حرارتی در دلها که هرگز سرد نمی شود.
نشسته بودیم دور تا دور میز که تصمیم بگیريم چه کنیم برای کارگروه عکاسی هیئت. (بله؛ ما چنین هیئت با کارگروهی داريم!) یک پسرکی بود توی جلسه که اولین بار بود که اومده بود؛ دانشجوی ورودی بود به گمانم و خب زیاد شبیه بقیه ی آدمهای جلسه نبود، هر کسی حرفی می زد و نقلی می کرد از بزرگان که باید چه کرد. نوبت پسرک که شد با شورِ خاصی گفت که به نظرش ما باید کار آتلیه ای کنیم و از عناصر تعزیه و اینها استفاده کنیم و البته عکسها مدرن هم باشند و خلاصه که حرف های جدی عکاسانه، یکهو آخر حرفش گفت کلاً یعنی یه کاري کنیم که نشون بده این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟ و بعد سکوت کرد؛خیلی باحرارت گفت؛ خیلی. طوري که من یک سالی هست گاه و بیگاه یاد اون جلسه می افتم و حسینی که همه ی عالم دیوانه ی اوست.
***
دیروز بعد تمام شدن نشست ویدئو آرت دیدمش تو دانشکده مون؛ می خواستم برم ازش تشکر کنم، مطمئنم که خودش هم نمیدونه چه کرده با دل و جان ِ من.
نرفتم اما.
کاش هنوز هم به اندازه ی پارسال دیوانه باشه.
ضمناً: دعام کنید و دعاش کنید.