بدن عاقل است، بالغ هم، اصلاً بدن ِ انسان در منتهای ِ فهم و شعور است اگر آدم حواسش باشد به بدنش. الان که دارم مینویسم در مورد بدن همینطور برای خودم به یاد ِ ذوالجناح ام.
امروز بدنم نمی کشید، نبود توی ِ این شهر؛ به اندازه ی همه ی روزهای قبل دوئیدم، هزار و یک کار پراکنده انجام دادم، درست مثل ِ یک بنده خدای ِ تهرانی؛
بدنم خسته بود اما، راه نمیومد، بین دوئیدنام از دانشگاه تا انقلاب و از سایت به دفتر و از دفتر به سردر، جا می موند.
بارون هم میومد، نه مثل ِ بارون های پاییز، درست مثل بارونهای بهار.

***

از دانشکده با مهدیه و ریحانه میزنیم بیرون، شهر بارون خورده ست، آدم ها همون آدم ها. تنها که میشم تازه فراغت حاصل میشه، تازه بدنم می فهمه که کاریش نیست دیگه با این شهر و مردم، کمتر از پنج ساعت ِ دیگه می ره؛ مهم نیست که مردم چرا چطورن، مهم نیست چرا پیاده رو انقدر شلوغه که چی، مهم نیست چرا آدمها می دوئن یا نمی دوئن؛ فقط من هستم که دارم می رم.
درست ِ درست مثل ِ پارسال این روزا؛ پارسال توی ِ مشهد یه نصفه روز دوئیدیم واسه بلیط، با بیچارگی ِ مطلق رسیدم تهران، نصفه شبی گیر کردم توی ترمینال و چه و چه و چه؛ مهم نبود اما. من خونده شده بودم.
حالا امشب هم.
پارسال از مشهد به تهران و بعد نجف و کربلا و کاظمین. حالا از تهران به مشهد و ان شالله...

***

بدن آدم اصولاً فهمیده بوده و هست؛ جلوتر از ذهن ِ شلوغ پلوغ ِ درهم برهم ام فهمیده بود تمنای ِ رفتن رو و نبودن رو و جای ِ دیگری بودن رو؛ جایی که بهتر از هر جایی ه تو این مملکت.