نشسته بودم کنار خیابون، روبروی سفارت بحرين؛ خسته از همه ی بدو بدوهای از صبح تا حالا که دم ِ غروب بود. ف ع داشت با یک بنده خدایی حرف می زد، ملت شعار می دادن، سرمو گذاشتم رو شونه ش که بخوابم، داشت می گفت: به شرطی میتونی اون طوري زندگی نکنی، که خودت دوست نداشته باشی اون زندگی رو. اگه خودت مایل باشی به اون طور زندگی کردن همه چیز کشکه...

حرفش جواب ِ حرفهای کمی قبل تر با  ز ص بود انگار؛
ما اون طوري زندگی می کنیم که دوست داریم؛ باید حواسمون به دوست داشته هامون باشه.
که نیست؛

که هست؟!