دیروز رفته بودیم نمایشگاه کتاب؛ مهدی مریض بود، من خسته. دو سه تا نشر اصلی رو که دیدیم رفتیم نشستیم تو چمنای ِ دوره ی خواستگاری.
 پسرک ِ دستمال فروش اومد جلومون شروع کرد ملق زدن؛ حوصله نداشت، حوصله ی فروشنده بودن نداشت؛ بچه بود، دلش غلتیدن می خواست، بازیگوشی و رها بودن، ناز کردن حتی.
دستمال نخریدیم چون نیاز نداشتیم، رفت، دم ِ رفتن با این که قبلش کلی خندیده بودن با مهدی، با ناراحتی رفت؛ غم تو چشماش بود.
وقت ِ رفتن، مهدی رفت دستمالا رو خرید از پسرک.

***

از دیشب، در حال ِ سرماخورده شدنم؛ امروز توی ِ تاکسی، یکهو به طور جدی سرماخوردم! با استیصال رفتم توی ِ کیفم به گشتن، که دستمال کاغذی لازم بودم ناجور.
سه بسته دستمال و سه تا فال ِ حافظ ِ ته ِ کیف ام به داد رسید.
الان که در حال ِ انجام ِ کارهای روی زمین مونده، دستهام یخ زده و آب ِ دماغم راه افتاده، دستمالای ِ پسرک رو گذاشتم کنارم و به دل ِ لابد ِ کم طاقتش فک میکنم؛ که من بش گفتم نیاز ندارم و اون خواسته که من نیاز داشته باشم.
سرما خوردم.



ضمناً:
تا ز می خانه و می نام و نشان خواهد بود/ سر ِ ما خاک ره ِ پیر مغان خواهد بود
حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش است/ برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود

این هم فال ِ دستمال کاغذی!