بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
دلم خیلی زیاد برای نوشتن تنگ شده؛ بعد هرچی فکر می کنم از چی بنویسم نمیدونم، حس می کنم احوالاتم بیشتر از وقتای دیگه گذرا هستن و غیر اصیل!
یک دمدمی مزاج ِ ولگرد ِ هیچ کاري نکنی شدم که خودم هم گاهی به تنگ میام از خودم. به شدت مایلم که از هر جایی که هستم فرار کنم به ویژه از دانشگاه، به ویژه شنبه و سه شنبه ها 2 تا 6. دلم میخواد استادا طوري باشن که روم بشه برم بگمشون که تو خوب، تو استاد، تو عالی، من اما نمیتونم، نه که نخوام و نه که همیشه این طور بوده باشم یا بخوام این طور بمونم، اما الان تو این حال و روز، جان ِ من اجازه بدید من با موضوع ِ وحشت و امريکا و انتظار و خوردن و رنگ و عید، دست به آفرينش هنري نزنم؛ اجازه بدید به خودم اجازه بدم تا اردیبهشت تموم نشده قدم زنان برم پارک لاله بشینم به تماشای بهار بی که عذاب وجدان ِ این همه پروژه ای رو داشته باشم که ذره ای بهشون تعلق خاطر ندارم؛
ضمناً: بعد از دو خط اول، یک آدم عاقل باید چیزی ننویسه. من اما اینطور آدم ِ غیرعاقلی ام.