شروع كردم به زمزمه كردنش كه :

 

              غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ 

                                                                    ساقیا باده بده شادي آن کین غم ازوست

 

بعد خودزني رو شروع كردم و كندن چاه و توي چاه نشستن و ....! 

 

و افسوس خوردم كه چرا كمي ،كم ه خيلي كمي حتي، عارف نيستم ؟‌

 

**********

 

و بعدترش -بعد از خستگي اين سه روز (مثلاً) فعاليت -  وقتي مجرياي "خانه اي با طرح نو" شروع كردن

 

به فيلم بازي كردن در مورد ارزش دوستي (؟)، به آستانه ي پوكش رسيدم .

 

و بعدترش اون اتفاقاي لعنتي فيلم " مدار صفر درجه " ،‌ تكرار ناگزير اين حجم از حوادث (ه ساختگي) براي من و شبيه من ها ؛‌ شروع  موسيقي تيتراژ و زمزمه كردنش كه :‌

               وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

                                                                   آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

و حس كردن باري از بي نهايت ها و فراتر از آن روي تمام وجودم .

**********

الان ته ه امروزه و اين "چارخونه" هم آدم شده و رضويان مي گه كه :

          مرد را دردي اگر باشد خوش است

                                                               درد بي دردي علاجش آتش است

************

من‌، مهتاب ، تحمل اين حجم از زندگي رو ندارم .

باز هم  وير ه  آدم شدنم گرفته . لعنتي !‌

 

 

 

پ . ن :‌ خيابون وصال شيرازي . بين طالقاني و بلوار كشاورز . از بالا كه بري سمت راست . يه ديوار هست مثه اون ديوار معروف فيلم "آبي" كيشلوفسكي . هموني كه بينوش دستشو روش مي كشه . امتحانش كنيد . وقتي خيلي پوكش پذيري وجودتون بالا رفته بود .

پ .ن۲ : اين هم از اميد فسيل شده ي اين روز ها ! وزير ارشاد: «سنتوري» قابل نمايش نيست

 

 

 

 

 

 

 

يك توضيح پاترانه .6

 

كافي ه كه تو دلت نخواد آخر داستاني رو كه از اول راهنمايي تيكه تيكه خوندي و خب حال هم كردي *بدوني ؛ دلت  بخواد اما بخواي خودت بخونيش !

 

حالا توي تاكسي ، اتوبوس ،‌انواع و اقسام وبلاگ ها و وب سايت ها ، مجله ها ،‌صحبت ها ، زنگ تفريح ها و هر جاي محال ديگه اي من مي شنوم كه :

-         بعله! كتاب هفتم عاشقانه ست !‌

-         اوه! شنيدي كه يكي از اون 2 تا دوقلوهاي مو قرمز** مي ميره؟

-         هري  و جين رو بگو! 3 تا بچه هم دارن ....

-    كي فك مي كرد رون و هرميون با هم ازدواج كنن؟!]

           و ازين دست  نامردي ها ! ***

 

 

باور بفرماييد نامردي ه!

البته كار رولينگ نامردي تره . زنيكه كتابو مثه سيندرلا  و سفيد برفي تموم كرده!

 

ته كلام اين كه اين دوست خودمون ،زهره، خيلي بهتر از رولينگ 7 رو نوشت . (پارسال بود؟) اما من (و خيليا مثه من) حس مي كنيم كه آره ! هري ه منتظر نشسته كه رولينگ زندگيشو ببافه !‌

فاطمه به اين مي گفتن روانشناسي تبليغات  براي احمق هاي بي كار ؟‌‌!

 

 

 

 

  

 



براي من كه عمري با جادوگري و دنياي سياه حال نمي كنم ، با داستان هاي ترسناك نمي ترسم ،‌ از كتاباي چند جلدي آخراي جلد اول خسته مي شم ، خوندن هري پاتر از اون استثناهاي زندگي ه . اوهوم!  

**  براي من در واقع اين دو تا قهرمان بودن ! اه ،‌رولينگ لعنتي ! نمي شد يكي ديگه رو بكشي آخه ؟‌!

***تكرار اينا جنبه ي ضدحال داشت براي شما!

يك بازتاب دروغكي 12

بعضي روزا ، وقتي كه مجبورم به ۱۰ تا از رفقا زنگ بزنم كه خودكشي نكنن . به ۹ تا زنگ بزنم كه آدم باشن ، به ۸ تا زنگ بزنم كه شعور داشته باشن ، به ۷ تا زنگ بزنم كه خودم آدم شم و عاقل (!)دوست دارم هيچ دوستي و رفيقي نباشه !‌

خودم باشم و ....

