اولش يادم نبود؛ دراز كشيدم روي تخت، آروم. جواب اس ام اساي مباركه و اينا رو دادم. بعد حافظ باز كردم. بعد آينه هاي ناگهان. حس كردم اين صداي بارونه كه مياد اهميت ندادم اما. اتاقم پنجره نداره. عمو تو هال خواب بود. سخت بود برم ببينم بارونه واقعا يا نه. حافظ خوندم باز. يادم افتاد ۱۴ دي پارسال. ۱۴ دي ۸۷. ۱۵ دي پارسال. اس ام اس داد اين بار پيامبري بفرست كه تنها گوش كند... بغض. پاشدم آروم آروم رفتم بيرون. بارون بود. تند تند. ريز ريز.
۱۴ دي ۸۷. ۱۴ دي ۸۸.
 عجيبه كه تولدم ۱۵ دي ه اما دو سال ِ‌كه ۱۴ دي مهم ه.
بعد دلم گرفت. احساس كردم به معناي واقعي كلمه ديگه بايد شما باشيد . اينجا،‌توي ِ‌همين شهر. يك جايي كه مثلاً‌ من بگم شما الان ميدون فلسطينيد. كه دل گرم باشم به يك جايي. بهانه جو شدم. خودم مي دونم.
بعد بغض كردم. اخم كردم. گريه كردم. بيا.
تويي بهانه ي آن ابرها كه مي گريند/ بيا كه صاف شود اين هواي باراني. بعدتر بين قاطي پاطي ِ‌بغض و اشك هي حساب كردم حالا از اول پاييز دو سه تا بارون اومده حيف ِ‌كه هوا ب اين زودي صاف شه.
حالم بد بود. سرما خورده بودم و از شب قبل تا عصر ۱۴ دي توي تخت بودم. خوابم نمي برد. دلم خواسته بود گل بخرم براي شما ۵ تا. اما از روي تخت نمي تونستم بلند شم. خوابم نمي برد حالا. بارون هم گرفته بود.
ديوانه شده بودم. بعد تمهيدات عين القضاة رو آوردم،‌باب عشق. ديوونه شدم. ديوونه بودم. خوابم نمي برد.
نشستم روي تخت. خواستم كه سال بعد ۱۴ دي  شما باشيد. آخرين سال باشه بدون ِ شما. محكم دعا كردم. دراز كشيدم. خوابيدم. دنياس. آدم هرچي ام خوابش نياد بالاخره خوابش مي بره.
من اما قبل از خواب، دعا كردم. بيا.