بیدار که شدم، رفتم تره بار، میوه خریدم، دو کیلو سیب، یک کیلو انار، دو تا گریپ فروت و چندتایی گلابی. کدو و شلغم و هویج و گل کلم و کلم هم. برای غذای شب، شیر و خامه . همه را گذاشتم توی سبد خریدم که یک سبد حصیری سوغات هویزه ست که سوارش کردم روی چرخ های سبد خرید قدیمی مامان اینها.  اومدم بیرون و از گل فروشی محل گل خریدم، از مغازه داری که رفیق مهدی ست، قارچ و جوانه ی گندم .سر راه سری به سارا زدم و آمدم خانه.

ناهار خوردم از اون ناهارهایی که آدم فقط وقتی تنهاست میخوره، قارچ و کدوی تفت داده شده در  پنیر سفید! کم کم میوه ها رو شستم، اضافه ی وسایل یخچال رو که از چند روز پیش گذاشته بودم بیرون که مرتب کنم، ریختم توی ظرفهایی که باید و از شر کیسه های توی یخچال خلاص شدم. کمی پلاس گردی کردم، یکهو چیت و پیرهادی و علیمردانی آمدند سر زدند بهم به مدت فقط یک ربع و چای و رفتند. شام پختم، توی آشپزخونه و خونه خرده کاری کردم و الان ساعت هشت و نیم ه و هنوز تنهام.


اولین 16 آذر دانشجو نبودن هم اینجوری گذشت، بسیار آرام و لطیف و زنانه و پاییزی...



ضمنا: و به سپیده موقتی فکر کردم که امروز تولدشه و اون ینگه ی دنیاست!؛))