باغبونای دانشگاه رو عاشقم من. دیدینشون؟!
هرطوري که حساب کنیم، حیاط ِ دانشگاه تهران(آیا به راستی میشه حیاط نامیدش!؟) وسطِ شلوغی و بی ريختی ِ خیابون ِ انقلاب، خیلی خوبه که هست.
صبح ها که سلانه سلانه از در 16آذر وارد میشم تا وقتی سر ِ چار راه ِ شهدای گمنام بپیچم پایین و ادبیات رو رد کنم و درخت آلوی ِ مرزی ِ ادبیات و هنرها رو ببینم، همه ش گل ِ رز ه و صدای پرنده.
از اصفهان و خونه ی حیاط دار که برگشتیم، دوباره هوایی شدم؛ دل ام باغ و باغچه و درخت و گلدون میخواد.
امروز یاد ِ حسرت ِ همه ی سالهای بچگیم افتادم، حیاط های ِ پر از گل رزی که اجازه نمیدادن ازشون گل بچینیم.
فقط خونه ی مادر باباحسین بود که میشد گل چید، اونم نه از همه ی گلا، از همین رز رنگی رنگیا که از در ِ 16 آذر تا کتابخونه همه ش ازوناست؛ بقیه گلا نباید چیده میشد.
خانوم ِ همسایه ی مادر اینا تو حیاط پشتیش یه ده نوعی رز داشت که ما از پشت بوم خونه مادر میدیدیمشون و همواره در حسرت میسوختیم؛ بعد انقدر زیر پای ِ مادر می شستیم که بره اجازه بگیره ما بریم اونجا.
میرفتیم و هرکدوم حق داشتیم مثلاً پنج شاخه گل بچینیم و ببريم؛ عذاب بود که بین اون همه رز تو فقط و فقط پنج شاخه بچینی. میچیدیم و با تشکرات و سپاسات عدیده بیرون می اومدیم.
امروز بدم اومد از این مهتاب ِ عاقلی که هستم؛ همون مرز ادبیات و هنرها بین گل رز رنگی رنگیا چند تا بوته رز سرخابی هست که خیلی خوشبوئن، خم شدم بوشون کردم، اومدم بچینم که فک کردم چه کاري ه، بزرگ شدی تو ماشالا و رد شدم.
خلاصه این که این روزا هر روزش رو تو حیاطی حدوداً ده بیست برابر حیاط خانم همسایه طی میکنم بی که دلم خواسته باشه پنج شاخه گل بچینم و بیارم خونه.
ضمناً: حالا کسی هست که بیاد با هم چند شاخه گل بچینیم از دانشگاه و ببريم خونه هامون؟ تازه همونطور که مستحضريد من چادري ام و استتار گل ها و خارج شدن از دانشگاه رو هم میتونم بر عهده بگیرم.