توی کریدور دانشکده دیده منو، میگه شنیدم ازدواج کردی. سرمو تکون میدم که آره. میگه پس تو هم حروم شدی. میگم نه، میخندم. میرم بوفه.

سه چار روز بعد اومده منو برده یه گوشه ای هی معذرت میخواد. نمی فهمم چرا. انقد پاپی میشم که میگه بابت این که گفتم حروم شدی و ...
بش میگم من واقعا نه زیاد فهمیدم چی گفتی اون موقع نه توجه کردم زیاد و بوس و بغل و میره.

***

بعدتر اما فکر کردم و برام عجیب بود. این که من از عزیزترین آدمهای زندگی م، برخوردای بد دریافت کردم برای ازدواج، از این همه عجیب بودن آدما، از تصمیم هایی که میگیرن که با تو چطور رفتار کنن حالا که حروم شدی و حیف شدی و خر شدی و چی و چی. بی رحمی شاخ و دم نداره به مولا.