از الان نشسته ام غصه ی نرفتن ها رو میخورم؛ کربلای ِ اربعین و عمره ی مفرده ای که پريد؛ هی با خودم حساب می کنم که تا اربعین سال بعد چقدددررر راه هست و تا فرصتی که ما بتونیم بريم مدینه النبی و بقیع، بريم بشینیم تو مسجد الحرام، کنار نرده های طبقه ی دوم و خیره شیم به بیت العتیق، یا همون پایین، سرمونو بیاریم بالا خیره شیم به سیاهی پرده ی کعبه.

بعدتر از اینها می شینم به شب هشتم امسال فکر می کنم؛ که سرد بود و جا نبود توی خیمه و تنگ ِ هم نشسته بودیم با رفقا و بعد حاجاقا گفت و گفت و گفت و اشک و اشک و اشک؛ که مطمئنم همون شب معلوم شد کی کِی میره کربلا و کاش زود برم، بريم.

و بعدتر حالا که ده روزی گذشته، هروقت یاد ِ شب ِ علی اکبر ِ حسین می افتم، ته دلم روشن میشه؛ که خوب یادم هست که اون بار اولی که رفتم کربلا رو چطور رفتم و چه کسی هوامو داشت.