گفته بود بیا مروی؛ رفتم. کمی نشستیم توی ِ دفتر، به چای و حرف و البته شکلات های ِ همیشگی.
بعد هم رفتیم عکسهایی که میخواست رو گرفتم. میخواستن برای ِدبیرستان ِ مروی سالنامه درآرن، عجله داشت. انگار میدونست سال ِ دیگه نه مروی هست، نه خودش...


عکسها رو که گرفتم و پسربچه های دبیرستانی رفتن خونه هاشون، گفتن که از سردر واسه پشت جلد سالنامه عکس بگیرم. گفتم همونجا وایسن تا با مروی ازشون عکس بگیرم. گیر داده بود که نه بابا و آخه به چه دردی میخوره؟! میگفت و من میخندیدم که آقاااای غیاثی... سه ثانیه ست، وایسید خب.
و توی ِ دلم خالی شده بود از فکر ِ نبودنش، یک روزی، یک وقتی...



حالا هنوز هم باورم نمیشه؛ گاهی که به شماره ش میرسم تو کانتکت ِ گوشی، دلم  هوایی میشه که زنگ بزنم و بگه که چه عجب مهتاب جان، تو انگار ما رو نمی بینی خیلی خوش حالی که اصن احوال نمی پرسی...
بعد من بخندم که نه بابا، چه حرفی ه آقای غیاثی، دنیاس دیگه، شلوغ پلوغه.




خوشحال نیستم آقای غیاثی.
خوش حال نیستم که برای دیدنتون به جای ِ مروی و پارک لاله و خونه تون باید بیام قطعه ی نام آوران. 





ضمناً یک: معلم باید طوري باشد که خودش بفهمد معلمی شغل انبیاست، نه اینکه به او بگویند.

آقای غیاثی گفته یک زمانی یک جایی و چقدر شبیه بود معلمی کردنش به این حرفش..


ضمناً دو: فاتحه مع الصلوات.