یک. خاله کوچیکه گفته این آرایشگاه خیلی کار ابروش خوبه،‌ اصن با همه جا فرق داره؛
بعد از ناكامي توي عكاسي از مترو شهدا ميام بيرون و ميرسم ب آرايشگاهه. ميرم داخل و بوي آرايشگا و شلوغي و سشوار و خنده. ميگم كه وقت داشتم با شيرين جون و ميشينم يه گوشه و بعد نيم ساعت زير دست شيرين جون. ميپرسه چه مدلي باشه ابروهات؟ با استيصال كامل ميگم نميدونم،‌مرتب باشه! كلي توضيح ميده و نهايتش اين كه تصميم ميگيريم پايينش صاف باشه بالاش هشتي. ساكتم تا ته اش و بعد هم آيينه رو كه ميده دستم، خوبه و ميام پايين.
نفر بعدي مامان ه. با شيرين جون گرم صحبته. من مات و مبهوت از دور به مامان نگاه ميكنم. داره چي ميگه با يه شيرين جون كه اولين بار ِ‌ديدتش و اصن شبيه نيست ظاهراً به ما؟ در تمام مدتي كه شيرين جون گرم ِ كار‌ ِ‌ با هم حرف ميزنن.
عجيب ه. آرايشگاه عجيب ه. بسيار عجيب ه. اين كه آدما ميتونن با هم وارد صحبت بشن اصن ديوانه كننده ست. مثلاً در مورد قرص كرفس كه واسه لاغري خوبه. يا اينكه آدم خوبه مثه من باشه و ابروهاشو نازك نكنه چون حيف ه، يا موهاشو كوتاه كنه بعد بذاره با همون مدل بلند شه چون موهاش خوش حالته. اين حرفا،‌ خيلي بكر ِ ،‌ خيلي نازنين ِ‌،‌خيلي خنده آور ِ‌(خنده دار نه) ،‌ خيلي غريب ِ‌ اما،‌خيلي.

 

 

دو. دوربين وقتي دستم ميگيرم، بلدم با آدم ها حرف بزنم،‌بلدم آدم ها رو راضي كنم،‌باهاشون بخندم، ناراحت شم، هم احساس شم. دوربين رو دوست دارم،‌ پشت ِ‌دوربين بودن رو بيشتر. با دوربين تو آدما رسوخ كردن و با آدما بودن عجيب ه،‌بكر ِ ،‌نازنين ِ‌،‌خنده آور ه،‌غريب نيست اما براي ِ‌من،‌اصلاً.

 

 

 

ضمناً: ماه ِ محرم و اين حرفا.