لعنتي !

 

پ . ن : آخه مثلن فلان جاي كوفت رفتن مگه چقد مهم ه كه اين همه هماهنگي مي كنيم و ته اش معلوم مي شه كه هيچ كودومم نمي آين ؟‌

اي لعنت به من !

 

پز ه اغراق شده : انقده از خودم خوشم مي آد كه هميشه همه جا مي تونم برم!‌

 

پ . ن نهايي : فشار مي آد به آدم خب!

وقتي مي فهمه نفص تابستون رفته و هنو دو ساعتم درس نخونده!‌

 

همه ي اين نوشته دروغ بود ، به جز پ.ن نهايي.

هی نپرس آخرش....!!

 

باز هم برای شما دو تفنگدار :

هی نپرس آخرش چی می شود. آخرش دست خداست . بد نمی شود. این اولش را که سپرده اند دست تو ، این چه می شود ؟ این مهم است . اگر این بد بشود آخرش برای تو می شود روز خجالت ، یوم الحسره ، حسرت می خوری . می گویی کاش درست کار می کردم ، امروز این قدر خجالت نمی کشیدم . کار نکرده ای و حقوقت را می دهند ، تمام و کمال ! از خجالت هزار بار آب می شوی و می روی توی زمین . هی می سوزی و صدات هم در نمی آید . جهنم می شود برات ، کوفتت می شود . عذاب می شود . خدا که عذابت نمی کند . تو خودت عذاب می شوی . خدا که عقده ندارد من و تو را عذاب کند ، رحمان رحیم است .  

 

                                                                             باران خلاف نیست - کورش علیانی

برای یکی از سه تفنگدار!

همیشه سعی کردم هرکاری رو می کنم چطوری رفتن واسه م مهم باشه ، نه هدف .

چون در حد من نیست (و در اختیارم و در محدوده ی تواناییم) که هدف رو تعیین کنم ، واسه همینم همیشه از مسیر نهایت (شاید بعضی وقت ها فراتر از نهایت) لذت رو بردم .

از چند وقت پیش می خواستم اعلان عمومی کنم که من امسال (یعنی سال سوم) مسیری رو با دو تا از رفقا طی کردم که مدمئنم هیچ وقت و هیچ جای  دیگه ای نمی تونم تجربه ش کنم .

کلی خاطره . کلی حرفای نگفتنی . کلی خنده و سگ دو! کلی با هم بودن .

امروز صبحم وقتی لیلا اون خبر به ظاهر منهدم کننده ! رو بهم داد فقط به این فک می کردم که چقدر خوشحالم که با دو تا از به ترترین رفقام یک سال رو با رضایت قلبی دنبال چیزی بودیم که بهمون کمک کرد ! نه کمک مسخره بلکم کمک اساسی و پایه ای . . .

قبل خوندن این می خواستم این نوشته  رو اعلان عمومی کنم ، اما حالا این واسه تو ه . تو که کمی روانی شدی !

باش.

خوب باش .

مثل ه همیشه که هستی .

خوب و مهربون و مظلوم !

و یادت باشه که از خدا خواستیم که ما رو از داشتن های خطرناک محروم کنه .

به راهی که رفتیم فک کن که خوارزمی و کوفت و اون داورای کوفت تر (!) با کشک توفیری ندارن وقتی که....

من منتظرم که برای این پست کامنت بزاری که  : هستم . مثل ه همیشه خوب و مهربون و مظلوم !

یک بازتاب کنکورگرایانه . 11

 

شیر و پلنگ ه  پسر

قند و عسل ه پسر .

 

 

 

 

پ . ن : به افتخار همه ی رتبه اولی های کنکور  پسر امسال ! 

 (چه کار پیچیده ای ه این همه مضاف الیه رو پشت بند هم اوردن.)

 

یک آیینه 2

 

 

 

نگارم در زد                                      

                نگارم در زد

                              خداوندا ياري كن،

                                                   دلم مي‌لرزد . . .

 

 

 

 

 

 

 

من اين يك دم را به عمري جويم

 

كه خواهم با او غم دل گويم . . .

 

 

 

 

يك نظر ؟+1

زندگي ه اين چند وقتم  عاقلانه مي شه (نگفتم منطقي!) اگه بفهمم

بر پايه ي چه ارزشي كارهامو دارم انجام مي دم .

 

نه ؛ واقعني ؟