در آغاز ، نه " بودن " بود نه "نبودن".
نه هوا بود ، نه آسمان آن سوی آن
نه" مرگ " بود، نه " بی مرگی "
نه نشانی از شب و نه از روز .
تاریکی بود نخست ، پوشیده در تاریکی؛
بی هیچ نشانه ی شناختن؛ این همه آب بود.
فرزانگانی که با فرزانگی در دل های خود می جستند،
بند بودن را در نیودن در یافتند.
پرتو آن ها روشنایی را بر تاریکی گسترد.
هیچ کس نمی داند که آفرینش از کجا برخاسته است.
و نمی داند که آیا او ، آن را پدید آورده است یا نه.
آن که آن را در برترین آسمان می نگرد...
تنها او می داند، یا شاید او هم نمی داند.
«از سروده های کتاب اوپانیشاد*»
* اوپانیشاد یکی از ریگ-وداهاست و فک می کنم ریگ – ودا کتاب بودائی هاست.
مدرسه پر شده از شور و شوق و داد سوما. دارم با این زندگی حال می کنم....
۱۵ روز تا کارگاه مونده و همه پر -ه - انرژی و خنده و دوستی...
تا بعدترها..
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 15:48 توسط مه تاب
|