ما که مردمان بدی نیستیم؛ پس درد چی ه؟!
صبح کمی دیرتر بیدار شدم؛ پس به جای مترو با تاکسی رفتم؛ سوار که شدم از سر فرصت با خودم گفتم من اگر یک زمانی قرار شد برم جای دیگه ای برای کار و درس جز انقلاب، ونک خوب جایی ه؛ تاکسیاش از همه تاکسیای دیگه نزدیکترن به سرکوچه؛ در همین حین هم یه دوتومنی درآوردم که کرایه ی 950 تومنی رو بدم اما انقدر لباس تنم بود که دستم به راننده نمی رسید! آقای کناري یه هزاري داد و خواست پیاده شه، راننده پرسید که 150 تومن داره بده که 200 تومنی بهش بده؟ نداشت؛ پیاده شد و راننده هم هیچی نگفت که 50 تومن چی.
نفر بعدی هم همینطور شد. کمی مونده بود به میدون که پولو دادم؛ آقا گفت 150 تومن خورد بده، هنوز چیزی نگفته بودم که پیرمرد جلو نشسته گفت آقا آخه این چه حرفی ه به اینا میزنید؟ از کجا بیاره 150 تومن؟ راننده آماده شد که فحش بده! گفتم که ندارم و به نظرم منطقیش اینه که شما که راننده ای و میدونی کرایه ی خطت اینه تعدادی 50 تومنی داشته باشی. راننده گفت من داشته باشم؟ من؟ به من چه؟ شما 50 تومنتو میخوای باید 150 تومن داشته باشی؟ خب من خنده م گرفته بود طبعاً. گفتم من 50 تومنو نمیخوام و دلم میسوزه که شما که انقدر شغلت سخته واسه یه اینطور پول کمی و اتفاق کوچیکی هم مردمو ناراضی میکنی و هم پول خودتو حروم. پیاده شدم. راننده داشت با مسافر آخر بحث می کرد که بیا اصن این 200 تومنو بگیر شما که انقد بش نیاز داري.
اون پیرمرد به مراتب از من محترم تر بود، از دور دیدم که پیاده شد و خب 200 تومن رو هم نگرفته بود؛ خالی از انرژی سوار تاکسی بعدی شدم به سمت حقانی، سر جهان کودک، حقانی رو بسته بودن تا ماشینای امداد بیان برسن به تصادف ِ گویا مهیبی که تو مدرس شده بود؛ پیاده شدم، آقا 500 تومن گرفت و گفت بقیه شو نداره بده، کمی من من کردم شاید اجازه بگیره که نده بقیه رو؛ چیزی نگفت. برای مسیر از ونک تا جهان کودک از من 500 تومن گرفت و با خوش حالی رفت؛
از کنار اتوبان پیاده راه افتادم به سمت مترو؛ ده دیقه بعد راه باز شد و من ِ لب ِ اتوبان مونده ی بی رمق ِ سرماخورده هرچی دست تکون دادم برای راننده های گرام که منو تا کمی جلوتر ببرن کسی توجهی نکرد...
نفر بعدی هم همینطور شد. کمی مونده بود به میدون که پولو دادم؛ آقا گفت 150 تومن خورد بده، هنوز چیزی نگفته بودم که پیرمرد جلو نشسته گفت آقا آخه این چه حرفی ه به اینا میزنید؟ از کجا بیاره 150 تومن؟ راننده آماده شد که فحش بده! گفتم که ندارم و به نظرم منطقیش اینه که شما که راننده ای و میدونی کرایه ی خطت اینه تعدادی 50 تومنی داشته باشی. راننده گفت من داشته باشم؟ من؟ به من چه؟ شما 50 تومنتو میخوای باید 150 تومن داشته باشی؟ خب من خنده م گرفته بود طبعاً. گفتم من 50 تومنو نمیخوام و دلم میسوزه که شما که انقدر شغلت سخته واسه یه اینطور پول کمی و اتفاق کوچیکی هم مردمو ناراضی میکنی و هم پول خودتو حروم. پیاده شدم. راننده داشت با مسافر آخر بحث می کرد که بیا اصن این 200 تومنو بگیر شما که انقد بش نیاز داري.
اون پیرمرد به مراتب از من محترم تر بود، از دور دیدم که پیاده شد و خب 200 تومن رو هم نگرفته بود؛ خالی از انرژی سوار تاکسی بعدی شدم به سمت حقانی، سر جهان کودک، حقانی رو بسته بودن تا ماشینای امداد بیان برسن به تصادف ِ گویا مهیبی که تو مدرس شده بود؛ پیاده شدم، آقا 500 تومن گرفت و گفت بقیه شو نداره بده، کمی من من کردم شاید اجازه بگیره که نده بقیه رو؛ چیزی نگفت. برای مسیر از ونک تا جهان کودک از من 500 تومن گرفت و با خوش حالی رفت؛
از کنار اتوبان پیاده راه افتادم به سمت مترو؛ ده دیقه بعد راه باز شد و من ِ لب ِ اتوبان مونده ی بی رمق ِ سرماخورده هرچی دست تکون دادم برای راننده های گرام که منو تا کمی جلوتر ببرن کسی توجهی نکرد...
هنوز ساعت ده نشده بود و من له بودم.
حالا از صبح دارم به حال ِ آدمهایی فکر می کنم که توی ِ این شهر زندگی ِ همراه با حمل و نقل می کنند؛ که چقدر زندگی ِ خاکستري ِ دیرگذري ه! و خب هی خدا رو شکر می کنم بابت دو تا کوچه ای که پیاده می رم تا برسم به دانشگاه و تصمیمم رو برای کار در ونک تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق در آوردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 19:30 توسط مه تاب
|