هميشه فكر مي كردم كه چطور آدمها تحمل دارند توي مراسمي ميشينن كه شهادت امامشون رو با جزئيات واسه شون شرح ميدن؛‌ چطور پاي ِ‌ روضه ي مكشوف ميشينن و له نميشن؟

***

خسته م. از بعدازظهر اصرار دارم كه توي راه بخوابيم كه شب بشه بيدار موند؛ توي ِ‌راه نميخوابيم، چون به قول ِ‌زهرا توي ِ‌راه خوش ميگذره!
ترافيك ِ‌تعطيلات ِ‌آخر هفته و شب چارشمبه ي جمكران ه و اتوبوس ِ‌ما هم توي ِ‌سيل ِ‌ماشينا؛‌ ميرسيم، به اندازه ي يه گشت ِ كوتاه و سر زدن به شهداي ِ‌ گلزار شهداي قم وقت هست. بعد از سخنراني، ميكروفن ميره دست آقاي مداح. زير بلندگو نشستيم، داد ميزنه، بلند بلند داره شرح ميده... فرق ِ‌شكافته، بي تابي ِ‌زينب... داد ميزنه؛ من غرق ِ‌ رابطه اي ام كه داره تصوير ميشه تو ذهنم؛ پدري به مهرباني ِ‌ علي، دختري به عظمت زينب،‌ غم... داد ميزنه،‌خون،‌بيهوشي... من غرق ِ‌ نقش ِ‌ عباس ام، دارم خونه ي امام رو تصور مي كنم،‌عباس،‌حسن،‌ حسين... داد ميزنه... فقط بالا بودن ِ‌صداشو احساس مي كنم ديگه،‌خبري از خون و نيزه و فرق ِ‌شكافته و لب ِ‌تشنه نيست. زينب ِ‌ كنار  ِ‌علي،‌ زينب ِ‌ كنار ِ علي اكبر، زينب ِ‌ كنار ِ‌ حسين،‌ زينب ِ‌ كنار ِ‌عباس،‌زينب ِ‌كنار ِ سجاد...
داد ميزنه،‌مردم گريه ميكنن، بد گريه ميكنن،‌از سمت ِ مردا صداي ِ‌سينه زني درست مثل ِ شب عاشوراست، سنگين و پر غم. من،‌تكيه دادم به ديوار ِ‌ سرد ِ‌حسينيه،‌ به پدري فكر ميكنم كه بي نهايت مهربان بوده و بزرگ، به علي.