دلم تنگ شده برای نگاه های این بچه ها؛ دلم بچه های کربلا و نجف میخواد؛ حوصله ی بچه های تهرانو ندارم که جلو دوربین ژست میگیرن و ناز می کنن؛ هی با خودم فکر میکردم امسال میشه باز برم اربعین ِ کربلا رو ببینم، نمی شه اما...


اصلاً این که من از دیشب تا به حال از خونه نیومدم بیرون و کز کردم تو کنج کتابخونه و شوفاژ و تکیه دادم به بالش گردای نرم و گرم، انقدرهام به خاطر این سرماخوردگی عجیبی نیست که با تموم شدن دهه ی اول محرم، اومده سراغمون؛ لجم گرفته برم سر کلاسایی که امتحانش فردای اربعین ه؛ لجم گرفته که انقدر رو ردم می کنن؛ که شما برو امتحان زبان عمومی و جامعه شناسی هنر و نقد عکس 2 تو بده دختر جان! :(

بعد حتی نمی دونم لجم از کی یا چی گرفته؛ فعلاً که لعن و نفريناش نثار آموزش دانشگاه شده که نمی فهمه امتحان فردای اربعین یه حد و حدودی داره، یکی، دوتا، آخه لامصبا 3 تا امتحااان؟؟